نتقام نشسته است؟

بدون اين كه بفهمى چه گناه بزرگى انجام دادى و بدون اين كه متأثّر شوى خواندى كه:

اى كاش اجداد من بودند و شاد و فرحناك مى شدند و به من دست مريزاد مى گفتند.(21)

درحالى كه با چوبى در دست پليد خود به دندان هاى ابا عبداللَّه اشاره مى كنى و بر لب هاى او مى زنى، چرا اين شعر را زمزمه نكنى كه تو با ريختن خون خاندان آل محمّد و خاموش كردن ستارگان معرفت الهى از فرزندان عبدالمطّلب دل ما را ريش ريش و جان ما را دردناك كردى؟

پدران خود را صدا مى زنى و به اين خيال خام هستى كه ندايت را مى شنوند. صدايت را خواهند شنيد امّا الآن نه، به زودى كه به نزد آنها در دوزخ الهى وارد مى شوى و آن وقت با تمام وجود آرزو مى كنى اى كاش دست و پايت لنگ شده بود و آنچه را انجام دادى هرگز توانش را نداشتى و اى كاش زبانت در آتش ناتوانى مى سوخت و جان ما به آتش زخم زبان هاى كفر آميزت نمى سوخت و آنچه گفتى هرگز بر زبانت جارى نمى شد.

بار الها!

حقّ ما را از دستان غضب باز ستان و انتقام ما را از دامن ظلم بازگير. غضب و لعن خود را شامل حال كسانى كن كه خون خاندان ما را ريختند و ياوران ما را كشتند.

يزيد!

به خدا پوست خود را شكافتى و گوشت بدن خود را پاره پاره كردى و با كوله بارى از گناهِ ريختن خون خاندان پيامبر و هتك حرمت عترت و نزديكانش بر او وارد خواهى شد زمانى كه خداوند اولين و آخرين آنها رإ؛ه ه در يك جا جمع مى كند و آنها را با تمام پراكندگى كنار هم مى نشاند و حق آنها را از غاصبان مى ستاند؛

گمان مبر كسانى كه در راه الهى شربت شهادت نوشيدند مرده اند بلكه زنده اند و پيش پروردگار خود روزى مى خورند.(22)

براى تو همين بس كه خداوند داور است و حضرت محمّد دشمن توست و جبرئيل پشتيبان پيامبر است، كسانى كه تو را پيش انداختند و بر گرده مسلمين سوار كردند خواهند فهميد كه عوضِ بدى نصيبشان شده است و خواهى فهميد كه كداميك از شما جايگاه بدترى دارد و سپاهش زبون تر است. اگر چه سختى هاى روزگار مرا وا داشت تا با انسان پستى چون تو سخن بگويم، اما بدان تو پيش من كم ارزش و بى قدر و منزلتى و شايسته سرزنش و ملامت بسيار هستى. چه سازم كه چشم ها درياى اشك است و سينه ها آتشدان مصيبت. آگاه باش كه جاى تعجّب دارد و من بسيار شگفت زده هستم از اين كه مى بينم بندگان نجيب و برگزيده خدا كه حزب او هستند به دست آزاد شدگان از بندِ بندگى كه حزب شيطانند كشته شوند و جاى بسى تعجّب است كه خون ما از دست هاى پليد آنها مى چكد و دهان آنها از پاره پاره كردن گوشت ما شيرين كام شده است و گرگ هاى بيابان به گرد آن بدن هاى پاك و طاهر جمع شوند و مادران بچه كفتارها آن اجساد را به خاك بمالند.

اگر فكر مى كنى ما در دست تو غنيمتى هستيم، روزى كه جز اعمالى كه پيش فرستاده اى برايت كارى نمى كند، خواهى ديد كه باعث زيان تو بوده ايم و خداوند تو در حقّ بندگانش ظلم نمى كند. من به درگاه الهى شكايت مى كنم و تكيه گاهم اوست. پس در مقابل چنين قدرتى هر چه مى توانى حيله و نيرنگ به كار بند و هر چه در چنته دارى بيرون بريز و هر چه توان دارى تلاش كن. اما بدان، به خدا قسم نمى توانى نام ما را برلب حق پرستان دنيا و ياد ما را در دل آزادگان جهان محو كنى ونوروحى ما را خاموش كنى. به مقام و منزلت ما نخواهى رسيد چوشب پره اى كه فرسنگ ها از خورشيد دور است و اين ننگ و آلودگى تو را رها نمى كند.

آيا جز اين است كه رأى و قول تو باطل و دروغ است و روزهاى حكومت و قدرت تو كم و انگشت شمار و آن جمع كه بر گرد تواند پراكنده خواهند شد، روزى كه منادى الهى ندا مى دهد كه لعنت خدا بر ظالمان و ستمكاران باد.

حمد و ستايش مخصوص پروردگار جهانيان است كه براى اولينِ ما سعادت و مغفرت قرار داد و براى آخرينِ ما شهادت و رحمت. از خدا خواستارم كه ثواب و پاداش خود را براى آنها كامل كند و اجر ايشان را روز افزون قرار دهد و ما را نيكو يادگار و جانشينى براى آنها قرار دهد؛ همانا خداوند بخشنده و مهربان است و پروردگار ما را بس است كه نيكو وكيلى است.

يزيد! روزها و شب هاى گذشته، سر بر بالش راحتى گذاشته بود و سخنى اگر مى شنيد از دهان آشنا و اهل مودّت بود و كلامى اگر در گوشش زمزمه مى شد زمزمه يارى و بيعت بود. اما امروز زير تازيانه كلام عمّه ات زينب، رگ گردنش باد كرده بود، صورتش سرخ و طاول زده شده بود. زخم بر روى زخم. زخم عميق و كهنه جنگ بدر و نمكى كه الآن بر آن مى نشست. نه درمانى و نه التيامى؛ چرا كه درمانِ هر چه درد است ايمان است و التيام زخم دوران كفر و جهالت، اسلام و او نه بويى از اسلام برده بود و نه طعم ايمان را چشيده بود.

لحظاتى پيش سرشار از شادى فتح و پيروزى از اين كه مردم را به چاه اغواى خود افكنده سرمست بر استر شيطان مى راند، امّا اكنون حتى جرأت نداشت به چوب دستى خود نزديك شود و ....

نامه عبيداللَّه كه به دستش رسيد گمان مى كرد ديگر نه خبرى از حسين است و نه اثرى از ناسازگارى هاى او؛ ولى الآن مى ديد كه حسين از هميشه زنده تر است و هنوز ضربه قيام حسين بر پشت او تازيانه خفّت مى زند و او چون حيوانى زبون سوارى مى دهد. فكر مى كرد مى تواند شما را آواره هر كوچه و برزن كرده و با نام اسيران جنگ با طاغيان بگرداند و كسب آبرو كرده، بر قدرت و شوكت خود بيفزايد. امّا حالا خوب مى فهميد كه اگر آبرو و شوكتى هم داشته، آن را بر باد داده است. اين را نه تنها او بلكه هر كه در قصر او حاضر بود مى دانست و شما بيشتر از همه.

نگاهى به اطرافيان و نزديكان خود كرد و آنها را فرا خواند تا پيشنهاد دهند كه با شما چه سازند و شما در اين انديشه كه به چه نتيجه اى خواهند رسيد. تو نيز در اين فكر بودى كه انگشت يك مرد شامى كه صورتى سرخ و بر افروخته داشت بر روى تو ثابت ماند.

- يزيد، اى امير مؤمنان! اين كنيز را به من بده.

يا فاطمه!

اجازه بده اين قسمت از تاريخ را نيز بگويم. مى دانم جسارت بزرگى كرد. تحمّل آن براى تو دشوار بود. براى لحظاتى قصر در چشمت واژگون شد. اما مگر مى شود گذشته را به خاطر سخت و دردآور بودنِ گفت و شنودش فراموش كرد؛ به عكس هر چه زخم عميق تر باشد جاى آن زمان بيشترى مى ماند و هر چه خاطرات رنج آورتر باشد بيشتر در ذهن و خاطر باقى مى ماند.

تو دامان عمّه ات زينب را كه هميشه پناهگاه و مأمن شما در سختى ها بود گرفتى. از سر مظلوميت در حالى كه اشك در چشمانت حلقه زده بود گفتى:

- عمّه جان!

يك روز يتيم شدم و امروز بايد كنيز شوم؟

آرامش نگاه عمّه، قرار دل تو شد؛

بعد رو به شامى كرد و فرمود:

- به خدا قسم، گمان باطلى دارى و از اين حرفت پشيمان مى شوى، چنين كارى نه از تو ساخته است و نه از اميرت. يزيد سخت خشمگين شد. از روى تختش برخاست. اطرافيانش را به كنارى زد و گفت:

- به خدا تو گمان باطلى دارى، من اگر بخواهم مى توانم اين كار را انجام دهم.

- به پروردگار قسم كه او چنين اجازه اى به تو نداده است مگر اين كه از دايره شريعت خارج شوى و دينى غير از اسلام براى خود برگزينى.

- حرف هاى مرا اين گونه پاسخ مى دهى؟ پدر و برادر تو از دين 