ى بـن فـسـيـل ، شـريـك بـن شـداد حضرمى ، محرز بن شهاب سعدى و كرام بن حيان عبدى (الدرجات الرفيعه فى طبقات الشيعه : 428).

عايشه به معاويه گفت : از رسول خدا(ص) شنيدم : در عذراء مردانى كشته خواهند شد كه خداوند و اهل آسمان ها به خاطرشان در خشم شوند.

اخبار فراوانى نقل شده است كه چون معاويه در آستانه وفات قرار گرفت و نفس هاى آخر را مى كشيد، مى گفت : اى حجر من با تو روزى سخت دراز در پيش دارم .

از ابـن اسـحـاق پـرسـيـدنـد مردم كى خوار شدند؟ گفت : هنگامى كه حسن بن على وفات يافت و معاويه زياد را برادر خود خواند و حجر بن عدى كشته شد (الدرجات الرفيعه ، ص 429).

414-عـمـرو بـن حمق خزاعى : صحابى رسول خدا (ص) و از ياران اميرالمؤ منين على (ع)، كـه در هـمـه جـنـگ هـا بـا آن حـضـرت شـركـت داشـت (اخـتـيـار مـعـرفـة الرجال : ج 1، ص 248).

زيـاد، پـسـر سـمـيـه ، حـجـر بـن عـدى را به مكر دستگير كرد و در طلب يارانش برآمدند ((به دنبال آن ، عمرو بن حمق بيرون آمد تا به موصل رسيد؛ و رفاعة بن شدّاد نيز همراهش بود. آن دو در كـوهـى در آن جـا پـنـهـان شـدنـد. چـون خـبـرشـان را بـراى حـاكـم مـوصـل بـردنـد، نـزد آنـان آمـد و آن دو نـيـز بـا وى به مقابله برخاستند، اما عمرو به بيمارى اسـتسقا دچار بود و قدرت دفاع نداشت . ولى رفاعه كه جوانى نيرومند بود بر اسب نشست تا از عـمـرو دفـاع كـنـد. وى گـفـت : دفاع تو به حال من سودى ندارد، به فكر نجات خود باش ! رفاعه بر آنان حمله كرد و آنان راه بر او گشودند و او نجات يافت . عمرو را اسير گرفتند و نـزد حـاكم موصل بردند. وى عبدالرحمن بن عثمان ثقفى ، معروف به ((ابن امّ حكم ) و خواهرزاده مـعـاويـه بـود. او موضوع عمرو را به معاويه نوشت ؛ و معاويه براى او چنين نوشت : گمان مى رود كـه وى بـا زوبـيـنـى كه همراه داشته نُه ضربه به عثمان زده است . پس او را نيزه بزن . چـنـان كـه او عـثـمـان را زد. عـمـرو را بـيـرون آوردنـد و بـر او نـيـزه زدنـد و او بـا ضـربـه اول يـا دوم جان باخت . (الكامل فى التاريخ ، ج 3، ص 477). سرش را براى معاويه فرستاد و ايـن نـخـسـتين سرى بود كه در اسلام حمل شد (نفس المهموم ، ص 143). معاويه آن را بر نيزه كـرد و ايـن نـخـسـتـيـن سـرى بـود كـه در اسـلام نـصـب شـد (اخـتـيـار مـعـرفـة الرجـال ، ج 1، ص 250). مـعـاويه سر عمرو را براى همسرش فرستاد. او سر را در دامن نهاد و گـفـت : زمـانـى دراز او را از مـن پـنـهـان داشـتـيـد و كشته اش را به من هديه داديد؟ خوش آمدى اى سـربـرافـراشـته و نه فروافتاده . اى پيك آنچه را كه مى گويم به معاويه برسان : خداى خون بهايش را بطلبد و عذاب خشمش را با شتاب فرو فرستد. او كارى زشت و شگفت انجام داده است و مردى نيكوكار و پارسا را به قتل رسانده است (الاختصاص ، ص 17).

معاويه در امان نامه اى براى عمرو بن حمق چنين نوشته بود: اما بعد، خداوند آتش را خاموش كرد و فتنه را فرونشاند و سرانجام را براى پرهيزگاران قرار داد. تو از ديگر يارانت بلند همت تـر نـيـسـتـى و كـارى بـرتر از آنان هم نكرده اى ، همه آنان به اطاعت من تن داده و به فرمانم درآمـده انـد. حـال بـه هر دليلى كه تا كنون كُندى كرده اى ، اينك به مردم بپيوند، كه اين كار گناهان گذشته ات را مى پوشاند و نيكى هاى كهنه ات را احيا مى كند. گمان نمى كنم اگر تو باقى بمانى و تقوا پيشه كنى و خويشتندار باشى و نيكى كنى ، من كم تر از پيشينيان باشم . بـنـابـر ايـن در پـنـاه خـدا و در پـنـاه رسـول او ايـمـن نـزد مـن بـيـا كـه از حـسـد دل ها و كينه سينه ها محفوظى و گواه ، تنها خدا بس است ) (الاختصاص ، ص 16).

عـمـرو بن حمق به على (ع) گفت : به خدا سوگند به خاطر اين كه مالى از دنيا به من بدهى و يا به قدرتى برسم كه آوازه ام بلند گردد نزدت نيامده ام ، فقط به اين خاطر آمده ام كه تو پـسـر عموى رسول خدايى و از مردم به خودشان سزاوارترى و همسر فاطمه زهرا سرور زنان عـالمـى . پـدر نسل باقيمانده از پيامبرى ، درميان مهاجران و انصار بيش ترين سهم را در اسلام دارى . بـه خدا سوگند، اگر مرا وادار سازى كه تا ابد، كوه هاى استوار را جابه جا كنم و آب دريـاهـاى لبـريـز را بـكـشـم و شـمـشـيـر در دسـت مـن بـاشـد، آن را بـر روى دشـمنانت بكشم و دوسـتـدارانـت را بـا آن نـيـرو دهـم ؛ و خـداونـد بـدان وسيله آوازه ات را بلند و حجت تو را آشكار گـردانـد، بـا ايـن همه گمان ندارم همه حقى را كه تو بر گردنم دارى ادا كرده باشم . در اين هنگام على (ع) فرمود: ((خدايا قلبش را به فروغ يقين روشن و او را به راه راست هدايت كن . اى كاش در ميان شيعيانم صد تن مثل تو داشتم !) (الاحتجاج ، 14 و 15). منقرى نيز اين روايت را با اندكى تفاوت نقل كرده است (ر. ك . وقعة صفين ، ص 103 ـ 104).

امـيـرالمؤ منين (ع) خبر قتل عمرو را به دوستان خويش داده و فرموده بود: اى عمرو، تو پس از من كـشـته مى شوى ، و سرت را مى گردانند و آن نخستين سرى است كه در اسلام از جايى به جاى ديـگـر برده مى شود و جاى كشنده تو در جهنم است (الدرجات الرفيعه فى طبقات الشيعه ، ص 433).

415-داسـتـان بـرادر خـوانـدگـى مـعـاويـه و زيـاد بـن عـبـيـد بـا ايـن عـنـوان كـه او از نسل ابى سفيان است هيچ دليل شرعى ندارد و يكى از نمونه هاى فراوان سبك شمرده شدن احكام شـرعى به وسيله معاويه است . امام (ع) علاوه بر آن كه از اين بُعد با معاويه احتجاج كرد، يك بـعـد مهم ديگر از اين كار زشت را نيز مورد انتقاد قرار داد؛ و آن بعد روحى اى بود كه هدف اين بـرادرخواندگى را تشكيل مى داد. دليل اين كه امام تعبير ((سپس او را مسلط كردى ) را به كار برد اين بود كه پيش از اين برادر خواندگى ، زياد نسبت به موالى تعصب مى ورزيد. چرا كه خـود را از موالى ثقيف مى دانست ؛ و نسبت به آنان دلسوزى مى كرد و نيرنگ ها و كينه هاى قومى عـربـى را از آنـان دفـع مـى كـرد، چـنـان كـه عـمـر را از اجـراى نـقـشـه قتل موالى كه براى ابوموسى اشعرى نوشت ، بازداشت . معاويه پس از اين برادرخواندگى او را در نـامـه اى چـنـيـن نـكـوهش كرد: ((ابوموسى در اين باره با تو مشورت كرد و تو او را نهى كرده دستور دادى كه باز گردانده بشود و او نيز بازش گرداند؛ و تو نامه را نزد عمر بردى ، و آنـچـه را كه كردى به خاطر تعصب نسبت به موالى بود؛ و تو در آن روز مى پنداشتى كه بنده اى از ثقيفى و آن قدر به گوش عمر خواندى تا او را از نظرش پشيمان كردى ...) (سليم بـن قيس : 174ـ179). پس از آن كه معاويه او را برادر خود خواند، از وابستگى به موالى آزاد شـد و از نـظـر روحـى از آنـها جدا گرديد. پس از آن با وحشى گرى بى نظيرى دست ستم بر آنان ـ و همه شيعيان ـ گشود چنان كه امام (ع) نيز يادآور شدند.

416-حـضرميان عبدالله بن يحيى حضرمى و جماعتش هستند كه همان گونه كه امام (ع) نيز توصيف فرموده است ، زياد آنان را به فرمان معاويه كشت و مثله كرد.

((از امـيـرالمـؤ مـنـين (ع) نقل شده است كه در روز جمل به عبدالله بن يحيى حضرمى فرمود: مژده بـاد تـو را اى يـحـيـى . تـو و پـدرت بـه حـق از ((شـر