جز تو معبودى نمى شناسم .
((... رِضىً بِقَضائِكَ وَلا مَعْبُودَ سِواكَ...)).(115)
چهره حسين ( عليه السلام ) از التهاب عشق الهى ، در آستان شهادت ، درخشش خاصى دارد.
((هلال بن نافع ))، كه در كنار عمر سعد ايستاده است ، وقتى خبر برزمين افتادن حسين را مى شنود، خود را به كنار اين بزرگ مرد در خون طپيده مى رساند.
منظره اى را كه مى بيند، اين گونه ترسيم مى كند:
((حسين را ديدم ، جان مى داد، به خدا قسم ! هرگز كشته به خون آغشته اى را چون حسين بن على ، زيباروى و جذاب و درخشنده نديده ام ، درخشش سيمايش و شكوه جمال او - در آن لحظه - مرا چنان به خود مشغول داشت كه از فكر كشته شدن او غافل شدم ...)).(116)
سيدالشهدا( عليه السلام ) چشمان خون گرفته اش را به آسمان مى دوزد، در واپسين دم ، با آفريدگار خويش ، راز و نياز مى كند.
و پس از چند لحظه ... خاموش مى شود و اين ((قلب تپنده )) از حركت بازمى ايستد و همه چيز پايان مى يابد.
نه ! نه ! بلكه آغاز مى گردد.
حسين ، فقط روز ولادت دارد، چرا كه او هرگز نمرده است .
شهادت هم ميلاد سرخ است .
در كربلا هرگز چيزى ((تمام )) نمى شود.
اين پايانى است براى آغازى ديگر...
و اگر پايانى است ، در سخن ماست ، نه در حيات حسين ( عليه السلام ).(117)
سر امام از پيكرش جدا مى شود و بر فراز نيزه اى بلند افراشته مى گردد، چشمان خونبار امام ، بر فراز ((نى ))، آيت بلندى حق است .
امام ((جان )) خويش را در راه بقاى ايمان و دين مى دهد و براى رسوا ساختن ((نظام ستم ))، قامت اعتراض برمى افرازد و چون نمى خواهد سايه سياه ذلت و بردگى را بر سر خود و مردمش ببيند، ((نام )) را بر ((ننگ )) بر مى گزيند و به استقبال مرگ مى شتابد و به همراه يارانى سراپا اخلاص و پايمردى و وفا، كه زينت اسلام و افتخار قرآنند، با انتخاب ((شهادت )) رسالت بزرگ خويش را انجام مى دهد، تا به مردمى كه هنوز نمى دانند يزيد دين ندارد و مسلمان نيست بلكه از اسلام به عنوان پوششى براى تبهكارى و فريب و خيانت استفاده مى كند، آگاهى و بيدارى و بصيرت بدهد و به ما و همه نشستگان در كلاس تاريخ و تمامى فرزندان خَلفِ اسلام بياموزد كه چگونه بايد زندگى كنيم و چگونه بايد بميريم .
اين درس بزرگ ، به قيمتى سنگين فراهم مى آيد...
عاشورا هرچه قساوت دارد يكباره بر آنان فرو مى ريزد و صحرايى را كه آسمان از باريدن بر آن بخل مى ورزد از باران سرخ خون ، سيراب مى كند و بيشتر، كه رود خون در آن جارى مى سازد و درختانى را كه ريشه در خون شهيدان صدر اسلام در رزمگاههاى بدر و احد و خيبر و مرج عذراء و... دارد، به ثمر مى رساند.
اكنون سكوتى مرموز بر اين دشت حاكم است . كاروان ، غارت گشته و به آتش كشيده شده است و كاروانيان ، ((اسارت )) را استقبال كرده اند؛
- اسارت آزاديبخش را.
اكنون غروب آن روز تيره تر از شام است و همه چيز به حال عادى بازگشته است . چكاچك شمشيرها، شيهه اسبان ، همهمه جنگاوران ، رجزخوانى قهرمانان ، طنين طبل و شيپور... همگى از صدا افتاده است . و ((واى جغدى هم نمى آيد به گوش )) و باد غروب ، از غبارهاى اين دشت ، بر پيكر شهيدان مى پاشد تا مگر پرده اى - هر چند نازك - بر اين جنايت و فاجعه بكشد.
ولى تابنده اختر را چه مى توان كرد؟ - خورشيد را مى گويم - كه چهره بر اين خونها سوده و با چهره اى برافروخته و خونرنگ ، بر كوههاى باختر ايستاده و افشاگرى مى كند، تمامى خونهاى ريخته شده را جمع كرده و از افق مغرب به آسمان مى پاشد و سرتاسر افق را حناى خون مى بندد.
اينك ، مغرب ، آيينه اى شده تمام قد، كه تمامى اين فاجعه هاى هولناك را و اين قساوتهاى زشت را به طور روشن نشان مى دهد و دشمن هر چه دستهاى سياهش را بر افق بالا مى برد تا سرخى افق را بپوشاند ولى افق خونين ، بيدارتر است .
هر چه بر پرده هاى سياه دشمن افزوده مى شود، افق ، دامن خون آلودش را بالاتر مى برد و... بالاتر، تا هر چه بيشتر اين تجاوزى را كه به ناموس انسانيت شده است روشن و آفتابى كند و بگويد: حتى زنان و كودكان هم از تعرض مسلحانه نظام حاكم ، مصون نمانده اند و يزيد، تمام مقررات اسلامى جهاد را زير پا گذاشته و اسلام و سرنوشت مسلمانان را به بازيچه گرفته است ،(118) حسين كشته مى شود ولى بار سنگينى را كه بر دوش دارد به پايان مى برد. مسؤ وليتى بزرگ و فداكارى تاريخى مى بايست انجام گيرد و يك گام مثبت و تحول آفرين در اين نقطه عطف تاريخى در اين تنگناى زمانى باريكتر از مو، بود كه برداشته شود... اين مسؤ وليت انجام مى گيرد و آن گام برداشته مى شود. حسين با ((شهادت )) و زينب با ((اسارت )).
اسيران آزاديبخش ، سفر پيامگزارى ((خون )) را در دشت و هامون آغاز مى كنند.
ما رهسپار شهر خموشانيم 		شهرى كه سايه بان زده از وحشت
شايد به تازيانه فريادى 		بيدارشان كنيم از اين غفلت
در كوفه و دمشق ، بپا سازيم 		طوفانى از وزيدن صرصرها
هر جا كه شهر خفته و تاريكيست 		روشن كنيم جلوه اخگرها
رفتيم پيشواز اسارتها 		تا كاخهاى ظلم براندازيم
تا در زمان قحطى حق جويان 		آبى به آسياب حق اندازيم

زينب كه قافله سالار اسيران است ، همراه ديگر كاروانيان ، در حالى كه چتر كبود آسمان بالاى سرشان است و سينه گسترده دشت خون گرفته كربلا به زير پايشان ، رسالت خود را آغاز مى كند و او ((پيامبر)) خون هاى كربلاست . مى رود تا خلقها را بياگاهاند - كه خود جاى سخن دارد، مفصل و فراوان - اينان ، در بامداد اين روز، همه چيز داشتند ولى اينك در شامگاه ، هيچ ندارند، نه ! بلكه همه چيز را اكنون دارند، آينده از آن اينانست ، و حق هميشه پيروز است و ((مگر خورشيد مى ميرد؟)).
((زينب )) در به ثمر رساندن و پيروز ساختن نهضت كربلا، نقشى دارد بس بزرگ و حياتى .
((پس از آن روز،
چه بسيارند آن زنها
كه طفلان آشنا كردند بر صبر و شكيبايى .
و ما ديديم دنيا را به زيبايى .
پس از آن روز،
چه بسيارند آن مردان
كه ((ننگ )) زندگانى را
به پاس ((نام )) بخشيدند)).
سلام بر حسين ! روزى كه زاده شد
و... روزى كه شهيد شد
و... روزى كه زنده برانگيخته خواهد شد.مؤخره
با توجه به اينكه در اين كتاب ، به تحليل كلى نهضت امام حسين ( عليه السلام ) و انگيزه ها و اهداف و نتايج آن انقلاب خونين نپرداختيم ، در پايان ، تنها به سرفصلهاى آنگونه مباحث ،اشاره مى شودتابراى خوانندگان عزيز،راهگشاى مطالعه وسيعتر و كليدى براى رديابى حوادث ((قيام عاشورا)) باشد.
علل و انگيزه هاى نهضت
1- تعهد و مسؤ وليت دينى و اجتماعى امام حسين ( عليه السلام ) در برابر اسلام و مسلمين .
2- افزايش فسادها و انحرافات و ستمهاى بنى اميه .
3- امر به معروف و نهى از منكر.
4- به خطر افتادن موجوديت دين و اساس اسلام .
5- حاكميت رژيم اموى و تسلط ناروا بر جامعه .
6- اعلام آمادگى كوفيان براى يارى امام در نهضت .
فسادهاى رژيم بنى اميه
1- اسلام زدايى و تحريف معارف دين .
2- ترويج فرهنگ جبر و سكوت و تسليم .
3- غارت بيت المال مسلمانان و صرف آن در راه منافع و اميال شخصى .
4- فساد اخلاق و ترويج شراب و شهوت و قمار و احياى ضد ارزشهاى دوران جاهليت .
5- حيله گرى و تزوير و تبليغات دروغين .
6- به كار گماردن عناصر نالايق و فاسده ص