ارج شدند.

- اگر تو مسلمان باشى، با دين خدا و پدر و برادر من هدايت شده اى، هم خودت و هم پدر و جدّت.

آتش خشم بر هستى يزيد چنگ انداخته بود؛ خوب هيزمى بود براى سوختن. برافروختگى يزيد از غضب از يك طرف و آرامش و وقار عمّه ات زينب از سوى ديگر. يزيد گفت:

- گمان باطلى دارى اى دشمن خدا.

- تو اكنون امير هستى، ناسزا مى گويى و قدرت نمايى مى كنى. هر چه مى خواهى بگو.

يزيد ساكت شد. فهميد هر چه فرياد بزند و غوغا به پا كند آبروى خودش را بر باد داده است. آن مرد شامى باز رو به يزيد كرد وگفت:

- اين دختر كيست؟

- فاطمه دختر حسين و آن زن عمّه اش زينب دختر على ابن ابى طالب است.

- منظورت اين است كه پدر اين دختر حسين پسر فاطمه و على است؟

- آرى ... آرى.

مرد شامى منظور زينب را از اين كه فرموده بود «پشيمان مى شوى» دانست. سر به زير انداخت و قدم عقب گذاشت؛

- لعنت خدا بر تو باد اى يزيد. خاندان پيامبر را مى كشى و زنان و فرزندانش را به اسيرى مى برى؟

مرا بگو كه فكر مى كردم آن اسيران غير مسلمانند.

از هر سو كاخ كبر و قدرت يزيد بر سرش آوار مى شد و او لحظه به لحظه خوارتر مى گرديد.

- اين مرد را بكشيد، گردنش را بزنيد.

كاروانى كه پدرت حسين - سلام بر او - روز عاشورا به راه انداخت هرروز يارى ديگر را مست از عطر شهادت همراه و همگام خود مى كرد و آن نهالى كه در گلخانه كربلا قدم برخاك مقدّس آن سرزمين گذاشت، روز به روز بارورتر مى شد و هر روز شكوفه هاى بيدارى بر شاخسارش بوسه مى زد؛ اما آنها غنچه هاى نو رسى بودند كه تيمار بسيار مى خواستند. اگر چه زيبايى و درخشندگى شما چيزى نبود كه بشود آن را پنهان كرد و وقاحت يزيد و يارانش آن قدر آشكار بود كه هر آزاده اى آن را ببيند، اما مردمِ سرگردان و حيران، غريق درياى گمراهى و غفلت بودند.

كسى مى بايست به فكر بهبود زخم هاى چركين مسلمين باشد؛ باغبانى كه هرزه ها را وجين كند و گل ها را به بار بنشاند.

و كاروان كربلا از لحظه اى كه به راه افتاد اين رسالت را به دوش مى كشيد؛

دردهاى خود را فرياد مى كرد - نه دردهاى خود، بلكه زجرهايى كه بر جان اسلام رفته بود.

كاروانى كه با هزار عقده در سينه و يك دنيا بغض در گلو از هر پنجره كه پيش رو داشت زخم هاى خود را آواز مى كرد - و نه زخم هاى خود بلكه طاول هايى كه بر گرده مسلمين بود و هنوز تازيانه زر و زور بر آن مى نشست - يك روز كوفه بود و زينب، كاخ عبيداللَّه بود و فريادهاى ويرانگر على؛ و روز ديگر كاخ يزيد بود و طوفان كلام زينب، شام بود و خطبه آتشين على. آن روز كه در مسجد شام، يزيد سخنرانى را به وعده زر و سيم به بالاى منبر فرستاد تا بر جدّت على بن ابى طالب و پدرت حسين ناسزا بگويد و آن مرد بدبخت چنين كرد، يزيد از خوشحالى در پوست خود نمى گنجيد. احساس مى كرد به زخم هاى كهنه اى مرهم گذاشته اند. شيرينى انتقام عقلش را ربوده بود، اما برادرت على از خشم برافروخته شده بود؛ از اين كه مى ديد به على بن ابى طالب جانشين پيامبر، برادر او و محبوب و معشوق او جسارت مى شود و در عوض به ناحق يزيد و خاندانش مدح مى شوند.

على برخاست، با برخاستن على يزيد نيز ناخودآگاه برخاست. فكر نمى كرد اين جا ديگر على حرفى براى گفتن داشته باشد. همين كه احساس كرد نگاه مردم او را نشانه رفته است زود نشست. على رو به سخنران گفت:

- واى بر تو اى خطيب.

خشم خداوند را در مقابل شادى و رضايت مخلوق خدا براى خود خريدى؛ جايگاه پر آتشى در انتظار توست.

يزيد!

اجازه بده بالاى اين تخته پاره ها بروم و سخنى بگويم كه خدا خشنود شود و مردم حاضر اجر و ثوابى ببرند.

درست همين هم بود، منبر تا زمانى منبر است كه بر آن ستايش حق و درود بر پيامبر و جانشينان به حق او باشد وگرنه آنچه كسى با بغض آل طاها بر آن نشيند تخته پاره هايى بيش نيست. همان گونه كه قرآن زمانى قرآن است كه در كنارش اهل بيت پيامبر بيانگر و هم ثقل آن باشند و الّا كاغذ و مركبى بيش نيست. على مى خواست سخن بگويد و يزيد بر خود مى ترسيد، ولى مردم هم اصرار داشتند و از هر سو كسى حرفى مى زد؛

- يا امير المؤمنين!

اجازه بده بالاى منبر برود تا ببينيم چه حرفى براى گفتن دارد.

حتى نزديكان و اطرافيان يزيد مشتاق شنيدن سخنان على بودند و اصرار آنها يزيد را خشمگين مى كرد.

- اگر او بالاى منبر برود پايين نمى آيد تا اين كه مرا و آل ابوسفيان را رسوا كند.

- او جوانى بيش نيست، چگونه چنين كارى از او بر مى آيد؟

- آرى او جوان است امّا از خانواده اى است كه علم و حكمت را با شير مادر مى نوشند.

اما مگر مى شود در مقابل سيل جمعيت ايستاد هر چند يزيد باشى. كم كم سر و صداى مردم بلند شد و يزيد چاره اى جز تن سپردن به امواج خروشانِ خواستِ مردم نداشت. على بالاى آن چوب هايى كه به شكل منبر بودند رفت و شروع به سخن كرد، خدا را ستايش كرد و او را ثنا گفت و ادامه داد:

اى مردم!

خداوند شش گوهر ارزشمند به ما عنايت فرمود و خاندان ما را با هفت فضيلت بر ديگران برترى داد. امّا آن شش گوهر علم، حلم، بخشش، فصاحت، شجاعت و محبت در قلوب مؤمنان است و بدان سبب ما بر ديگران برترى داريم كه پيامبرِ برگزيده خدا، محمّد صدّيق، على مرتضى، جعفر طيّار، حمزه شير خدا و رسول خدا و دو سبط امّت اسلام حسن و حسين از خاندان ما هستند.

هركس مرا مى شناسد كه هيچ، اما هر كس مرا نمى شناسد من حسب و نسب خودم را برايش باز مى گويم.

اى مردم!

من فرزند مكه و منا و زمزم و صفا هستم؛

من فرزند كسى هستم كه حجر الاسود را با رداى خويش حمل كرد؛

من فرزند بهترين كسى هستم كه لباس احرام پوشيد و سعى صفا و مروه كرد و خانه خدا و محبوب خود را طواف نمود؛

من فرزند كسى هستم كه بهترين حج را به جا آورد و زيباترين لبّيك را به درگاه الهى گفت؛

من فرزند پيامبر برگزيده اى هستم كه با براق به معراج رفت و در ليلةالاسراء از مسجد الحرام به مسجد الاقصى در آسمان راه پيمود؛

من فرزند كسى هستم كه جبرئيل، فرشته امين الهى، او را به سدرةالمنتهى برد و او آن قدر به مقام ربوبى نزديك شد فكانَ قابَ القوسين أو أدْنى!

من فرزند كسى هستم كه با ملائكه و فرشتگان آسمان نماز گزارد و خداوند بر او وحى نازل كرد، من فرزند محمد مصطفى هستم. من فرزند كسى هستم كه با دو شمشير پيش دو چشم رسول خدا شمشير مى زد و با دو نيزه بر قلب دشمن ضربه مى زد. دوبار هجرت كرد و دو بار با پيامبر دست بيعت داد و در بدر و حنين جنگيد و يك چشم بر هم زدن به وحدانيت خدا كفر نورزيد....

من فرزند نور مجاهدان، زينت عابدان، تاج سرِ گريه كنندگان، صبورترين بردباران و برترين قيام كنندگان از آل ياسين هستم.

من فرزند كسى هستم كه جبرئيل او را تأييد كرد و ميكائيل يارى اش نمود....

من فرزند اولين مسلمان كه به دعوت پيامبر لبّيك گفت هستم و او پيشاهنگ اوّلين مسلمانان بود. در هم كوبنده و خورد كننده تجاوزگران و نابود كننده مشركان بود و تيرى از تيردان الهى بر چشم منافقان و زبان حكمت عابدان، ياريگر دين خدا و به بار نشاننده اوامر الهى بود....

من فرزند قطع كننده نسب جاهلى و متفرّق 