ا با سم شهيد كرد؛ و سر انجام مثل يزيد كسى را بر مسلمانان - به نام خليفه و جانشين پيامبر خدا - مسلط ساخت . و همين اقدام بس است براى روشن ساختن ماهيت او و اهداف او، بعنوان يكى از چند چهره شاخص بنى اميه .
و آيا كافى نيست براى ويران كردن بنياد اسلام كه كسى مانند يزيد خليفه شود؟ آيا معاويه فرزند خود را نمى شناخت (70) ؟ آيا با وجود اشخاص بزرگ و متعهدى در ميان امت ، كه پاره اى خود از اصحاب پيامبر(ص ) بودند و پيامبر اكرم را درك كرده بودند صرفنظر از حضرت امام حسين (ع ) - درست بود كه معاويه آنهمه جنايت مرتكب شوند (از جمله شهيد كردن امام حسن مجتبى ع ، و كشتن حجربن عدى ، و كشتن بسيارى ديگر از بزرگان صحابه و شيعه )، تا براى مثل يزيد كسى از مسلمانان بيعت بگيرد؟ و آيا چرا ((اصل شورى )) را زير پا گذاشت ؟ آيا در واقع او به چه چيز معتقد بود و به چه چيز متعهد؟
مورخان معتبر نقل كرده اند كه حسن بصرى مى گفته است :
معاويه چهار كار دارد، كه تنها يكى از آنها بس است كه او را به هلاكت ابدى برساند:
1- مسلط شدن امت اسلام با فرصت طلبى ، به كمك اشخاصى سبكسر و بى شخصيت و اختصاص دادن حكومت به خود، بدون مشورت و نظر خواهى از مردم ، با اينكه هنوز، جمعى از اصحاب پيامبر(ص ) و صاحبان فضيلت در مردم بودند؛
2- به خلافت رساندن فرزندش يزيد، آن ميگسار باده پرست فاجر فاسد (تعبيرهاى حسن بصرى )؛
3- زياد بن ابيه (زنازاده ) را فرزند خويش قرار دادن ، بر خلاف سخن پيامبر (ص ) كه فرموده بود: ((فرزند از آن زناشويى شرعى است ، و جزاى نابكار سنگ است )).
4- كشتن حجربن عدى ؛ واى بر معاويه از كشتن حجر و ياران حجر (اين جمله را دو بار گفته است .(71)
اما يزيد بن معاويه ، تاملى كوتاه در گفته ها و اعمال او - و گفته هاى بزرگان تاريخ اسلام درباره او - كافى است كه مقاصد او را روشن كند. او درسخنان و اشعار چندى كه از وى نقل شده است ، دين و وحى و قرآن را انكار كرده است . و اما در عمل ، چه از اين بالاتر كه پسر پيامبر(ص ) را شهيد كند، و سر بريده او را در طشت طلا گذارد، و بر لبان او چوب بزند، و خاندان پيامبر (ص ) را آنگونه اسير كند و در شهرها و بيابانها بگرداند. آيا چنين كسى به اين پيامبر اين دين و اين قرآن اعتقاد دارد؟ و حافظ دين و قرآن خواهد بود؟
و يزيد همان كس است كه جمعى از لشكر او، به دستور او، مردم مدينه را قتل عام كردند، و سپس به غارت شهر پرداختند، و اموال و زنان اهل مدينه را تا سه روز بر خود مباح ساختند، و لشكر فاسد يزيد - كه مانند خود او بودند - به اعمال منافى عفت دست يازيدند، و دست تعدى بر اموال و اعراض مسلمانان گشودند، و فساد و بيشرمى را به نهايت رساندند تا جايى كه در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله ...(72) همچنين اين لشكر سپس به مكه رفتند، و به هنگام درگيرى با عبدلله بن زبير خانه خدا را نيز به منجنيق (توپ جنگى قديم ) بستند و آنرا ويران ساختند.
بسيارى از بزرگان مسلمين به معاويه تذكر دادند (و حتى سخنانى تند به او گفتند)، تا يزيد را بر اسلام و مسلمانان مسلط نسازد، از جمله احنف بن قيس (73) ، كه در ضمن سخنانى خطاب به معاويه گفت :
... تو از همه بهتر يزيد را مى شناسى ، كه شب و روز به چه چيز سرگرم است ، و در پنهان و آشكارا چه مى كند، و چه عنصرى است و چكاره است ... اگر يزيد را بر حسن (ع ) و حسين (ع ) مقدم بدارى - و تو خوب مى دانى اين دو بزرگوار از چه عظمتى برخوردارند - در نزد خدا هيچ عزرى ندارند...(74)
و هنگامى كه اهل مدينه منوره - مركز سياسى و اجتماعى و فرهنگى اسلام در آنروزگار، و شهر انصار و اصحاب - تنى چند از بزرگان خود (از جمله ، عبدلله غسيل الملائكه ، عبدلله بن ابى عمر و مخزومى ، منذربن زبير و...) را براى شناسايى يزيد به دمشق فرستاد، آنان پس از ديدن و آزمودن يزيد، هنگامى كه به مدينه بازگشتند گفتند:
ما از نزد كسى مى آييم كه دين ندارد، مى مى آشامد، سرگرم نوازندگى و عياشى با دختران ترانه خوان است ، سگ بازى مى كند، و همدم دزدان و اوباش است ...(75)
2-اشهد ان محمدا رسول الله
اينها و ده ها سند معتبر از اين است - كه همه حاكى از واقعيات تاريخى است - روشن مى سازد كه قصد اصلى سلطنت دمشق ، و بيعت گرفتن براى يزيد، ويرانسازى بنيان اسلام و محو قرآن كريم از صفحه روزگار بوده است ، تا يادى از اشهد ان لا اله الا الله ، و اشهد ان محمدا رسول الله ، بر جاى نماند. و از اينجا معنا و واقعيت سخن بانوى بزرگوار، حضرت زينب كبرى (سلام الله عليها) بخوبى آشكار مى شود كه در ضمن سخنان خود در مجلس يزيد فرمود: فوالله لا تمحود ذكرنا، و لا تميت وحينا(76) اى يزيد! به خدا سوگند نمى توانى ياد آل محمد را از ميان ببرى و قرآن را بر اندازى . بانوى بزرگوار خود بخوبى در جريان امور بود و از نزديك اوضاع را مى ديد، از اين رو - با اطمينان و قاطعيت - يزيد را در صدد از ميان اسلام و قرآن و برگرداند مردم به دوران جاهليت معرفى فرمود، آنهم در حضور خود يزيد، و در مجلس رسمى دربار دمشق ، با حضور رجال دمشق و دعوت شدگان رسمى ... و اگر جز اين بود، و فضاى سلطنت اموى شام اين امر را تاييد نمى كرد، و كردار يزيد شاهدى بزرگ بر اين هدف شوم نبود، يزيد مى توانست از همين سخن نقطه ضعفى بگيرد و با شدت هر چه بيشتر با اين اظهارات مخالفت ورزد و آنها را رد كند، و گوينده سخن را محكوم سازد. اما سخن ياد شده بيان واقعيتى بود كه فضاى آن حكومت و كردار بنى اميه آن را - مثل - روز روشن ساخته بود.
اينگونه بود واقعيت اين فرزندان ناپاك جاهليت ، كه بر اسلام و مسلمين چيرگى يافتند، و آنگونه عمل مى كردند. نمونه اى ديگر وليد ابن يزيد بن عبدالملك مروانى بود، كه به هنگام خلافت خود، قرآن كريم را به تير بست ، و خطاب به كتاب الهى گفت : ((هنگامى كه نزد خدا رفتى بگو وليد مرا با تير پاره پاره كرد).(77) اين ملحد بى شرم خليفه بود، و اين ماهيت بنى اميه و سلطنت بنى اميه بود؛ و اين بود رفتارشان با دو يادگار هدايت ، قرآن و عترت ، كه پيامبر اكرم (ص ) در ميان امت باقى گذاشته بود، و آن همه درباره آن دو رمز هدايت سفارش كرده بود، و فرموده بود كه دين دارى و رستگارى در پيروى از قرآن و عترت است . آرى ، اين اسلام ستيزان حقيقى و جاهليت دوستان واقعى همواره مى كوشيدند تا اسمى از اسلام نباشد و ورقى از قرآن نماند و شاخصى از اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله ، مورد رجوع كسى قرار نگيرد.
در اينجا توجه به يك گفتگوى كوتاه - وليكن ژرف و آگاهى آفرين - بسيار مناسب است تا نشان دهد كه هدف ((حزب اموى )) (اين جريان شرك و اشرافيت و تكاثر و سرمايه دارى جاهليت ) چه بوده ، و عاشوراى حسينى چه كرد؟
هنگامى كه امام سجاد (عليه السلام )، پس از فاجعه كربلا، با خاندان امام حسين (ع ) به مدينه باز گشتند، و در آن اندوه بزرگ غرق بودند، روزى يكى از بنى اميه (ابراهيم بن طلحه بن عبيد الله )، از روى سرزنش به آن حضرت گفت : ((من الغالب ؟))، يعنى پدرت رفت به كربلا و جنگ كرد و كشته شد، اكنون چه كسى غالب و پيروز گشت (پدر تو و يارانش كشته شدند، پس چه نتيجه اى گرفتيد؟). امام سجاد (