 است كه ((عباس )) را مى خواند(15).
عباس ، به همراهى سه برادر ديگرش ، از خيمه ها بيرون مى روند تا ببينند كيست و چه مى گويد. شمر، ((امان نامه ))اى را كه حاكم كوفه براى اينان گرفته است ، به ((عباس بن على )) عرضه مى كند و مى گويد:
((اين امان نامه را از طرف والى كوفه برايتان آورده ام ، در صورتى كه دست از حسين بكشيد و به سوى ما آمده او را تنها گذاريد، جانتان در امان خواهد بود و هيچ گونه تعرضى نسبت به شما نخواهد شد)).
عباس ، خشمگين از اين همه گستاخى و پررويى ، نگاهى غضب آلود به او مى افكند و بر سرش فرياد مى كشد:
((نفرين و خشم و لعنت خدا بر تو و بر امان تو! دستت شكسته باد اى بى آزرم پست ! آيا از ما مى خواهى كه دست از يارى شريفترين مجاهد راه خدا، حسين پسر فاطمه برداشته ، تنهايش گذاريم و طوق اطاعت و فرمانبردارى لعينان و فرومايگان را به گردن افكنيم ؟))(16).
شمر كه از بى ثمر ماندن اين طرح و نقشه ، به شدت خشمگين شده است ، به سوى اردوگاه خود برمى گردد و عباس نيز با برادرانش به خيمگاه امام ، در حالى كه به اين همه دنائت و پستى كه سپاه كوفه دارند، مى انديشد.
عباس ، اين رشوه را نمى گيرد و ((حق السكوت )) را نمى پذيرد و بى تاب از شوق شهادت و فداكارى ، به درون خيمه گاه خويش ‍ مى رود.
حسين ، گاهى در بيرون خيمه ها و كنار از آن ، قدم مى زند و وضع جبهه نبرد و موقعيت رزمگاه فردا را مى نگرد و بررسى مى كند و گاه نزد زنها و دختران مى رود و خواهران و دختران خود و ديگر زنان و كودكان را به مقاومت و تحمل و صبر، تشويق مى كند تا گريه و مويه نكنند. آنگاه به اردوگاه خود برمى گردد و از مردان سپاه خويش مى خواهد كه همه جمع شوند. مردان همه گرد مى آيند.
باد ملايمى در آن غروب سياه مى وزد و آخرين طلايه هاى روز، دامن كشيده است و شب از راه فرا مى رسد. حسين از موقعيت فردا به خوبى آگاه است . مى داند كه پيروزى نظامى و شكست دادن دشمن ، عادتا غيرممكن است . گروهى اندك در محاصره دشمنانى مسلح و تشنه خون و نتيجه معلوم است ؛ كشته شدن ، هر كه بماند فردا كشته مى شود هم حسين و هم يارانش (17).
فردا پيكارى است سخت بين ((نام )) و ((ننگ )). نام جاويد و ننگ جاويد. حسين ، مى داند مرگ و شهادت براى او پايان نيست بلكه آغاز پيروزى و ماندگارى اوست و هر كه در راه ((الله )) كشته شود، زنده اى جاويد است و براى او مرگ ، بى معنا است . اين را حسين و همرزمانش نيز مى دانند. آنان آگاه هستند كه فردا كشته خواهند شد و اين را هم مى دانند كه پيروزى با آنان است چونكه در نظرشان ((شهادت غير از شكست است ، صورت ماندگارترى است از همان فتح ...)).
اينان ، در هر دو صورت پيروزند، چه با فتح ، چه با شهادت (18).
پايان زندگانى هر كس به مرگ اوست 		جز مرد حق كه مرگ وى آغاز دفترست

حسين و يارانش ، آماده اند كه عروس شهادت را در آغوش كشند و از اين وصال ، عمر ابدى يابند.
در اين راه چه هراسى از مرگ ؟ مرگ دريچه اى است به آن جهان كه پهناور و پايدار است .
مرگ اگر مرد است گو نزد من آى 		تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ
من از او عمرى ستانم جاودان 		او ز من دلقى بگيرد رنگ رنگ
(19)
حسين ، سپاه خويش را مخاطب ساخته با صدايى بلند و پرحماسه و بدون هيچ گونه تاءثر و تزلزل ، ندا مى دهد: ((فردا جنگى سخت در پيش ‍ داريم ؛ دشمنى نيرومند و سپاهى فراوان در پيش است و راه برگشت به زندگى بى سر و صدا و انزواى عبادت دور از صحنه درگيرى حق و باطل در پشت ، صريح و روشن مى گويم ، هركه با ما باشد، بداند كه جان باختن در كار است و شهادت و... اندكى سكوت )).
كه ناگهان صداى قاسم - پسر 13 ساله امام حسن (عليه السلام ) - به سينه سكوت مى خورد و آن را پس مى زند، كه مى پرسد:
- عموجان ! آيا من هم كشته مى شوم ؟
امام ، براى آزمودن روحيه قاسم ، مى پرسد: ((فرزند برادر، مرگ در نظر تو چگونه است ؟)).
- عموجان ، شيرين تر از عسل . اگر ما برحقيم و راهمان راهى صحيح ، پس نبايد از مرگ ، هراس داشته باشيم .
- آرى ، تو نيز به مقام بلند شهادت مى رسى (20).
و امام به سخنانش ادامه مى دهد: ((فردا روز پيكار سرنوشت است و هر شمشيرى از ما كه از نيام برآيد، دگر باره نيامش را نخواهد ديد)).
سپرها سينه ها هستند
چه دلها آشيان كينه ها هستند
شرابى نيست ، خوابى نيست
كنار آب مى جنگيم و آبى نيست .
به پاس پاكى ايمان ، زناپاكان كافر داد مى گيريم
تمام دشت را يكبار
به زير هيبت فرياد مى گيريم
و پيروزى از آن ماست ،
چه با رفتن ، چه با ماندن ... .(21)
((هركس به هوس زر و سيم آمده و به طمع رياست همراه من گشته است ، بى جهت نماند كه فردا زر و سيم در كار نيست و ما فردا جز به استقبال چكاچك شمشيرها و نيزه ها نخواهيم رفت و آغوش خود را جز به روى زخمهاى كارى و جان به راه دوست دادن و در پايان ، ((شهادت )) نخواهيم گشود.
((هر كه دردش آسان ، هركسى چوبين پا، گو نيايد با ما))، اگر شرم داريد اينك پرده سياه شب و اگر پشيمانيد و مرد مبارزه نيستيد و اگر به ستمها راضى هستيد، اينك بيابان و راه بازگشت ... اينان فقط مرا مى خواهند، شما برويد...))(22).
و به درون خيمه مى رود تا هر كه خواهد، بدون خجالت ، از حلقه محاصره دشمن عبور كند.
امام با اين ((تصفيه نيرو)) مى خواهد كسانى بمانند كه آگاهانه شهادت را استقبال مى كنند؛ زيرا فداكارى اين گونه همرزمان ، ثمربخش و شورآفرين است و نسلها و تاريخ را تحت تاءثير قرار مى دهد. او قبلا هم در طول راه ، دست به اين تصفيه نيرو زده بود، ولى اكنون در اين ميان كسى كه به اميد زرى و طمع حكومتى باشد نيست ، رفتنى ها از پيش رفته اند(23).
و عده اى گران پيوند مى مانند و در دشتى كه انبوه سوگند دروغين بر آن سايه افكنده است ، آنان كه شايسته ماندن اند، با عهدى خداپرور و ميثاقى عظيم و پيمانى استوار و سرى پرشور و دلى پرباور و توانى نستوه ، وفادار مى مانند كه هر كدام چون موجى به مدد موج ديگر مى آيند تا كه آن موج نخستين به ساحل برسد و محو نگردد. اينان چنان شيفته مرگ هستند كه كودك ، شيفته پستان مادر.
نيشخند جسورانه آنان به ((مرگ ))، بهت آميزترين تجلى فداكارى شانست ؛ چون اينان در وجود تكامل يابنده ((انسان ))، آينده شورانگيز و نيروى شگرفى سراغ دارند(24).
امام ، اندكى بعد، از خيمه بيرون مى آيد و مى پرسد: شما چرا نرفتيد؟... و چند لحظه ، حكومت التهاب آميز ((سكوت ))...
اين سخن ، خون را در رگهايشان به جوش مى آورد. احساساتشان به اوج مى رسد و علويان ، هر كدام با سخنى گيرا و گرم كه از نهاد وجودشان بر مى خيزد و حاكى از آمادگى كامل براى قربانى شدن در ((راه خدا)) و در ركاب امام است ، آنچه در دل دارند بر زبان مى آورند كه : هرگز مباد روزى كه پس از تو زنده باشيم ...(25)
و گفتار جملگى شان اين است :
بل نحيى بحياتك ونموت معك (26).
با زندگى تو زنده مى مانيم و... با تو مى ميريم .
و اين ، خود نشان مى دهد كه آنان چه آگاهانه زندگى و حياتى را كه از دل اين مرگ و شهادت سر مى زند مى فهمند و مى شناسند و مى دانند.
در شهادت ، شهود و حضور هست ، نه فنا و نيستى (27).
زهير، يكى از ياران امام ، مى گويد:
فرزند پيغمبر! خدا را سوگند كه دوست دارم در راه 