دفاع از تو و آرمان تو، هزار بار كشته شوم و باز زنده گردم و دگرباره كشته شوم (28).
يكى از آن ميان فرياد زد: فرزند پيغمبر!
سخن از جان مگو، جان چيز ناچيزى است .
تو جان هستى .
اگر نابود گردى ، بى تو جانى نيست .
چه بى تو پيروانت را امانى نيست .
خدا را مى خورم سوگند .
كه فردا تن مدارم در ميان ننگهاى زندگى در بند .
و مرد ديگرى مى گفت :
چه كارى ((مرد)) را شايد بجز با نام خوش مردن ؟
تحمل نيست مردان را كه بار ننگها بردن .
گران پيوندها را با تو من تكرار خواهم كرد .
و فردا دشت را با خون خود هموار خواهم كرد... .
و هر يك بپا مى خيزند و با نطقى آتشين ، اعلام وفادارى و جانبازى مى كنند و آمادگى خود را براى شهادت و پيكار مسلحانه فردا اظهار مى دارند، ديگران را مرگ در كام خود فرو مى برد، ولى اينان مرگ را در خود هضم مى كنند. اينان معتقدند كه ((آنجا كه نتوان خون دشمن حق و عدالت را ريخت ، بايد خون پاك عدالتخواه خود را در سر راه او ريخت و او را در لغزشگاهى قرار داد كه پياپى به زانو درآيد تا جانش ‍ برآيد))(29).
زاهدان شب اند و شيران روز و ((عارفان مسلح )).
و امام ، صدق و جهادشان را تصديق مى كند و گواهى مى دهد:
((من هرگز يارانى وفادارتر و شايسته تر از شما سراغ ندارم ، خدا نيكوترين پاداشهايش را ارزانى تان كند و جزاى نيكتان دهد...))(30).
هركس براى خود مشغول كارى مى شود و به اصلاح و آماده كردن اسلحه خويش مى پردازد و يا خانواده خويش را به شكيبايى و استقامت و ((صبر)) در راه به پايان رساندن بار مسؤ وليت سنگين سفارش مى كند. و در آخر، اين گروه ، روى به كعبه ، زانوى عبادت در پيشگاه خدا مى زنند و هرچه را كه جز اوست از نظر دور مى دارند و تنها او را مى خوانند و مگر مى شود در اين شب انتظار، خوابيد؟ چرا كه خواب ، هميشه با چشمانى كه انتظار مى كشد، بيگانه است .
گروهى خداخواه و خداخوان ، راكع و ساجد، ايستاده و نشسته ، زمزمه كنان و اشك شوق ريزان ، كه از دور، پندارى زنبوران در كند و صدا مى كنند و شوق شهادت فردا، چنان بى تابشان كرده است كه در اين شب ، بعضى با يكديگر شوخى و مزاح مى كنند.
از خوشحالى در پوست خود نمى گنجند.
((حبيب بن مظاهر))، اين صحابى پيرو پاكدل ، شوخى و مزاح مى كند. يكى از ياران امام ، مى گويد:
- برادر! الان كه وقت خنده و مزاح نيست !
حبيب ، پاسخ مى دهد:
- چه وقتى براى شادى و خوشحالى كردن بهتر از حالا؟... به خدا قسم ! بين ما و بهشت ، فقط شمشيرهاى آنان فاصله است ...(31)
نيمه شب ، كه امام همراه ((نافع بن هلال ))(32) وضع ميدان نبرد را بازرسى مى كند جايگاه شهادتش را به دقت پيشگويى و معين مى كند و دست او را مى فشرد و مى گويد: ((اين همانجاست ، اين همانجاست ، به خدا قسم و عده اى تخلف ناپذير است ...)).
سپس از نافع مى پرسد:
((نمى آيى در اين تاريكى شب از اينجا بروى و جانت را بدر برى ؟ و نافع به پاى امامش مى افتد، مى گريد و با هيجان مى گويد:
((تا قطعه - قطعه نشده باشم ، دست از تو برنخواهم داشت )).
اضطرابى بر خيمه هاى امام حاكمست .
تهديدهاى سپاه دشمن و هياهوى غداره بندان آن ، در دل كودكان و زنان اردوى امام ، ترس مى ريزد.
در خيمه ها آبى نيست .
درون خيمه ها، امام و اصحابش به نيايش مى پردازند و در پيشگاه خدا باز هم چهره به خاك مى سايند و با زمزمه اى گيرا و هماهنگ ، مناجات مى كنند.
ولى در اردوگاه دشمن ، ((شب )) حاكمست .
شب ، هيكل سياه خود را روى آنها افكنده است . شب دشمن ، رنگ فاجعه دارد، رنگ مرگ دارد، رنگ توطئه دارد و رنگ پوچى دارد و ((شب )) است .
ولى در اردوى امام ، شب شان روشنتر از روز است .
سربازان كوفه مثل عروسك كوكى اند، مثل اسباب بازى ، مثل بوقلمون ، مثل پيچك ، مثل آفتاب گردان ، مثل مرداب .شب عاشورا
شب عاشوراست .
و... لحظه ها آبستن حوادثى كه صبح فردا به وقوع خواهد پيوست . شب ، ابهام دارد، ياران امام ، در اين شب قدر، به باارزش ترين كارها مى پردازند. شب در حال پايان گرفتن و جان دادن است .
مگر نه اينكه ((پايان شب سيه سفيد است ))؟
مگر نه اينكه از دل ظلمت ظلم ، درخشش عدل بيرون مى جهد و دامن سفيد فلق ، گسترده مى شود و تيغ سحر، خيمه سياه شب را مى درد و ((فجر))، انفجارى ناگهانى از نور پديد مى آورد؟
و اين فجر، پيش درآمد ((روز روشن )) است ، فجرى كه ((پس از سلطه قاهر تاريكى و سكون شب ، اشعه بااقتدار خورشيدش ، پرده هاى تاريك را پى در پى مى شكافد و سرچشمه نور را از ميان افق منفجر مى كند و بندهايى كه بر حركت و حيات زده شده باز مى كند و خفتگان را برمى انگيزد و سراسر زندگى را دگرگون مى كند))(33) كه ((شب ))، پايدار و ماندنى نيست ، به پايان مى رسد، شب همچون كفى است بر چهره لحظه هايى كه در ((بستر زمان )) جاريست و كف از ميان مى رود و نابود مى شود و آنچه سودبخش ‍ است و مردم را فايده مى بخشد، باقى است و ماندگار(34).
بامداد ظفر، هميشه از پى شام تيره مشكلات مى دمد.
جوانه پيروزى ، همواره بر پيكر ابتلائات مى رويد.
و طراوت بهارى ، پس از زمهرير سرد زمستان ،بر چهره طبيعت مى شكفد و ... ((ميلاد))، فصل خجسته اى است كه پس از دشواريهاى طاقت فرسا، رخ مى دهد.
فجر و فلق ،هميشه خود را از شكم تاريكى به سينه افق مى زنند. و ((حيات ))،از مرگ پديدار مى گردد و خدا،زنده را از مرده بيرون مى آورد(35)و روز رااز شب .(36)
و در پايان شب - شب عاشورا - ((صبح )) در حالى كه در جاده اى از ((شب )) حركت مى كند، آرام آرام نزديك مى شود.
و اينك دميدن فلق و انفجار فجر.
و اينك ((صبح عاشورا))!
بى جهت نيست كه امام صادق (عليه السلام ) سوره ((فجر)) را ((سوره حسين )) مى نامد و به خواندنش در نمازهاى واجب و مستحب ، سفارش مى كند(37).
چرا كه در اين دوران اختناق ظلم و خفقان سياه حاكم بر سرنوشت امت كه شب بيداد و تاريكى طغيان ، تيره تر از هر وقت ديگر، همه جا را در كام خود گرفته و چشمه هاى نور را خشكانده است ، انفجارى از نور لازم است تا بر ((طور)) انديشه ها تجلى كند و ((موسى خواهان )) را بيدار سازد، بارقه اش در دل دشمن ترس ريزد و در دل دوست ، اميد بيافريند، خفته ها را بيدار سازد و به هوش آرد و شب را تا پشت دروازه هاى شهر بتاراند... قيام حسين (عليه السلام )، فجرى است كه پايان سلطه سياه شب شوم كفر را كه در نقاب اسلام ، رخ مى نماياند، اعلام مى كند، سپيده صبح مى دمد، سپيده آشنا، كه اين گروه شب زنده دار، بارها قبل از فجر، بيدار بوده اند و دميدن ((صبح )) را ديده اند.
بامداد عاشوراست . ياران امام ، رو به كعبه ، نماز صبح مى گزارند و دست دعا به سوى آسمان ... با چشمانى كه اشك شوق ، ميان دو پلك آنان مى غلتد و بر گونه ها مى افتد، شوق از سعادت بزرگ و والايى كه نصيبشان خواهد شد، سعادتى كه رسيدن به بلندترين قله اوج بشرى است و تبلور جوهر ناشناخته انسان ((مرگ در راه خدا)) و... ((شهادت )).
حسين بن على (عليه السلام ) پس از نماز صبح ، يارانش را آماده نبرد مى كند.
همراه او سى و دو سواره و چهل پياده هستند. ((زهير بن قين )) را فرمانده جناح راست نيروها قرار مى دهد و ((حبيب بن مظاهر)) را هم ، به فرماندهى جناح چپ مى گمارد.
پرچم را هم به برادرش عباس مى سپار