.

568-هـمـان ، مـتـاءسـفـانـه ابـن اعـثـم كـوفـى در ايـن خـبـر دچـار غـفـلت يـا جـهـل شـده اسـت (و ديـگـر مـورخـان نـيـز ايـن را از وى گـرفته اند)، آن جا كه مى گويد:((حسين هـراسـان از خـواب بـرخـاسـت و خـوابـش را بـاز گـفت ). بايد ديد آيا ممكن است كه سيدالشهدا هـراسـان شـود و از مـژده شـهـادت و مـرتـبـه اى بـلنـد بـرخـود بـلرزد؟ يـا ايـن كـه شـادمـان و خـوشـحـال مـى شـود. آن هم در حالى كه از همان دوران كودكى منتظر اين شهادت بود و آن را به مردم خبر مى داد.

569-همان ، ص 19 ـ 20.

570-كامل الزيارات ، ص 96.

571-مـعـالى السـبـطـيـن ، ج 1، ص 214ـ215؛ نـويـسـنده ماءخذى كه اين جزئيات را از آن نقل كرده ، ذكر نكرده است.

572 -بـحـار الانـوار، ج 44، ص 331ـ332؛ الخـرائج والجـرائح ، ج 1، ص 253ـ254، باب 4، حديث 7، با اندكى تفاوت .

573-الغيبة ، شيخ طوسى ، ص 195، حديث 109.

574-الصراط المستقيم ، ص 161 (سخن درباره زين العابدين (ع).

575-اللهوف ، ص 11ـ12، عمر اطرف ؛ عمر بن امام اميرالمؤ منين ، على بن ابى طالب ، و آخرين فرزند ذكور وى است . مادرش صهباء تغلبيه است كه او و رقيه ، دختر اميرالمؤ منين ، را بـاهـم بـه دنيا آورد. عمر در سن 77 سالگى و به قولى در 75 سالگى از دنيا رفت (ر. ك .سـفـيـنـة البـحار، ج 2، ص 272). وى از كسانى است كه از يارى امام (ع) سرباز زد و تاريخ بـراى وى در ايـن بـاره عذرى ذكر نكرده است . او بر سر صدقات پيامبر و اميرالمؤ منين با امام سـجـاد(ع) بـه مـنـازعـه برخاست . ولى اين امر موجب نشد تا امام پيوندش را با او قطع كند؛ و دخـتـرش ، خـديـجة ، را به همسرى فرزندش محمد بن عمر درآورد.(ر. ك . بحار، ج 42، ص 93، بـاب 120، حـديـث 20)، گفته اند كه عمر در حجاز نزد مختار آمد و مختار از او پرسيد: آيا نامه محمد بن حنفيه با تو است ؟ عمر گفت : نه . پس مختار او را راند. عمر نزد مصعب بن زبير رفت .مـصـعـب در راه به استقبالش رفت و صد هزار درهم به او جايزه داد. او همراه مصعب در جنگ حضور يـافـت و هـمـراه ديـگـر كـشـتـه شـدگـان او نـيـز كـشـتـه شـد. (ر. ك . اخـبـار الطوال ، ص ‍ 306ـ307).

-ارشـاد، ص 222ـ223، مـحـمـد بـن حنفيه : وى محمد بن امام على بن ابى طالب است و حـنـفـيـه ، لقـب مـادر اوسـت . مـادرش خـَولة دخـتـر جـعـفـر بـن قـيـس بـن سـلمـة بـن ثـعـلبـة بـن دول بـن حـنـفـيـه اسـت . او از اسـيران يمامه بود كه به اسارت كارگزاران اميرالمؤ منين درآمد و قـصـد فـروش وى را داشتند، اما على (ع) او را به همسرى خويش برگزيد. محمد دوستدار حسين (ع) بـود و پـس از آن كـه حجر الاسود به سخن درآمد و بر امامت على بن الحسين گواهى داد، وى را نـيـز دوسـت مـى داشـت . امـيرالمؤ منين (ع)، محمد را در صحنه هاى پيكار پيش مى انداخت اما به حـسـنـيـن (ع) ايـن اجـازه را نـمـى داد و مـى گـفـت : او فـرزنـد مـن اسـت و ايـن دو فـرزنـدان رسول خدايند. برخى خوارج به محمد حنفيه گفتند: چطور كه پدرت به تو اجازه پيكار مى داد و به آن دو نه ؟ گفت : من بازوان اويم و آن دو چشم هايش ، و او با دست از چشمان خويش دفاع مى كـنـد. (ر. ك . تـنـقـيـح المـقـال ، ج 3، ص 111ـ112). مـحـمـد در سـال هـشـتـاد يـا 81 هـجـرى (طـبـق آنـچـه در تـنـقـيـح المـقـال آمـده اسـت ) و در سال 84 (طبق آنچه در كمال الدين و تمام النعمه ، ج 1، ص 36 آمده است ) از دنيا رفت . درباره ايـن كـه چـرا وى به كاروان حسينى نپيوست ، مشهور آن است كه بيمار و رنجور بود. علامه حلى در ايـن بـاره گـويـد: امـا سـربـاز زدن وى از يـارى حـسـيـن ، نـقل شده است كه بيمار بود؛ و در غير بيمارى هم احتمالش اين است نسبت به آنچه بر سر حسين آمد، از قتل و جز آن ، بى خبر بود. (بحار، ج 42، ص 110).امـا احـتمال اين كه وى از سرنوشت امام بى اطلاع بود بسيار بعيد مى نمايد، چرا كه روايت هاى فـراوانى در اين باره از پيامبر(ص ) و اميرالمؤ منين و خود امام حسين (ع ) رسيده بود. بنابراين احـتـمـال ناآگاهى او حتى نسبت به برخى از آنچه براى امام (ع ) پيش آمد هم بسيار ضعيف است . چـرا كـه از خود محمد درباره ياران حسين (ع ) نقل شده است : نام يارانش با نام پدرانشان نزد ما مـكتوب است . (مناقب آل ابى طالب ، ج 4، ص 53). اين سواى روايت هايى است كه مى گويد امام حـسـيـن (ع ) به برادرش محمد خبر داد كه به زودى در اين سفر به شهادت خواهد رسيد. از جمله روايت صحيح (يا دست كم موثقى ) كه امام در نامه اى خطاب به محمد حنفيه و بنى هاشم نوشت : (هـر كـس بـه مـن بـپـيـوندد شهيد مى شود...) (كامل الزيارات ، ص 75، باب 24، حديث 10) و روايت ديگرى كه مى گويد، امام (ع ) به محمد حنفيه گفت : (برادرم ، به خدا سوگند اگر در لانـه جـنـبـنـده اى از جنبنده هاى روى زمين باشم ، مرا بيرون خواهند آورد تا بكشندم ). (بحار، ج 45، ص 99، باب 37).

577-الفتوح ، ج 5، ص 20ـ21.

578-بـحـار، ج 44، ص 330، بـاب 37؛ بـه نقل از كتاب المقتل ، سيد بن محمد بن ابى طالب.

579-منهاج الصالحين ، آيت الله العظمى سيد محسن حكيم ، ج 1، ص 489.

580-منهاج الصالحين ، آيت الله العظمى سيد ابوالقاسم خوئى ، ج 1، ص 352.

581-تـحـريـر الوسـيـله ، آيـت الله العـظـمـى امـام خـمـيـنـى ، ج 1، ص 473، مسائل 7، 8 و 9.

582-حماسه حسينى ، ج 2، ص 123.

583-همان ، ص 131.

584-مناقب آل ابى طالب ، ج 4، ص 89.

585-معالم المدرستين ، ج 3، ص 61.

586 ـ(آن گاه ترسان و نگران از شهر بيرون رفت ، گفت : پروردگارا! مرا از اين گروه ستمگر نجات بده ).[قصص (28)،آيه 21].

587-اللهوف ، ص 26.

588-[مـوسـى ] تـرسـان و نـگـران از آن جـا بـيـرون رفـت [در حـالى كـه مـى ] گـفـت : (پروردگارا، مرا از گروه ستمكاران نجات بخش .[قصص (28)، آيه 21].

589-الارشاد، ص 223.

590-الفتوح ، ج 5، ص 22.

591-الفتوح ، ج 5، ص 14.

592-الارشاد، ص 222.

593-اخبار الطوال ، ص 228.

594-الفتوح ، ج 5، ص 21.

595-تاريخ الطبرى ، ج 4، ص 253.

596-البدايه والنهايه ، ج 8، ص 178؛ تاريخ ابن عساكر، ص 298، حديث 256.

597-ر. ك . اسرار الشهاده ، ص 367.

598-ر. ك . ابـصـار العـيـن فـى انـصار الحسين ، محمد بن طاهر سماوى ، تحقيق محمد جعفر طبسى ، مركز تحقيقات اسلامى سپاه ، قم ، ص 93.

599-همان ، ص 94 ـ 95.

600-ر. ك . تنقيح المقال ، ج 1، ص 125.

601-ر. ك . ابصار العين ، ص 96؛ تنقيح المقال ، ج 3، ص 18.

602-تنقيح المقال ، ج 3، ص 247.

603-إ بصار العين ، ص 96.

604-همان.

605-تنقيح المقال ، ج 2، ص 81.

606-إ بصار العين ، ص 97 ـ 98.

607-تنقيح المقال ، ج 1، ص 248.

608-ابصار العين ، ص 176ـ177.

609-تاريخ الطبرى ، ج 4، ص 347؛ الكامل فى التاريخ ، ج 4، ص 80.

610-نفس المهموم ، ص 298.

611-تنقيح المقال ، ج 2، ص 254، حديث 7969.

612-بـحـار، ج 101، ص 336 ـ 341، حـديـث 1 بـه نقل از مفيد و سيد بن طاوس ـ رحمة الله عليهما ـ.

613-معجم رجال الحديث ، ج 11، ص 154، حديث 7723.

614-مستدركات علم رجال الحديث ، ج 5، ص 248.

615-[نـسـاء (4)، آيـه 78]؛ هر كجا باشيد، شما را مرگ در مى يابد؛ هر چند در برج هاى استوار باشيد.

616-[آل عمران (3)، آيه 154]؛ بگو: (اگر شما در خانه هاى خود هم بوديد، كسانى كه كشته شدن بر آنها نوشته شده ، قطعا [با پاى خود] به سوى قتلگاه هاى خويش مى رفتند).

617-بـحار، ج 44، ص 330ـ 331، باب 37، سيد بن طاوس نيز اين روايت را با اندكى 