م ، خشنود مى شدم كه پيش از من به شهادت برسند و من اجر تحمل شهادتشان را داشته باشم و به حساب بگذارم . امروز، روزى است كه با تمام توانمان ، بايد ((اجر)) طلب كنيم . بعد از امروز، ديگر عملى نيست . از اين پس ، حساب است نه عمل .
آنگاه ، عابس شاكرى ، خدمت امام مى رسد، سلام مى دهد و مى گويد: ((يا اباعبدالله ! به خدا سوگند! اينك در روى زمين ، هيچ كسى از دور و نزديك ، در نظرم عزيزتر و محبوبتر از تو نيست .
اگر مى توانستم با چيزى عزيزتر از جان و گرانبهاتر از خونم از كشته شدن تو جلوگيرى كنم ، چنان مى كردم .
سلام بر تو اى اباعبدالله !
گواهى مى دهم (يا: شاهد باش ) كه من بر راه و روش و هدايت تو و پدرت هستم ...)).
آنگاه با شمشيرى آخته و تيغى عريان ، به سوى دشمن مى رود، در حالى كه به پيشانى اش ضربتى خورده است ، هماورد مى طلبد.
آنان كه او را مى شناسند و دلاوريها و حماسه هايش را در معركه نبرد، شاهد بوده اند، شهامت به ميدان آمدن ندارند و به يكديگر هشدار مى دهند كه : اين ، شير شيران است ، او فرزند ((ابى شبيب )) است ، كسى به جنگش ‍ نرود.
عابس ، همچنان در ميدان ايستاده است و ندا مى دهد:
آيا مردى نيست ؟... آيا مردى نيست ...؟
... باز كسى به ميدان نمى آيد.
((عمر سعد))، بر سر نيروهاى خود فرياد مى كشد:
واى بر شما! ... سنگبارانش كنيد.
(شگرد و شيوه عاجزانى كه از نبرد روياروى و تن به تن با شيرمردان ، وحشت دارند و مى گريزند).
از هر سوى ، سنگبارانش مى كنند.
عابس كه چنين مى بيند، زره و كلاهخود را از تن و سر برمى گيرد و پشت سر خود مى اندازد، آنگاه بر آنان حمله مى برد.
بيش از دويست نفر را از ميدان ، فرارى مى دهد. آن بزدلان از دم تيغش ‍ مى گريزند، دوباره جمع مى شوند و سرانجام از اطراف بر او حمله ور مى شوند و عابس ، در نبرد يكتنه با آن گروه مهاجم به شهادت مى رسد.
سرش را از پيكرش جدا مى كنند و عده اى در حالى كه با هم نزاع دارند و هر كس ادعا مى كند كه : من او را كشته ام ، سر پاك آن سرباز پاكباز حق را پيش عمر سعد مى برند.
عمرسعد مى گويد:
بى خود نزاع نكنيد، او را يك نفر نكشته است ، او را همگى شما كشته ايد...
و با اين سخن ، آنان متفرق مى شوند.(77)
نيمروز است و خورشيد زمين را مى گزد و در تاريكى هاى ستم آلود و افسون آميز، اينك ((روز)) مى تركد و بر اين دشتى كه آسمان خسيس از باريدن بر آن دريغ مى ورزد، اينك بارش خون است كه سيرابش ‍ مى كند.
حسين ، غلام و خدمتكار تركى دارد كه (78) نيكو قرآن مى خواند و آشناى به آن است ، مدتهاست كه خالصانه ، خدمتگزارى امام را به عهده دارد و همين افتخار او را بس . خود را به حضور امام مى رساند و اجازه نبرد مى خواهد تا خون خويش را با خون ديگر شهيدان بياميزد و آخرين تير تركش خود را در راه مولا برگيرد و ((جان )) را عاشقانه نثار راه حق و عدل و برابرى كند.
روى در روى امام ، ملتمسانه و بى صبرانه در انتظار پاسخ مساعد و اينك ... روانه ميدان .
شروع نبرد است و اين حماسه بر زبان :
((از ضربت تيغ تيز و نيزه ام ، از دريا شعله خيزد و از پيكان و تير من ، آسمان پر مى شود و آن دم كه تيغ عريان در دست من رقص كنان به چپ و راست بگردد، قلب حسود بدخواه از بيم آن بتركد و زهره اش آب شود...))(79)
و پس از پيكارى خونين بر زمين مى افتد. حسين ، خويش را بر بالين او مى رساند و در كنارش مى نشيند و در اندوه مرگ اين غلام وفادار، مرواريد اشكش بر چهره مى غلتد، صورت بر صورت غلام خويش مى نهد و بر آن بوسه مى زند. چه فرقى مى كند كه نژاد و رنگ و زبان ، سفيد يا سياه ، عرب يا عجم ، رومى يا زنگى ... آنچه اينجا ملاك ارزش است هيچ كدام از اينها نيست ، بلكه عقيده و ايمان است و همين برابرى نژادها، زبانها، رنگها، لهجه ها و قبيله ها است كه اسلام از آن دفاع كرده و آغوشش را به روى هر كس كه پذيراى اين ((ايمان )) باشد، بازمى گذارد و همين نيز رمز بسى از موفقيتها و پيشرفتها و گسترشهاى اين آيين است .
و حسين ، در صحنه نبرد و در ميدان كارزار، اين آموزش دينى و انسانى را به كار مى گيرد و سپاسى و ستايشى و تقديرى همسان ، نسبت به همه يارانش ، از پيرمرد تا نوجوان ، از رئيس قبيله تا غلام ترك يا سياه روا مى دارد.
يكجا رخ غلام و پسر بوسه داد و گفت 		در دين ما سيه نكند فرق با سفيد

غلام ترك ، چشم مى گشايد و امام و سرور خويش را بر بالين مى بيند، لبخند سپاسى بر لبانش نقش مى بندد و سپس مرغ روحش از قفس تن ، به ابديت پرمى كشد)).(80)
((بر اين دشت خاموش ، بر ياد دارم كه :
مرغان سرود سفر، ساز كردند
- هوا سخت تاريك و نامهربان شد
تو گفتى كه فريادى از دشت ، بر آسمان شد.
چه گلها كه بر خاك عريان فرو ريخت
چه گلها، كه غمناك ، بر خاك !...)).جوانان بنى هاشم
از اين پس ، نوبت جوانان هاشمى از دودمان خود حسين است . ياران ديگر امام ، تا زنده بودند نگذاشتند حتى يك نفر از ((بنى هاشم )) به ميدان رفته ، بجنگد، ولى وقتى همه شان با روح سرخ ، به ديدار يار رفتند و پيشمرگ اولاد رسول الله گشتند اينك نوبت اينان است . هر چند كه از شمار رزم آوران جبهه امام كاسته مى شود، بر عزم فولادين و جسارت و مقاومت بازماندگان از اين سپاه مى افزايد. امام خود را در آخرين لحظه بر بالين شهيدانش مى رساند و آن سرهاى پاك باخته اى را كه بر آستان پوچى زندگى و پليدى سازش و تسليم ، فرود نيامده است روى زانو مى نهد و مى نوازد و محبت مى كند و با نگاه رضايتمندانه اى بدرقه بهشت مى كند.
((على اكبر))، پسر جوان امام حسين ، از پدر اذن مى گيرد تا در مبارزه شركت كند. به يك بار، مهر حسين مى جوشد، تكانى در دل و انقلابى در قلب پديد مى آيد. و اشك در چشم حسين ، حلقه مى زند،(81) مى بيند آنكه در برابر اوست جوانش است . اگر به ميدان رود تا چند لحظه ديگر، روى زمين و زير سم اسبان دشمن قرار خواهد گرفت و اين شبيه پيامبر، همچون گلى در چنگ طوفان ، خزان زده و پر پر مى شود.
اين آيه در نظر امام جرقه مى زند و بر دلش مى تابد كه :
((مؤ من بايد خدا و پيامبر و جهاد و مبارزه در راه خدا را به هنگام ضرورت و نياز، بر خانه و كسب و كار و قوم و خويش و زن و فرزند و پدر و برادر و خانواده ، برترى دهد و به سوى جهاد بشتابد...)).(82)
اين الهام و اين بنياد فكرى و ساخت روحى ، امام را چنان فداكار و با گذشت مى سازد كه به قتل عام فرزندان و ياران و اسارت خاندان خود و به آتش كشيده شدن خيمه هايش و سختيها و فاجعه هاى بسيار ديگر، تن در مى دهد و همه را در راه هدف مقدس خويش ((فدا)) مى كند و براى رسيدن به ((جانان ))، ((جان )) مى دهد. و هرچه را كه از ((او)) مى رسد، نيكو مى شمارد و استقبال مى كند.
((على اكبر))، جوانى است دلاور و پرشور و جنگجويى است تكاور و بى همانند. سيمايى ملكوتى دارد و ايمانى بس والا. سخنش ، چهره اش ، راه رفتنش و حركتش ، چهره و سخن و راه رفتن پيامبر را در خاطره ها تجديد مى كند و يادآور آن همه شور و حماسه و حركت و جذبه است . وقتى آرزوى ديدار رسول خدا را مى كنند به اين جوان مى نگرند. احساسى رقيق در دل دارد و در كنار آن نفرتى شديد و كينه اى مقدس از ستم و تبعيض و استضعاف و استثمار و مسخ انسانه