دت خود را به مردم اعلام مي‏كرد. گاهي در پاسخ كساني كه از آن حضرت مي‏خواستند سفر نكند و به عراق نرود مي‏فرمود:

«من رسول خدا را در خواب ديدم، و در آن خواب به كاري مأمور شدم كه اگر آن كار را انجام دهم سزاوارتر است. عرض كردند: آن خواب چگونه بود؟

فرمود: آن را به كسي نگفته‏ام و براي كسي هم نخواهم گفت تا خدا را ملاقات كنم.» (9)

هنگامي كه ابن عباس و عبدالله بن عمر با آن حضرت در وضعي كه پيش آمده بود سخن مي‏گفتند تا بلكه امام از تصميمي كه داشت منصرف شود، و سخن بين آنها طولاني شد، بعد از آنكه هر دو گفتار حسين ‏عليه‌السلام را تصديق كردند در پايان، آن حضرت به عبدالله بن عمر فرمود:

«تو را به خدا قسم! آيا در نظر تو من در روشي كه پيش گرفته‏ام و در امري كه جلو آمده بر خطا هستم؟ اگر نظر تو غير اين است نظر خودت را اظهار كن.»

ابن عمر گفت: «خدا گواه است كه تو بر خطا نيستي و خداوند، پسر دختر پيغمبر خود را بر راه خطا قرار نمي‏دهد. مانند تو كسي در طهارت و قرابت با پيغمبر ‏صلّي‏الله عليه و آله وسلّم با مثل يزيد نبايد بيعت كند، اما من بيمناكم از آنكه به روي نيكو و زيباي تو شمشيرها زده شود؛ با ما به مدينه باز گرد، و اگر خواستي با يزيد هرگز بيعت نكن.»

حسين ‏عليه‌السلام فرمود: «هيهات! (دور است اين آرزو) كه من بتوانم به مدينه برگردم و در آنجا با امنيت و فراغت خاطر زندگي كنم. اي پسر عمر! اين مردم اگر به من دسترسي نداشته باشند، مرا طلب كنند تا بيابند تا اين كه با كراهت بيعت كنم يا آنكه مرا بكشند.

آيا نمي‏داني كه از خواري دنيا اين است كه سر يحيي بن زكريا را براي زناكاري از زناكاران بني‌اسرائيل بردند و سر به سخن در آمد و از اين ستم به يحيي زياني نرسيد، بلكه آقايي شهيدان را يافت و در روز قيامت آقاي شهداست؟

آيا نمي‏داني كه بني اسرائيل از بامداد تا طلوع آفتاب، هفتاد پيغمبر را كشتند پس از آن در بازارها نشستند و به خريد و فروش مشغول گشتند مثل اينكه جنايتي انجام نداده‏اند. و خدا در مؤاخذه آنها شتاب نكرد، سپس بر آنها به سختي گرفت؟» (10)

سپس عبدالله بن عمر تقاضا كرد تا آن حضرت ناف مبارك را كه بوسه گاه حضرت رسول ‏صلّي‏الله عليه و آله وسلّم بود بنمود، عبدالله سه بار آن را بوسيد و گريست و گفت: «تو را به خدا مي‏سپارم كه در اين سفر شهيد خواهي شد.» (11)

درد دل با پيامبر صلي الله عليه و آله

ابن اعثم كوفي روايت كرده كه حسين ‏عليه‌السلام‏ شبي بر سر قبر جدش چند ركعت نماز خواند، سپس گفت:

«خدايا! اين قبر پيغمبر تو محمّد است، من پسر دختر پيغمبر تو هستم، و آنچه براي من پيش آمده مي‏داني. خدايا! من معروف و كار نيك را دوست مي‏دارم و منكر و كار بد را زشت و منكر مي‏شمارم؛ من از تو به حق اين قبر و آن كس كه در آن است مي‏خواهم كه براي من اختيار كني آنچه را رضاي تو در آن است و باعث رضاي پيغمبر تو و مؤمنين است.»

سپس مشغول گريه شد تا نزديك صبح سر را بر قبر گذارد، خواب سبكي آن حضرت را گرفت، پيغمبر ‏صلّي‏الله عليه و آله وسلّم‏ را در ميان جمعي از فرشتگان ديد؛ آمد و او را به سينه چسباند و ميان دو چشمش را بوسيد و فرمود:

«حبيب من يا حسين! گويا مي‏بينم تو را در نزديك زماني در زمين كربلا به خون آغشته و سربريده در ميان گروهي از امت من، و تو در اين هنگام تشنه كامي، و كسي تو را سيراب نسازد، و با اين ستم آن مردم، اميد شفاعت مرا دارند. خدا شفاعت مرا به آنها نرساند. آنان را نزد خدا نصيبي نيست.

حبيب من يا حسين! پدر، مادر و برادرت بر من وارد شده‏اند، و مشتاق ديدار تو هستند. و تو را در بهشت درجه‏اي است كه به آن درجه نمي‏رسي مگر به شهادت.»

حسين عرض كرد: «يا جداه! مرا حاجتي به بازگشت به دنيا نيست مرا بگير و با خود ببر.»

فرمود: «يا حسين! تو بايد به دنيا برگردي تا شهادت روزي تو شود، و به ثواب عظيم آن برسي؛ تو، پدر، مادر، برادر، عمو و عموي پدرت، روز قيامت در زمره واحده محشور مي‏شويد تا داخل بهشت شويد.»

وقتي حسين ‏عليه‌السلام‏ از خواب بيدار شد آن خواب را براي اهل بيت و فرزندان عبدالمطلب، حكايت كرد، غصه و اندوهشان زياد شد به حدي كه در آن روز در شرق و غرب عالم كسي از اهل بيت رسول خدا ‏صلّي‏الله عليه و آله وسلّم‏ گريه و غصه و اندوهش بيشتر نبود. (12)

در كشف الغمه از حضرت زين العابدين نقل كرده كه فرمود: «به هر منزل فرود آمديم و بار بستيم پدرم از شهادت يحيي بن زكريا سخن همي گفت و از آن جمله روزي فرمود كه از خواري دنيا نزد باريتعالي اين است كه سرمطهر يحيي را بريدند و به هديه نزد زن زانيه‏اي از بني اسرائيل بردند.» (13)

نيت همراهان حسين عليه‌السلام

بر اين اساس همراهي ياران وفادار حسين عليه‌السلام با قيام عاشورا را نمي‌توان حركتي بر اساس معيارهاي شخصي تصور كرد. تمامي آنان مي‌دانستند كه در عاشورا غرق در خون خواهند شد و همگي مرگ در ركاب حسين عليه‌السلام را بر اساس اعتقاد خويش اختيار كرده بودند. اين همراهي و همدلي با قبيله‌گرايي و سهم‌خواهي سياسي هرگز قابل جمع نمي‌باشد كه اين دو در تضاد با يكديگر هستند.

از اين شواهد تاريخي معلوم مي‌شود صحابه و بني‌هاشم و مردمان وارد به جريان‌روزبودندوياران‌حسين‏عليه‌السلام همه‌شهادت خود را پيش‌بيني مي‏كردند.

5. هجرت از مكه معظمه

مردان سياسي از تحصن در اماكن مقدسه و مشاهد خودداري نمي‏كنند، و از موقعيت و احترام هر شخص و هر مقام و مكان مقدس به نفع خود استفاده نموده و سنگر مي‏سازند.

متحصن شدن در اماكن مقدسه كه مورد احترام عامه است طرف مقابل را در يك بن بست ديني و عرفي مي‏گذارد؛ زيرا اگر احترام آن مكان مقدس را هتك نمايد از موقعيت او در نفوس كاسته مي‏شود و مورد خشم و تنفر عموم قرار مي‏گيرد و اگر بخواهد از آن مكان، احترام كند بايد دست دشمن را باز بگذارد و بنشيند و ناظر اقدامات خصمانه او باشد.

حسين ‏عليه‌السلام‏ در مقدس‌ترين امكنه كه از نظر تمام ملل مخصوصاً مسلمين، محترم و محل امن بود، يعني حرم خدا و مكه معظمه و مسجد الحرام، منزل گُزيده بود. مكان و سرزمين مقدسي كه به حكم «مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً» مأمن و محل امن بود؛ همان مأمني كه مردم جاهليت نيز احترام آن را رعايت مي‏كردند و با تمام دشمني‌ها و كينه‏هايي كه با يكديگر داشتند در آنجا اسلحه را بر زمين مي‏گذرادند و به جنگ و نبرد خاتمه مي‏دادند.

طبعاً اين سرزمين براي حسين بهترين مركز انقلاب و دعوت عليه بني‏اميّه، و جمع آوري قشون و بهترين فرصت بود.

چرا سيد الشهدا از مكه هجرت كرد؟

حسين ‏عليه‌السلام‏ مي‏توانست در شهر مكه قيام كند و عامل يزيد را از شهر بيرون نمايد و از همان جا نامه‏ها به اطراف و شهرها بنويسد و مردم را به شورش و انقلاب دعوت كند، نتيجه اين مي‏شد كه يزيد به مكه قشون مي‏فرستاد، آنجا را محاصره مي‏كرد، كعبه را خراب و اهل مكه را قتل عام مي‏نمود.

اما حسين ‏عليه‌السلام‏ مقصد سياسي نداشت (14) و كسي هم نبود كه محرّمات و ش