هد)، آنهمه تعظيم كه در برابر حركتهاى مردمى و مشاركتهاى وسيع به عمل آمده است ؛ و آنهمه حساسيت كه در برابر كج گراييها و انحراف پذيريهاى ديگرانى مشام داده شده است ، همه و همه ، از سر نيتهايى خير و آرمانهايى مردمى و اهدافى قرآنى و آمالى علوى و شيعى بوده است ، برى و منزه از هر منظورى ديگر... يا از ايجاد هيجان بيخود در اجتماع .
من دوست دارم خوانندگان گرامى نوشته هاى ناقابل اين خامه ، به زير و بم آنها پى ببرند، و در پيچ و خم تعبيرها تاملى روى دارند، و مقاصد برخاسته از تعهدشناسى و تكليف گرايى را در نظر بگيرند، و پيوستگى ماهوى كليت اين نوشته ها و انديشه ها را هيچگاه مورد غفلت قرار ندهند. در مثل هنگامى كه اين نويسنده - جاى جاى - قيد مى كند و به يادها مى آورد كه روحانيتى كه مورد قبول و تاييد است ، روحانيتى است آگاه ، و ارتجاع زدوده ، كه از توانگران بريده باشد، و - به پيروزى از سنت قولى و عملى پيامبران و امامان - به محرومان و له شدگان پيوسته باشد، و مصداق ان لا يقاروا على كظه ظالم و لا سغب مظلوم باشد، و طبيعت زمان و تحول را بشناسد، و قدرت اين را داشته باشد كه از همه طاقتهاى فقهى (با توجه به وسعت مدلولى ادله احكام )، و سازندگيهاى قرآنى ، و توانهاى انقلابى تعاليم اسلامى استفاده كند، و در جهت ((ساختن فرد)) و ((پرداختن جامعه ))، پيشرو و موفق باشد، و شعار عملى او ((ان الله يامر بالعدل )) باشد، و مدار اجتماعى او ((نهج البلاغه ))، و منطق اقدامى او ((خطب فاطميه ))، و هويت فردى او شكل يافته با ((منيه المريد))، موضعگيرى او برخاسته از ((تفسير خون عاشورا))... وقتى اينها باشد بخوبى روشن مى شود كه هرچه و هر كس و هر مقام و هر موضعگيرى غير از اينها باشد، نه مورد قبول و تاييد است ، و نه تاييد و قبول آن وظيفه است ، و نه چنان چگونگى منطبق با اسلام است ، و نه به خير و صلاح موضع اسلامى و آرمان قرآنى است ، و نه به سود ملت مسلمانان ايران ، و نه مايه عزت و سربلندى در هنگامه سياستها و فلسفه هاى معاصر جهان .
پس از اين مقدمه (كه تذكر آن را، از باب ((و ذكر، فان الذكرى تنفع المومنين تذكر بده ، كه تذكر دادن همواره براى مومنان سودمند است )) لازم دانستم )، عرض مى كنم كه حكومتى كه بتوان آن را به نام يك حكومت دينى معرفى كرد و مطرح ساخت ، و جامعه هاى ديگر اسلامى و ملتهاى مسلمان را براى پديد آوردن چنان حكومتى به منظور رسيدن به هدف عظيم ((اتحاد جماهير اسلامى ))، به قيام و فداكارى واداشت ، تنها و تنها ((حكومت مسانخ )) است و لاغير، يعنى حكومتى شبيه به حكومت معصموم ، و هم سنخ و هم گرته ، با آنگونه حكومت . چون در عصر غيبت ، به ((حكومت معصوم ))، كه اصل حكومت قرآنى است ، و اساس آن بر اقامه عدل فراگير (يملا الارض قسطا و عدلا) است دسترسى نيست ، ازاين رو، جوهر تعاليم وحى در قرآن - در تشخيص و اقدام- تا حدى زياد زير غبار قرار مى گيرد، و از جذابيت آن تعاليم ، براى ثابت قدم ماندن مردم خودى در دين و پيوستن مردم بيگانه به آن ، كاسته مى شود، و اين امرى طبيعى است (119) ، بنابراين اگر ما از مرز و معيار ((حكومت مسانخ )) نيز بگذريم و تخفيف دهيم ، و حكومتى شبيه حكومت ديگران را ((اسلامى )) بخوانيم ، ديگر جاذبه اى براى يك نظام دينى باقى نخواهد ماند؟ و اين مطلبى قابل تامل است ، بلكه تامل در آن تكليف است . و اين همان واقعيتى است كه اكنون تجربه بطور عجيبى ما را به همانجا رسانيده است .
2- حكومت مسانخ
حكومت معصوم حكومت خداست ، زيرا معصوم ((احكام واقعى )) را مى داند، و بدون سر سوزنى انحراف ، يا تخلف ، يا تحريف ، يا غفلت ، يا ضعف تشخيص ، يا سازش ، يا ترس ، يا سستى ، يا بسته انديشى ، يا ساده نگرى ، يا ارتجاع گرايى ، يا دنيا دوستى ، يا طمع ، يا مراعات ((احتياط))... احكام واقعى دين خدا را قاطعانه اجرا مى كند، و جامعه انسانى را) بلكه جهان ارضى را كه جامعه انسانى و افكار و اعمال انسان در ارتباط با آن است )، چنانكه خداى بزرگ خواسته است و در قرآن كريم بيان كرده است ، مى سازد و اداره مى كند و به سعادت مطلوب مى رساند. تداوم اين فلسفه الهى - سياسى در عصر غيبت به تحقق يافتن حاكميت مذهبى است نه جز آن . و حاكميت مذهبى ، همان حاكميت مسانخ است . مصداق صحيح حكومت مذهبى در عصر غيبت ، همان حكومت مسانخ است ، نه جز آن ، يعنى نزديكترين و شبيه ترين انواع حكومت ها به حكومت معصوم . و به عبارت ديگر حكومتى كه بتواند مصداق ((عهدنامه مالك اشتر)) باشد. چون مالك اشتر معصوم نبود، و امام على بن ابيطالب (ع ) معيار حكومت كردن به نام اسلام را براى او در ((عهدنامه )) نوشته است . پس تنزل كردن از معيارهاى عهدنامه مذبور، تنزل از اسلام است در اجراى غير معصوم . و چنين چيزى - اندك اندك - جدا شدن است از يك حكومت اسلامى ، و يك سياسيت دينى ، و يك مديريت قرآنى .
ملاحظه كنيد، دين اسلام دين جاويد الهى است . و اين دين حقيقت واحد است و نمى توان براى آن صورتهاى گوناگون فرض كرد، و همه را اسلام دانست ، ليكن از باب مماشات مى گوييم ، براى دين اسلام و احكام و موازين و تعاليم آن ،دو اجرا(120) مى توان تصور كرد. يكى اجراى اسلام و عملى كردن آن در اجتماع به وسيله شخص امام معصوم (عليه السلام ). دوم اجراى اسلام و عملى كردن آن به وسيله غير معصوم . ديگر صورت سومى كه باز هم اسلام باشد نمى توان تصور كرد. پس يا اسلام است در اجرا و عملكرد معصوم يا اسلام است در اجرا و عملكرد غير معصوم . و صورت دوم حد و معيارش همان ((عهدنامه مالك اشتر)) است ، زيرا عهدنامه - چنانكه ياد شد - دستورنامه اجراى اسلام است براى غير معصوم (121) بنابراين هر حاكميت اسلامى ، به هر اندازه از اصول مختلف تبيين شده در ((عهدنامه )) تنزل كند، به همان اندازه و به همان نسبت ، از اسلام جدا شده است ، و ديگر اسلامى نيست . حفظ عقيده و ايمان مردم به دين خدا و اولياى خدا از اهم واجبات است . و اين تكليف اهم ايجاب مى كند كه ما حقيقت ياد شده را باز گوييم و پوشيده نداريم .
3- مسلمانان و حكومت اسلامى
به عنوان توضيحى روشن تر عرض مى كنم : ما يك حكومت اسلامى داريم و يك حكومت مسلمان . حكومت اسلامى آن است كه همه چيز يك حاكمى منطبق با اسلام باشد، از اقتصاد تا قضاوت و ديگر امور؛ و حكومت مسلمانان آن است كه كسانى كه در راس ‍ حاكميت قرار دارند مسلمان باشند، يعنى اعتقادات دينيشان اعتقادات اسلامى باشد، نه مسيحى مثلا. اينگونه حكومتى را هنگامى مى توان ((اسلامى )) خواند كه - دست كم - منطبق با ((عهد نامه )) باشد.
ان دين الله لا يعرف بالرجال ، بل بايه الحق ، فاعرف الحق تعرف اهل .(122)
- دين خدا را نمى توان با شاخص شناخت ( و با عملكرد آنان )، بلكه با معيار حق مى توان شناخت ، پس حق را (معيار را) بشناس ، در آن صورت اهل آن را (و عمل كنندگان به آن را) خواهى شناخت .
اين تعليم بسيار عجيب است ، چون هميشه رجالى در ميان امت اسلامى تربيت مى شوند، و به مقامى بزرگ مى رسند، و توجه همگان به آنان جلب مى شود. در اين صورت اين تعليم ، بسيار عجيب است ، از آن ، نفس پيامبر احساس