 پر كشيده است و در وراى ((حال ))، جهانهايى گسترده را در چشم انداز او مى گسترد. مؤ من ، با بينش الهى ، ناديدنيها را مى بيند و با اين طرز تفكر، با قدرت خلاقه اى كه دارد، از مردمى متحرك و پرجوش ، اجتماعى مى سازد پويا و پيشرو.
نبرد حسين (عليه السلام ) با يزيد، جنگ شخصى ميان دو نفر نيست ، جنگ دو فكر و دو عقيده است ؛ ((رشد)) و ((غى ))، ((حق )) و ((باطل )) كه از دير باز هم سر ناسازگارى داشته اند. پس عاشوراى سال 61 هجرى ، نه آغاز است و نه پايان ، بلكه حلقه اى است از زنجيره اى بس ‍ طولانى و درگيرى مداوم و مستمر تاريخى حق و باطل كه ميدان آن ، ((هميشه و همه جا))ست .غروب تاسوعا
غروب روز نهم محرم است .
((شمر)) از كوفه مى آيد در حالى كه فرمان حمله به اردوى حسين بن على (عليهما السلام ) و آغاز جنگ را به همراه دارد. در نامه اى كه شمر، از سوى ((ابن زياد)) حاكم كوفه براى ((عمر سعد)) فرمانده ارتش آورده است ، مدارا و سازش با حسين بن على (عليهما السلام ) شديدا منع شده است ، عمر سعد نامه را مى گشايد و با تعجب مى خواند كه :
((در صورت تسليم نشدن حسين و يارانش ، خونشان را بريز و بر جسدهايشان اسب بتاز و پس از قتل عام مردان ، زنان را به اسارت گرفته به مركز اعزام بدار!!))(8).
عمر سعد، مى داند در صورت نشان دادن كوچكترين ضعفى در اجراى فرمان ، خود شمر، به فرماندهى ارتش منصوب خواهد شد و اين مطلب ، در نامه والى كوفه به او نوشته شده است . چرا كه شمر، آماده تر از هركس براى خون ريختن و كينه توزى است و اين را بارها به اثبات رسانده و سينه اش پر از كينه نسبت به خاندان على (عليه السلام ) است و براى جنگ با على و اولادش ، خود را در مذهب ((خوارج )) جا زده تا بهانه اى براى اين خصومت داشته باشد. ولى چرا از همين بهانه ، براى پيكار با معاويه استفاده نمى كند؟ سؤ الى است كه جواب ندارد. گويا او دين را ابزار و حجتى براى كينه ورزى برگزيده است ولى در پيشگاه مال و ثروت ، هم دين را و هم كينه را فراموش مى كند...))(9).
آرى ، شمر، به كمك پستيها و رذالتهايش حاضر است كه اگر عمر سعد از اجراى فرمان سرپيچى نمايد، فورا خود، زمام فاجعه را به دست گيرد و اين جاست كه كار عمر سعد به سرنوشتى دردناك خواهد انجاميد. از اين جهت در فكر است كه فرمان حمله دهد.
امام حسين (عليه السلام ) به دشمن پيشنهاد مى فرمايد كه شب ، در محلى بين دو اردوگاه با هم صحبت كنند، گفتگوهاى مفصل و طولانى بين امام و فرمانده سپاه دشمن ، انجام مى گيرد(10). مى توان حدس زد كه صحبت بر سر چه مسايلى دور مى زند. حضرت ، از عمر سعد مى خواهد كه از فرماندهى سپاه كوفه كناره گيرى كند، ليكن او به طمع سيم و زر و پست و وعده هايى واهى و رياست ، به اينجا آمده و در فضايى ديگر تنفس مى كند، او حتى نمى تواند ارزشهايى را كه حسين با آنها و در آنها زيست دارد، تصور كند، در جواب دعوت امام مى گويد:
- مى ترسم خانه ام خراب گردد!!
- خانه اى برايت مى سازم .
- آب و ملك و زمينهايم را از من مى گيرند.
- بهتر ازآن را از دارايى خويش ، در حجاز به تو مى دهم (11).
ولى اين سخنان با ساخت فكرى عمر سعد جور نيست و در ذايقه اش ‍ چندان شيرين نمى آيد و حاضر به ترك سمت فرماندهى نمى شود.
دو فرمانده از هم جدا مى شوند و هر كدام به سوى اردوگاه خود بازمى گردند.
غروب روز نهم محرم است .
به نظر مى رسد جنگ ، اجتناب ناپذير است ، آفتاب خونرنگ ، چهره در نقاب زمين مى كشد و تا سپيده دم روز ديگر، از صحنه غايب مى شود، در حالى كه افق را پرده اى از فريب و تبهكارى و فضاحت پوشانده است .
((حق )) و ((باطل ))، روى در روى هم اند، بى پرده و صريح .
هلهله اى در سپاه كوفه به گوش مى رسد. گويى براى حمله آماده مى شوند. عمر سعد كه خود فرمان حمله مى داد، دستور توقف سواران را صادر مى كند. فكر مى كند كه حسين قصد دارد تسليم شود و به همين جهت ، پرچم سفيد - به علامت صلح ، سازش و تسليم - افراشته است . مى پندارد كه حسين تصميم گرفته به نحوى قضيه را با مسالمت حل كند و به اين درگيرى پايان دهد، براى مردم چنين وانمود مى كند كه حسين ، ((صلح دوست ))! است . و پس از مذاكراتى ، تسليم خواهد شد! غافل از اينكه راهى را كه حسين در پيش گرفته است ، هرگز راهى نيست كه سر از تسليم مذلت بار در برابر ((ابن زياد)) و حكومت مركزى شام درآورد. انقلاب حسين (عليه السلام )، براى حفظ خويشتن و فرار از تيغ يزيد نيست ، بلكه به خاطر ((حق ))، پا در اين ميدان نهاده و به اين درگيرى ، تن داده است .
((حق )) در نظر حسين (عليه السلام ) عبارت است از اجراى فرمان خدا در زمين و گسترش آيين نجاتبخش او كه ضامن سعادت مردم و ايجاد خصلتهاى : ((اخلاص ، دلاورى ، پاكدامنى ، بيدارى ، هشيارى ، فهم ، فروتنى ، احساس ، تحمل ، مهربانى ، گذشت ، عشق به آزادى و برابرى ، خصومت آشتى ناپذير با ستم و ستمگر و ستمكش در ژرف ترين نقطه هاى وجود انسان است )).
حسين (عليه السلام ) كسى نيست كه به خاطر سلامت خويش ، دست دشمن را بفشارد و حكومت يزيد را به رسميت بشناسد؛ زيرا چنين كارى و چنين تسليمى و چنين سازشى ، با ((حسين بودن )) او سازگار نيست .
شخصى همچون سيدالشهداء با عنصر تبهكار و نالايقى همچون يزيد، ((بيعت )) نمى كند.
گروه حسينى ، زندگى را به معناى نفس كشيدن و زنده بودن نمى دانند؛ چون اين كارى نيست كه روح بزرگ و پرشور آزاد مردان ، به آن راضى و قانع گردد و نيز خودشان از آن خرسند شوند. از اين جهت ، فريادها و خروشهاى زندگى ساز، سرمى دهند، برخلاف آنان كه بهشت را در كنج خلوت عبادت و خلسه هاى تنهايى مى جويند و از هيچ محروميتى استقبال نمى كنند، تا چه رسد به خروشى و خراشى ! ... برعكس ، اينان بهشت را در مسجدى مى طلبند كه ستونهايش از نيزه ها و شمشيرهاست و سقفش ، هرم سوزان خورشيد و گرماى گزنده ميدان رزم ؛ چون باور دارند كه :
الجنة تحت ظلال السيوف .(12)
((بهشت زير سايه شمشيرهاست )).
حسين (عليه السلام ) برادرش عباس را همراه بيست تن براى گفتگو با آنان مى فرستد. حمله آوران مى گويند: يا جنگ ، يا بيعت و تسليم ! عباس ، اين خبر را به امام مى رساند، امام مى فرمايد:((بيعت و تسليم كه هرگز، اما براى جنگ آماده ايم ، ولى برادرم عباس ! از اينان بخواه امشب را تا فردا صبح ، مهلتمان دهند تا شب را به عبادت خدا و تلاوت قرآن بپردازيم كه من نماز را بسى دوست مى دارم ))(13).
فرستادگان از سپاه دشمن ، به عمر سعد گزارش مى دهند كه حسين ، امشب را تا فردا صبح مهلت مى خواهد.
و... مهلت داده مى شود و يك واحد از سواران عمر سعد در شمال كاروان حسين ، موضع مى گيرند و او را محاصره مى كنند. و از هر گونه امداد جلوگيرى مى شود، حتى برداشتن آب از فرات . در حالى كه حسين (عليه السلام ) اين مهلت را براى آن خواسته تا اين آخرين شب را با خداى خويش ‍ به راز و نياز بپردازد و به درگاهش نماز بگزارد(14).
وضع در حالت بحرانى است و در پيشانى سياه اين شامگاه ، مى توان ننگها و بدناميهاى فاجعه بارى را خواند.
- خواهرزادگان ما كجايند؟
صدايى است كه از پشت خيمه هاى امام به گوش مى رسد.
صداى ابليس ، صداى وسواس خناس و صداى شم