دينگونه ، زيباترين و پرشكوه ترين حماسه ها را مى آفرينند و بديعترين نمونه هاى فداكارى در راه حق و دفاع از ارزش هاى جاويد را ((خلق )) مى كنند.
معراج را از خاك خونين كربلا شروع مى كنند.
و پرواز در ملكوت را، با بال سرخ شهادت ، طى مى نمايند.
و... ((بر خاك مى غلتند و گل مى رويد از خاك )).
حسين ( عليه السلام ) سر سلسله اين عشاق وارسته است و مى داند كه قطرات خون پاك خود و يارانش ، آنقدر خواهد جوشيد و گسترش خواهد يافت كه دريايى عظيم گردد.
و اولين چيزى را كه امواج اين درياى خون ، به كام خواهد كشيد، همان كسانى خواهند بود كه اين قطره ها را بر زمين مى ريزند.پيران جوان
ظهر عاشوراست ...
دشمن فرصت نماز خواندن هم به سپاه امام نمى دهد. حسين به نماز مى ايستد تا با ابراز نياز به آستان ((الله ))، سرود بى نيازى از هر كس جز او را بر بام بلند زمان ، برخواند و زمزمه عشق را ترنم كند.
سعيد بن عبدالله (72) يكى از همراهان امام خود را سپر بلا مى سازد و سينه خود را آماج تيرها قرار مى دهد تا آن بزرگوار آسيب نبيند. هدف تيراندازها، خود ((حسين )) است ولى تيرها به امام نمى خورد و سراپاى سعيد، غرق در خون است ، سعيد كه اينك زير باران تيرها، از تيرگيها پاك شده و در جوى خونى كه از او جارى است ((غسل شهادت )) كرده است ، بى رمق و بى حال بر زمين مى افتد و اين پيام بر لب دارد:
((خدايا! از من به پيامبرت سلام برسان و به او بازگوى كه از اين تيرهاى جانسوز، در راه دفاع از فرزندش - كه دفاع از ((انسانيت و آزادى )) است - چه ها كشيدم )).(73)
و در اين دمادم ، مجاهدى پير و سالخورده كه خون در رگهايش هنوز جوان و جارى است ، نه چون نهرى راكد، عفن ، ساكن و ساكت ، بلكه رودى پرخروش و پرالتهاب از خون در رگهايش مى دود، با شمشير آخته به آنان حمله مى كند و مى خواند:
((من ، حبيب ، پسر مظاهرم ، فرزند سواركار ميدان نبردم ، در آن هنگام كه آتش جنگ برافروزد. شما گرچه از نظر نيروى رزمى و نفرات جنگجو از ما بيشتر و نيرومندتريد، ليكن ما از شما پرشكيب تر و پرهيزكارتريم ، ما با حق آشكار پيوند خورده ايم و سخن و منطق ما، از روى آگاهى است و نيرومندتر و استوارتر...)).(74)
در گرماگرم اين پيكار، شمشيرى بر فرق ((حبيب بن مظاهر)) فرود مى آيد، موهاى سپيد صورتش ، از خون ، رنگ مى گيرد، دست را بالا مى آورد تا خون را از برابر ديدگانش پاك كند تا بهتر بتواند صحنه نبرد، دوست و دشمن و حريف رزمى را تشخيص دهد و بازشناسد كه ... نيزه اى او را از كار مى اندازد و پيكرش بر خاك مى افتد.
رمقى در تن دارد. خرسند است كه ((جان )) را در راه خوبى از دست مى دهد. از اين داد و ستد - كه جان مى دهد و حيات جاودانه و ابدى مى ستاند - شاد است و راضى . احساس غبن و زيان نمى كند؛ چون مى بيند كه جانش در باتلاقى و شنزارى و يا كويرى فرو نمى رود كه آن را هيچ سودى نباشد، بلكه پاى نهال ((حقيقت ))، خونش را مى ريزند و از اين درخت ، ميوه هاى آگاهى و حركت و حيات و خلود به بار خواهد آمد. با چشمان خون گرفته اش همه جا را به رنگ خون مى بيند. حسين بر بالين او مى نشيند - همچنان كه بر بالين هر كشته و شهيدى از ياران حاضر مى شود - تا ((شكوه شهادت شگفت )) را بر او تبريك گويد.
اينك ، فدايى ديگرى مى خواهد بجنگد. تهاجمى عليه شرك مجسم و پيكارى بر ضد هوسهاى خودكامه زرپرستان گوساله پرست كه فريب سامرى را خورده اند و بانگ ناخوشايند گوساله طلايى ، آنان را به اينجا كشانيد.
سالخورده است ، موهاى سفيد و پرپشت ، سر و صورت او را فراگرفته و ابروان سفيد و انبوهش ، جلوى چشمش را پوشانده است .
((انس )).(75)
وقتى نوبت مبارزه به او مى رسد، نزد حسين رفته و از حضرتش اجازه نبرد مى خواهد. آنگاه براى اينكه موهاى درهم و انبوه ابروان ، جلوى چشمش را نگيرد، با دستمالى آنها را به روى پيشانى خود، محكم مى بندد و آماده قدم نهادن در جبهه نبرد مى شود. شما در چهره پرشور اين پيرمرد سالمند چه مى خوانيد؟ آيا شكوه ايمانى كه اين پير سالخورده را چونان جوانان ، شاداب و زنده دل و مهاجم ساخته است ، شما را جذب نمى كند؟! من كه از صحنه اين روز، براى شما گزارش مى دهم ، سخت ، شيفته هيبت ملكوتى اين گوشه از حادثه سراسر اعجاب و سراسر تحسين كربلا قرار گرفته ام ، دلى سخت تر از فولاد مى خواهد كه از اين منظره ، منفجر نشود و نتركد.
چه سوزان و گدازان نغمه سر مى دهد اين عشق !
چه پرخاشجو خراب مى كند و مى سازد اين ((عقيده )).
و چه الهامبخش است اين ((خدا)) كه كانون همه زيباييهاست ، كه پير سالمندى را به قربانگاه مى كشد، كه در شعله هاى عشق مى سوزاند، كه ... ولى چه مى توان كرد با ((دلهايى كه به قساوت در افتاده اند و چون سنگ ، بلكه سخت تر از سنگ شده اند. بعضى از سنگها شكافته مى گردد و از درون آن ، نهرهاى آب ، روان مى گردد و برخى دگر از سنگها، از هراس و خشيت خدا فرو مى ريزد))(76) ولى دلهاى سخت تر از سنگ را با كدام سرانگشت اعجازگر مى توان گشود و بارقه اى از ((ايمان )) و جرقه اى از پرتو خدايى بر آن تاباند؟
وقتى حسين ، ((انس )) را در اين حالت مى بيند، اشك در ديدگانش ‍ حلقه مى زند و دعايش مى كند كه :
((خدايا! جهاد و تلاشش را پاداشى بزرگ بخش )).
و با نگاهش كه سرشار از سپاس و رضايت است ، اين پير روشن ضمير دل زنده را كه رو به ((ميدان )) مى رود، بدرقه مى كند. پيرمرد در ميدان ، رزمى جسورانه مى كند و در اين مسير، موهاى سفيدش خونرنگ مى شود و تمام توانش همراه خونى كه از اندام اين مجاهد پير، بر پيكرش جارى است بر زمين مى ريزد و رادمرد، پس از نبردى پرشور، از پاى درمى آيد.
((مرگ ))، نقطه پايانى است كه خط همه زندگيها به آن منتهى مى شود، ولى همه از يك مسير نيست . ((هزار و يك )) راه است و ((يك )) پايان و آن مرگ است ، اما،
((بايد چگونه مرد، تا جاودانه زيست ؟
و... عفريت مرگ را
در پيشگاه زندگى پرغرور خويش
خوار و زبون نمود؟...)).
باز هم قربانى ديگر،
((عابس ))!
عابس بن ابى شبيب شاكرى .
مردى است بزرگوار، شجاع ، سخنور، پرهيزكار، شب زنده دار و متهجد. و از چهره هاى برجسته شيعه است كه در ولايت اميرالمؤ منين ( عليه السلام ) به مرحله اخلاص و عشق رسيده است و در نهضت مسلم بن عقيل هم - در كوفه - از پيشتازان پيوستن به صف انقلاب و جبهه حسينى بوده است .
اينك ، روز عاشورا، روز آزمون بزرگ عقيده و اخلاص و وفاست .
جمعى از ياران امام ، در خون طپيده اند.
جنگ و درگيرى شدت يافته ، تنور رزم ، شعله ور است .
عابس ، قدم به پيش مى نهد، چرا كه ميدان ، رزم آور مى طلبد.
غلامش ، ((شوذب )) هم همراه اوست . شوذب نيز، از چهره هاى سرشناس شيعه و حافظان حديث و ياران على ( عليه السلام ) و تكسواران ميدان هاى نبرد است .
از او مى پرسد: شوذب ! چه خواهى كرد؟ در دل چه دارى ؟
- چه خواهم كرد؟! جز اينكه همراه تو و در كنارت ، در دفاع از فرزند دختر پيامبر، بجنگم تا كشته شوم .
- جز اين هم نسبت به تو گمان نمى رفت .
اينك در پيش روى اباعبدالله بجنگ تا تو را هم همچون ديگر اصحابش به حساب آورد و من هم تو را به حساب آورم ، اگر كسان ديگرى هم با من بودند كه نسبت به آنان ولايت داش