ننده گروه هاى كفر و نفاق هستم، كسى كه بهشت خود را براى او آماده مى كند ... شير خدا كه در جنگ آن گاه كه نيزه ها او را دوره مى كردند شمشير مى زد، شير حجاز بود و سيّد و سالار عرب ....

مكّى، مدنى، بدرى، احدى، مهاجر، پدر دو سبط امّت پيامبر حسن و حسين بود،

او على بن ابى طالب جدّ من است.

من پسر فاطمه زهرا، بزرگ بانوى بانوان جهان هستم، من فرزند....

آتشى كه خانمان عبيداللَّه را در كوفه در بر گرفت، آن روز به دامان يزيد خاكستر رسوايى نشاند و شام اين شهر هبوط وجدان و رخوت اسلام به اشتياق غمزه برادرت على جان گرفت. يزيد نمى توانست باور كند، اما چه مى خواست و چه نمى خواست صداى گريه از هر سو برخاسته و مردم بر غريبى و مظلوميت فرزند پيامبر خويش مى گريستند.

جاى صبر نبود، اگر يزيد لحظه اى تأمّل مى كرد از ايوان حكومت پرآوازه اش با سر به دره نيستى سقوط مى كرد. مؤذّن با اشاره يزيد برخاست و با فرمان او شروع به گفتن اذان كرد. مهم نبود زمان اذان فرا رسيده يا خير، بناى حكومت بنى اميّه بر بى جايى گذاشته شده بود.

- اللَّه أكبر ... اللَّه أكبر.

ياد و نام خدا قوّت دل على شد و بزرگى ذكر خدا او را سرافراز كرد.

- هيچ چيز بزرگ تر از خدا نيست.

- أشهد أن لاإله إلّا اللَّه.

- مو، پوست، گوشت و خون من به يكتايى خداوند شهادت مى دهد - گرچه تو و اميرت تنها به زبان مى گوييد.

- أشهد أن محمّداً رسول اللَّه.

- يزديد!

محمّد جدّ من است يا جدّ تو؟ اگر گمان مى كنى جدّ توست دروغگو و كافر هستى و اگر به اين باور هستى كه او جدّ من است، چرا خاندان او را كشتى؟

اذان در ميان هق هق مردم در كوچه پس كوچه هاى شهر پيچيد و فرياد مظلوميت و آزادگى على تا عرش را نورافشانى كرد. با تمام شدن اذان، يزيد سرشكسته و زبون با زحمت قد به زير اين شكست راست كرد و به نماز ايستاد و سر به سجده برخاك پاى ابليس گذاشت.

نفسى كه از زمان برخاستنِ على در سينه مسجد حبس شده بود حالا به صورت آهى آزاد شده و تمام شام را فرا گرفته بود، آه آتشينى كه جلال و شكوه پوشالى يزيد را به باد فنا سپرد؛ و قلب هاى مردم كه براى شنيدن سخنان على از حركت ايستاده بود حالا دوباره به تپش افتاده بود، تپشى كه ستون حكومت غصبى بنى اميّه را كه بر رعب و وحشت و خفقان افراشته شده بود به لرزه وا داشت.

يا فاطمه!

خوب مى دانى اين علىِ در شام همان علىِ در مدينه بود.

على بن ابى طالب مظلومانه براى حفظ ميراث نبوى و به مصلحت اسلام صبورى كرد و سخن نگفت؛ و على بن الحسين غريبانه براى آن كه سنّت پيامبر بماند و اسلام جان بگيرد لب به سخن گشود.

على بن ابى طالب استخوان كيد منافقان در گلو و خار ظلم غاصبان حكومت و خلافت در چشم، بردبارى ورزيد و افشا نكرد تا بر مأذنه بانگ محمّد رسول اللَّه در تمام زمان ها بلند شود،

و على بن الحسين طناب اسارت يزيد در دست و زخم و جراحت جنايت بنى اميّه در سينه، فرياد برآورد و با افشاگرى خود، كوس رسوايى آل ابوسفيان را به صدا در آورد تا بار ديگر نداى محمّد رسول اللَّه از گلوى حق پرستان و آزادگان بر بام شهر و ديار مسلمين شنيده شود.

يزيد، يزيدِ چند روز پيش نبود. ديگر نه شوكتى براى باليدن داشت و نه آبرويى براى به خود نازيدن. تنها در خلوت مى توانست زهر انتقام خود را بريزد، البته اگر صداى گريه و ناله زنان حرامسراى او اجازه مى داد.

مجالس شرب خمر برپا مى كرد و نزديكان خود را فرا مى خواند، سر پدرت حسين را پيش رو مى گذاشت - زبانم لال - به عيش و نوش مى پرداختند.

در يكى از جلسات، سفير كشور روم حاضر بود و از اين كه بر سر خوان حرام يزيد، سرى نورانى را مى ديد تعجب كرد، به او گفت:

- اى امير عرب! اين سرِ كيست؟

- شراب بنوش و شاد باش. چه كار با اين سر دارى؟

- زمانى كه به كشورم باز گردم پادشاه روم از هر چيز كه ديده ام از من سؤال مى كند. دوست دارم حكايت اين سر را براى او باز گويم تا در شادى با تو شريك باشد.

- اين سر حسين پسر على بن ابى طالب است.

- مادر او كيست؟

- فاطمه دختر رسول خدا.

چشم هاى آن مرد مسيحى از تعجّب گرد شد.

- واى بر تو و دين تو. من آيين بهترى دارم. پدر من از نوادگان داوود است و بين حضرت داوود و پدرم، پدران بسيارى هستند. مسيحيان مرا بزرگ مى دارند و از خاك پايم براى تبرّك بر مى گيرند كه من از نوادگان داوودِ پيامبر هستم. آن وقت شما پسر دختر پيامبرتان را مى كشيد در حالى كه تنها بين اين پسر و پيامبر يك واسطه است. اين چه آيينى است كه شما داريد؟

مسيحيان جاى پاى مركب عيسى را گرامى مى دارند. مى بوسند و برگردش مى چرخند و حاجاتشان را از خداوند مى طلبند. واى بر شما.

يزيد از اين كه اين مرد مسيحى موى دماغش شده و او را آماج توهين قرار داده بود عصبانى شد.

- اين مرد مسيحى را بكشيد كه اگر به كشور خود برگردد، ما را رسوا مى كند.

چهره مرد نصرانى روشن شد و برق خوشحالى از چشمانش پريد.

- مى خواهى مرا بكشى؟ مى دانستم. ديشب پيامبر شما را در خواب ديدم كه به من فرمود: اى مرد مسيحى! تو از اهل بهشت هستى و من از سخن ايشان حيران شدم. الآن شهادتين را مى گويم؛ و گواهى مى دهم كه جز خداوند يكتا، خدايى نيست و محمّد رسول و فرستاده اوست.

پيامبر به آن مرد مسيحى وعده بهشت داده بود، همان پيامبرى كه پدرت را كشتى نجات غريقان بحر گمراهى و چراغ هدايت شب هاى ظلمانى غفلت و معصيت معرفى كرده بود. آن مرد برخاست. سر حسين را در آغوش كشيد و شروع به گريه كرد تا اين كه با ضربه شمشيرِ سربازان يزيد سرش به سويى پرتاب شد؛ خدا رحمتش كند.

رسالت سنگينى بر دوش شما بود و بار سنگين آن را از كربلا تا كوفه و از كوفه تا شام به جان خريديد. استقامت گام كاروان شما بود كه عزيمت بنى اميّه بر خاموشى چراغ خانه آل طاها را به هزيمت نشاند و فريادهاى برخاسته از سرِ درد شما بود كه گلوگاه حكومت يزيد را مى فشرد تا عربده هاى مسلمانى و اسلام خواهى او را خاموش كرد. حركت شما پرده از حقيقت او برداشت و صبح تا شام عاشورا را به دست تاريخ سپرد. در طول اين سفر، شعاع خورشيد روى حسين، نگاهبان حريم شما بود و شما پروانگان جان سوخته بر گرد اين شمعِ برافروخته.

يزيد مفلوك و بيچاره در مرداب فساد خود گرفتار شده بود و هر چه بيشتر تلاش مى كرد و دست و پا مى زد، زحمات مذبوحانه او رسوايى بيشترى بر دامنش برجا مى گذاشت.

يزيد، بهتر ديد كه شما از شام برويد. باز گرديد به مدينه.

مدينه طاقت دورى شما را نداشت و در اشتياق حضورتان، هر صبح تا شام به افق بيابان چشم مى دوخت و روزى ديگر با چهره اى سوخته تر و دلى منتظرتر. امّا مدينه انتظار مى كشيد كاروانى را كه ساربان آن پير عشق و عاشقى، حسين باشد.

كوچه هاى مدينه به اين اميد سرِ پا مانده بود كه بار ديگر گذر سروقامت عباس به آنها سرافرازى بخشد. محلّه بنى هاشم خود را براى بوسه بر گام هاى قاسم و عبداللَّه، اين دو يادگار حسن - سلام بر او - آماده مى كرد. زمين مدينه اگر صبورى مى كرد، به اين آرزو بود كه بار ديگر گهواره على اصغر را در آغوش خويش بگيرد و عبور باد در كوچه پس كوچه هاى 