ن بن على ( عليهما السلام ) و اصحابش ، سرمشق و الگوى رزمندگان ما بوده و هست و اين راه به اميد خدا، تا، رهايى كربلا و قدس ، ادامه خواهد داشت . امروز هم امت كربلايى ، از درسها و عبرتهاى عاشورا بهره مى گيرد و تا پاى جان ، در راه حق و تبعيت از ولايت ، مى ايستد.
در اين نوشته ، مرورى به درسهاى آموخته از عاشورا داريم تا پيمان و پيوند خويش را با ((خون خدا))(1)، سيدالشهدا( عليه السلام ) تجديد و تحكيم كنيم . اميد است نسل پويا و جوان كشورمان ، در آموزش درسهاى ((دانشگاه كربلا))، پيوسته موفق باشند.
قم - جواد محدثى
شهريور 1364 الا ... اى محرم !
الا ... اى محرم !
تو آن خشم خونين خلق خدايى
كه از حنجر سرخ و پاك شهيدان برون زد
تو بغض گلوى تمام ستمديدگان جهانى
كه در كربلا
نيمروزى
به يكباره تركيد
تو خون دل و ديده روزگارى
كه با خنجر كينه توز ستم ، بر زمين ريخت
تو خون خدايى كه با خاك آميخت
تو شبرنگ سرخى كه در سالهاى سياهى درخشيد.
الا ... اى محرم !
تو خشم گره خورده ساليانى
تو آتشفشانى
تو بر ظلم دشمن گواهى
تو بر شور ايمان پاكان ، نشانى
تو هفتاد آيه
تو هفتاد سوره
تو هفتاد رمز حياتى
تو پيغام فرياد سرخ زمانى
تو، موجى ز درياى عصيان و خشمى
كه افتان و خيزان
رسيده است بر ساحل روزگاران .
الا ... اى محرم !
تو فجرى ، تو نصرى
تويى ((ليلة القدر)) مردم
تو رعدى
تو برقى
تو طوفان طفى
تويى غرش تندر كوهساران .
الا ... اى محرم !
تو يادآور عشق و خون و حماسه
تو دانشگه بى نظير جهاد و شهادت
تويى مظهر ثار و ايثار ياران .
الا ... اى محرم !
به هنگام و هنگامه هجرت كاروان شهيدان
تو آن راه بان روانبخش و مهمان نوازى
كه در پاى رهپوى آزادگان
لاله ارغوان مى فشانى .
الا ... اى محرم !
به چشم و دل قهرمانان و آزاد مردان
كه همواره بر ضد بيداد، قامت كشيدند
و در صفحه سرخ تاريخ
زيباترين نقش جاويد را آفريدند
تو آن آشناى كهن ياد و دشمن ستيزى
كه همواره در يادشانى .
الا ... اى محرم !
تو آن كيمياى دگرگونه سازى
كه مرگ حيات آفرين را
به نام شهادت
به اكسير عشقى
كه در التهاب سرانگشت سحر آفرينت ، نهفته است
چو شهدى مصفا و شيرين
به كام پذيرندگان ، مى چشانى .
كربلا
1357 سال به عقب برمى گرديم (2).
اينجا ((كربلا))ست ... دشتى مخلوط با شن و ريگ ، با تپه هاى كم ارتفاع ، در قسمت غربى رودخانه فرات و نشانى از آبادى در آن نيست ، مگر خرابه هاى ((نينوا)) كه در سمت چپ ، به چشم مى خورد؛ منطقه اى كه بارها جنگهاى سخت و كشتارهاى خونين ، ميان پادشاهان ساسانى و روميان درگرفته است و منطقه ((بين النهرين )) است ، سرزمين ((بعثت ))ها.
بين تپه ها، جلگه هاى نسبتا هموارى وجود دارد كه دامن در آب فرات مى شويد.
غروب روز نهم محرم است . كنار رودخانه ، امواج آب همچون شكم ماهى ، مى درخشد و روى هم مى غلتد و جز صداى بال پرندگانى چند، صدايى ديگر به گوش نمى رسد. هواى غروب ، تيره از ناجوانمردى است ، مسموم و آلوده از خيانت !
خورشيد، رنگ مى بازد و لاشه خسته اش را به پشت كوهها مى كشد، كمى دورتر از شط فرات ، در دو منطقه ، دو گروه ، اردو زده اند؛ يك سو ارتش ‍ ((عمر سعد)) كه از كوفه آمده است ، ديگر سو، حسين (عليه السلام ) و همراهانش . دو سپاه نابرابر از همه حيث و همه جهت ، روى در روى هم اند،با دو هدف كاملا جدا از هم .
ترسيم روحيه افراد هر دو گروه ، بسى دشوار است ، مگر آنكه خود، جزئى از يكى از آن دو جمع و فردى از آنان باشى .
و اگر در كنارى و مى خواهى ((جبهه حسين )) را بشناسى ، بايد ((يزيد)) را بشناسى ، چرا كه هيچ گروهى را نمى توان شناخت مگر با شناختن جبهه مخالف آن و جهت متضادش .
بدون شناخت ظلمت ، نمى توان فهميد كه نور چيست و بدون زيستن در اختناق ، آزادى را نمى توان دريافت و ((قدر عافيت ، كسى داند كه به مصيبتى گرفتار آيد)). و گرسنه مى داند كه سيرى چيست و ماهى تا در خشكى نيفتد، قدر آب را نمى داند، كه گفته اند:
((هر چيزى با ضدش شناخته مى شود))(3).
حق و باطل نيز چنين است .
بايد ((شرك )) را شناخت - در همه اشكالش - تا معناى ((توحيد)) را درك كرد. بايد ((معاويه )) را شناخت تا ((على )) را درك كرد و ((عدل )) را با ((ظلم ))، ((وحدت )) را با ((پراكندگى ))، ((خدمت )) را با ((خيانت ))، ((راه )) را با ((بيراهه )) مى توان شناخت . و اين سخن از ((على )) است كه :
((شما هرگز، رشد و حق را نخواهيد شناخت جز هنگامى كه باطل را و آن كس را كه حق را رها كرده است بشناسيد و به ميثاق قرآن دست نخواهيد يازيد مگر آنگاه كه كسى را بشناسيد كه آن را نقض كرده است ))(4).
و شناساندن اين دو گروه و دو جبهه ، بدانگونه كه هستند، ميسر نيست و تنها مى توان به خصلتهاى آنان با ((لفظ)) و ((كلمه )) اشاره كرد. و مى بينيد كه ((لفظ))، در نمودن روحيه تا چه اندازه ناتوان است .
مظلوميت بزرگ حسين بن على (عليهما السلام ) آن است كه دشمنش ، يزيد است ! سپاه ((ابن سعد))، از عده اى سنگدل - بى رحم ، غارتگر - دور از خدا، زرپرست - هرجايى ، كه در سر سودايى ، جز غرايز حيوانى ، انباشتن شكم و اندوختن ثروت ندارند، تشكيل شده است . تنها نام مسلمان دارند و نان دين مى خورند و بيخردانى هستند كه رفتارشان با هرچيزى ، جز با اسلام سازگار است ، عده اى هستند كه براى خوشايند حاكم كوفه - ابن زياد - و براى جلب توجه يزيد، آماده اند همه گونه خوشرقصى كنند و به هر خون پاكى ، دست ناپاكشان را بيالايند.
اما در ديگر سوى ، حسين است كه عصاره تمام فضايل انسانى است ، روحى الهى در طبيعت بشرى است . شعله مقدس نبوى را در جان خويش ‍ دارد، سلاله پاكان است و خون پاكش در رگها به ياد خدا جريان دارد و در راه خدا نيز بر زمين تفتيده كربلا خواهد ريخت . حسين و ((ياران مؤ منش )) هستند كه جهادشان هم در راه ((الله )) و به خاطر ((حق )) است . همچنانكه يزيد، وابستگان و پيروانش بويى از ايمان نبرده اند و شهد حق به كامشان نرسيده است و ناچار از جنگ و غارت و ستيزند و پيروان راه طاغوت (5) كه خداى مى فرمايد:
((مؤ منان پيكارگرانى هستند در راه خدا، ولى كافران در راه طاغوت و به نفع او مى جنگند))(6).
اين دو سپاه - يكى اندك و ديگرى انبوه - نماينده و سمبل دوگونه انديشه هستند؛ خدايى و ابليسى ، نور و ظلمت ، توحيد و شرك ، ايمان و كفر، حق و باطل ، عدل و جور، فلاح و گمراهى ، حق پرستى و حقكشى ، خداجويى و خودخواهى ، گروهى كه در حال زنده بودن ، مرده اند و لاشه هايشان بو گرفته است و گروهى ديگر كه پس از مردن هم زنده اند، نام و خاطره شان ، دشمن آزار است و سايه شان نيز از سوى دشمن تيرباران مى شود.
اين دو گونه ايدئولوژى ، دو گونه زندگى نيز مى سازد.انديشه ابليسى ، اجتماعى مى سازد كه ميدانها و معابرش ، همچون گورستانهاى كهنه ، پر از پيكرهاى بى صداست و مردمش ، عروسكهاى خيمه شب بازى ، ظاهربين و سطحى نگر كه نمى دانند سرنخ ، دست كيست ، بى خبر از صحنه پردازان پشت پرده و طراحان ناپيدا كه تنها نقد موجود و رويه هاى پديده ها را مى فهمند و مى بينند(7). كاريكاتورها و آدمكهايى هستند مقوايى .
انديشه هاى خدايى ، در مؤ منين ، بينشهاى عميق اجتماعى و ديدى وسيع مى آفريند كه دامنه اش تا ابدي