انجام شده قرار ندهد و حجت را بر آنها تمام سازد و در مرحله بعد هم بايد براي اتمام حجت، دعوت آنها را براي تأسيس حكومت اسلامي به رهبري خودش بپذيرد.

با اين اوضاع وقتي نامه‏ها و فرستاده‏هاي مردم عراق و رؤساي قبائل مبني بر دعوت آن حضرت بر قبول زمامداري و خلافت و اظهار انقياد، اطاعت، فداكاري، دلسوزي براي وضع ناهنجار مسلمين، به آن حضرت رسيد، به ظاهر حجت را بر امام تمام كردند. پس آن حضرت در آن موقعيت حساس، پيشنهاد آنها را پذيرفت و پسر عم عزيز و ارجمند خويش را به كوفه فرستاد.

معلوم است كه سيد الشهدا با آن همه اصرار و اظهار حضور مردم عراق در چنان فرصت تاريخي، ناگزير بود دعوت آنها را بپذيرد. اگر او به داد مردم نرسد و صداي استغاثة آنها را جواب ندهد پس مردم چه كنند؟ و جامعه مسلماني كه خود را تشنة اصلاحات مي‏داند، چه راهي پيش گيرد؟ سزاوار نبود حسين ‏عليه‌السلام‏ دعوت آنها را كه مدعي همه گونه اظهار اخلاص و فداكاري بودند رد كند و به سوء نيت و پيمان شكني متهم سازد و آنان را به جرم رفتار و كردارشان با پدر و برادرش مؤاخذه نمايد.

يا چنانچه بعضي مي‏گفتند، به آنها بگويد: «شما اول، شهر را تصرف كنيد و عامل يزيد را بيرون نماييد، وقتي بدون منازع شد مرا بخوانيد تا بيايم.» حسين ‏عليه‌السلام‏ اين پيشنهاد را نداد زيرا به او گفتند: «بدون رهبر، انقلاب عليه حكومت اموي نتيجه بخش نيست و بعلاوه معني آن اين است كه شما خود برويد و جنگ كنيد و كشته بدهيد، اگر ميدان را صاف و بي مانع كرديد مرا بخوانيد تا زمامدار شوم؛ اين پيشنهادها در افكار مردم بهانه جويي و شانه خالي كردن از زير بار تكليف شمرده مي‏شد.

آنها زبان حال و مقالشان اين بود: ما امام نداريم، پيشوا نداريم، جامعه اسلام بدون رهبر و امامي كه قائم به امور باشد مخصوصاً با روي كار آمدن جنايتكاري مثل يزيد، متلاشي مي‏شود؛ بايد فكري كرد و چاره‏اي انديشيد، ما هرچه فكر كرده‏ايم و مشورت نموده‏ايم، چاره‌اي نيست جز آنكه تو كه پسر پيغمبري، به داد اسلام برسي و حكومت اسلام را از دست اين ناكسان خلاص سازي و به سوي ما بيايي.

اين پيشنهاد را در آن عصر و در آن شرايط، حسين ‏عليه‌السلام‏ بايد بپذيرد و اگر خدعه و نيرنگ هم بود، تكليف او پذيرفتن بود، چنانچه در بعضي از كتب مقتل است كه فرمود:

مَنْ خادَعَنا فِي اللهِ اِنْخَدَعْنا لَهُ

هركس در كار خدا با ما خدعه و نيرنگ كند، خدا هم از جانب ما خدعه‏اش را به او باز مي‏گرداند.

قبول اين پيشنهاد و اعزام مسلم بن عقيل و دست به كار شدن براي تأسيس حكومت اسلامي با سياست به معناي طلب ملك و رياست سازگاري نداشت. اين سياست، سياست اسلامي، و وظيفة ديني و وجداني و قيام براي خدا بود. بنابراين با اينكه مي‏دانست جريان به كجا منتهي مي‏شود، دعوت اهل كوفه را پذيرفت و مسلم را به آنجا فرستاد.

پاسخ به التجاء مردم

مسلم به كوفه آمد و بدون آنكه مالي و رشوه‏اي براي سران قبائل بياورد (27) يا وعدة مقام و منصب به كسي بدهد يا كسي را تهديد نمايد، در محيطي آزاد شروع به كار كرد و چنانچه مي‏دانيم با حُسن استقبال مردم كه كاشف از همان خواسته‏هاي واقعي و كمال خوش بيني آنها به حسين ‏عليه‌السلام‏ و تنفر شديدشان از بني اميه بود روبرو شد. هجده هزار نفر يا شصت هزار نفر با او با رغبت و شوق، بيعت كردند و تشكيل خلافت اسلامي پي ريزي گرديد، زمامداري حسين ‏عليه‌السلام‏ رسميت يافت. چون اهل حل و عقد و مسلمانان آزادانه با احدي جز آن حضرت بيعت نكرده بودند، آن حضرت در عرف كساني هم كه خلافت را با اجماع مي‏دانند، خليفة شرعي گرديد. پس اين بيعت، يك بيعت واقعي بود، زيرا نه پول در كار بود و نه زور، ولي متأسفانه حوادثي كه پيش آمد و محبت مال و زر و زيور دنيا و بيم از مرگ و ضعف ايمان و فقدان شجاعت اخلاقي، آنها را از استقامت و فداكاري در راه مقصد و عقيده بازداشت تا با آن وضع اسف‏انگيز و جنايت بار، عهدشكني و بي‌وفايي كرده و ذليل و مغلوب مطامع پست مادي شدند.

بديهي است آنچه از حسين ‏عليه‌السلام‏ صادر شد از جواب نامه‏ها و اعزام مسلم و عزيمت خود آن حضرت به سوي عراق، همه به ظاهر پاسخ مثبت به نداي التجا و استغاثه مردم كوفه و كوشش براي تشكيل حكومت اسلامي بود.

اما چون باطن كار بر آن حضرت معلوم بود و چون او برنامه‏اي را كه انبيا و اوليا اجرا كردند اجرا مي‏نمود، دعوت مردم كوفه را قبول و حجت را بر آنها تمام كرد و مفاد آيه كريمه « لِيهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَينَة وَيحْيي مَنْ حَي عَنْ بَينَة» (28) را به كار بست.

ثمرات پذيرش دعوت كوفيان

همانطور كه يكي از فوائد دعوت پيغمبران، قطع عذر و« لِئَلاّ يكُونَ لِلنّاسِ عَلَي اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ» (29) است حسين ‏عليه‌السلام‏ كه خليفه و جانشين پيغمبر بود هم با مردم اتمام حجت و قطع عذر نمود.

حوادث كوفه و بي‌وفايي مردم نشان داد كه تشكيل حكومت اسلامي در آن شرايط ميسر نيست و راه دفع خطرات از اسلام، خودداري از بيعت و تسليم، استقامت، تدارك انقلاب فكري، تهييج احساسات، فداكاري و بي اثر كردن برنامه‏هاي تخريبي بني‏اميه است.

خلاصه جواب اين است كه با حساب دقيق، نجات اسلام با يكي از اين دو راه ممكن بود:

نخست: تشكيل حكومت اسلامي و بركنار كردن يزيد.

دوم: فداكاري در راه امتناع از بيعت و تسليم و استقبال از شهادت و مظلوميت فوق العاده؛ از آنجا كه راه اول به علّت ناپايداري مردم به نتيجه نمي‏رسيد، امام ‏عليه‌السلام‏ از آغاز كار، راه دوم را انتخاب كرد، و براي اتمام حجت تا وقتي پيمان شكني مردم كوفه، علني و آشكار نشده بود از راه مشترك به طرف مقصد دوم مي‏رفت.

پس تشكيل حكومت اسلامي اگر چه هدف عالي و مقصد مقدسي بود كه طلب آن، از مقام امامت و عصمت حسين ‏عليه‌السلام‏ چيزي كم نمي‏كرد بلكه قيام براي آن نيز از جانب آن حضرت بجا و سزاوار بود؛ اما چون شرايط آن موجود نبود، با علم امام به واقع و پيش بيني آينده، نمي‏توان آن را از علل و اسباب قيام شمرد.4 - آيا قيام كربلا ساده انگارانه بود؟

آيا نهضت حسيني يك تندروي سياسي و به دور از دورانديشي و يك نوع خوش‌گماني ساده انگارانه به مردم عراق نبود؟ آيا قيام عاشورا نتيجه عدم شناخت جامعه سياسي آن زمان توسط اصحاب كربلا نيست؟

منشاء سؤال

برخي از قلم به دستان ناصبي طرفدار بني‏اميه مخصوصاً معاويه و يزيد، قيام حسين ‏عليه‌السلام‏ را يك تندروي و انتحار سياسي و ترك حزم و دورانديشي و خوش گماني به مردم عراق شمرده و با الفاظي اعتراض آميز از نهضت حسين ‏عليه‌السلام‏ انتقاد و به جاي اينكه بني اميه و مخصوصاً معاويه را كه موجب تفرقه و اختلاف مسلمين شد و برخليفه بحقّ خروج كرد و پسرش يزيد را كه شايستگي نداشت، به رسم اكاسره و قياصره، وليعهد ساخت، نكوهش و توبيخ كنند به روش پاك و مقدس حسين ‏عليه‌السلام‏ و قيام او برضد يزيد، حمله كرده و در پايان مقال مي‏گويند:

«حسين ‏عليه‌السلام‏ د