 و زارى مى گفت :
برگرد؛ ديگران هستند و كفايت مى كنند.
مردان نيز نزد برادر و پسر و ديگر منسوبان خود رفته و ايشان را به خانه مى بردند.
سرانجام وقتى مسلم بن عقيل براى نماز مغرب و عشاء به مسجد آمد، سى تن با او بود و بعد از نماز چون به سوى محله كنده رفت ، ده نفر و وقتى از آن بيرون آمد، تنها و سرگردان ماند و آواره در كوچه هاى كوفه به راه افتاد تا اينكه به در سراى زنى به نام غوطه كه كنار در خانه منتظر آمدن سرش بود، رسيد و سلام كرد و از او آب خواست و او آب آورد و مسلم بن عقيل آب را نوشيد و كنار ديوار نشست و زن از مسلم خواست كه نزد خانواده اش رود و ليكن مسلم خاموش و ساكت مانده بود كه زن براى سومين بار گفت :
سبحان الله ، اى بنده خدا! برخيز و نزد خانواده ات برو؛ خدا ترا عافيت دهد؛ خوب نيست بر در خانه من نشينى .
مسلم ايستاد و گفت :
مرا در اين شهر منازل و خانواده اى نيست ؛ آيا مى توانى كار نيكى كنى و اجر و پاداشى ببرى ؟
وقتى زن از مقصود مسلم پرسيد، او گفت :
من مسلم بن عقيل هستم ؛ اين مردم به من دروغ گفته و مرا فريب دادند.
زن با شگفتى پرسيد:
آيا تو مسلم هستى ؟!
وقتى جواب مثبت شنيد، مسلم را به داخل خانه خويش برد و از او پذيرايى كرد؛ ولى مسلم شام نخورد.
لحظات به سرعت مى گذشت و ناگهان پسر آمد و ديد مادرش به آن اتاق بيش از حد رفت و آمد مى كند و از اينرو بعد از اصرار فراوان پسر، مادرش ‍ ضمن سوگند دادن فرزندش براى كتمان مسئله ، گفت :
فرزندم ! اين راز را پوشيده دار؛ او مسلم بن عقيل است .
پسر شب خوابيد و صبح رفت و محل اختفاء مسلم بن عقيل را به عبدالرحمن بن اشعث كه ماءمورى از ماءموران ابن زياد بود، گزارش داد و او نيز به پدرش كه نزد ابن زياد بود، گفت و پس از آشكار شدن خبر، ابن زياد به او دستور داد تا رفته و مسلم بن عقيل را بياورد.
محمد بن اشعث ، پدر عبدالرحمن ، با حدود هفتاد نفر براى دستگيرى مسلم روانه منزل شدند و وقتى مسلم صداى شم و شيهه اسبان را بعد از نماز صبح شنيد، دعايى را كه مى خواند، تمام كرد و زره پوشيد و به طوعه گفت :
آنچه از نيكى و احسان بر عهده تو بود، بجاى آوردى و از شفاعت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بهره مند شدى ؛ ديشب عمويم ، امير المؤ منين عليه السلام ، را در خواب ديدم كه گفت : تو فردا با ما خواهى بود.
مسلم با شمشير آخته بيرون آمد و نبرد آغاز شد و پس از مدتى نبرد حدود چهل تن از آنان را به هلاكت رساند و در اينحال محمد بن اشعث نيروى كمكى خواست و ابن زياد گفت :
ما تو را براى يك نفر فرستاديم ؛ اگر با چندين نفر رو در رو مى شديد چه در انتظارمان بود؟!
محمد بن اشعث جواب داد:
اى امير! گمان مى كنى مرا به سوى بقالى در كوفه فرستادى ؛ آيا نمى دانى او شيرى سهمگين و شمشيرى بران و دلاورى سترگ است .
عبيدالله بن زياد گفت :
او را امان ده ؛ جز از اينطريق نمى توان به او دست يافت .
محمد بن اشعث او را فرمان داد و مسلم بن عقيل گفت :
امان خيانت كاران را چه اعتبارى است ؟!
و رجز خواند:

اقسم لااقتل الا حرا

وان راءيت الموت شيئا مرا

كل امرى يوما ملاق شرا

اخاف اءن اكذب او اغرا
قسم مى خورم كه جز به آزاد مردى و سرافرازى نميرم ؛ گرچه مرگ را امرى تلخ و ناخوشايند بدانم .
در اينحال دشمن ياغى بر بام منازل رفته و باران سنگ و شعله هاى آتش بر نى ، روى مسلم باريدن گرفت و از اينرو مسلم با پيكر خسته و مجروح بر ديوارى تكيه داد و گفت :
شما را چه شده است كه مرا با اينكه از خاندان پيغمبران ابرار هستم ، چون كفار سنگ مى زنيد؟ چرا حق رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را درباره خاندان او رعايت نمى كنيد؟!
محمد بن اشعث گفت :
خود را به كشتن مده ؛ تو در پناه من هستى .
مسلم بن عقيل گفت :
آيا با وجود توانايى در بدنم ، اسير شما گردم ؛ به خدا قسم ، اينچنين نخواهد شد.
و بر او حمله كرد و محمد بن اشعث گريخت و مسلم گفت :
بارالها! تشنگى مرا مى كشد.
در اينحال از هر سو به او حمله كردند و بكر بن حمران لب بالاى مسلم را ضربتى زد و مسلم با فرود ضربتى او را زخمى كرد و ناگهان نيزه اى از پشت بر مسلم زدند و به زمين افتاد و اسيرش كردند و به سوى قصر ابن زياد مى بردند كه مسلم فرمود:
پس امان شما كجا رفت ؛ انا لله و انا اليه راجعون ؛
و گريه مى كرد كه عبيدالله بن عباس سلمى گفت :
اگر كسى جوياى چيزى كه تو به دنبالش هستى باشد و اين مشكلات بر او فرود آيد، نبايد گريه كند.
مسلم گفت :
بخدا سوگند كه براى خود گريه نمى كنم ؛ گريه ام براى حسين و خاندان اوست كه به اين سو مى آيند.
سپس مسلم به محمد اشعث گفت :
فكر مى كنم كه از عهده امانى كه داده اى فرو خواهى ماند؛ آيا مى توانى كار خيرى انجام داده و شخصى را به سوى حسين روانه كنى تا از طرف من به حضرت بگويد كه مسلم در دست شما اسير است و اميد ديدن شب را ندارد و به شما مى گويد كه پدر و مادرم فدايتان ؛ فريب كوفيان را مخور و برگرد. اينها همان كسانى هستند كه پدرت براى رهايى از دست آنها آرزوى مرگ نمود.
او گفت :
بخدا قسم ، اينرو انجام مى دهم و به ابن زياد مى گويم كه ترا امان داده ام .
محمد بن اشعث مسلم بن عقيل را به قصر آورد و بعد از كسب اجازه ، نزد ابن زياد وارد شد و امان خود به مسلم را ياد آور شد و ابن زياد گفت :
ترا به امان دادن چكار! آيا ما ترا براى امان دادن فرستاده بوديم ؟ به تو گفته بوديم كه او را اينجا بياورى .
از آنجا كه مسلم به شدت تشنه بود، مقدارى آب خواست و ليكن مسلم بن عمرو باهلى به او گفت :
آن آب گوارا را مى بينى ؟ قسم به خدا، قطره اى از آن نخواهى چشيد تا اينكه از حميم دوزخ بنوشى .
مسلم بن عقيل گفت :
تو كيستى ؟
او گفت :
من كسى هستم كه حق را شناخته و شما انكارش كرديد؛ خيرخواه امامم بودم و شما به او نيرنگ زديد؛ من اطاعتش كردم و شما عصيان ورزيدند؛ من مسلم بن عمرو باهلى هستم .
مسلم بن عقيل گفت :
مادرت به سوگ تو نشيند؛ چقدر سنگدل و بدخوى هستى ! تو به حميم و جاودانگى در جهنم سزاوارتر از من مى باشى .
سرانجام عمرو بن حريث به غلامش گفت تا به مسلم آب دهد؛ مسلم تا قدح آب را بر دهان نهاد، قدح پر از خون شد و سه بار آب قدح را عوض ‍ كردند و بار سوم دندان ثناياى مسلم بن عقيل در قدح افتاد و گفت :
اگر اين آب روزى من بود، قسمتم مى شد و مى نوشيدم .
وقتى مسلم فهميد كه او را خواهند كشت از ابن زياد خواست تا اجازه وصيت اش به يكى از خويشانش را دهد و ابن زياد رخصت داد و مسلم رو به عمرو بن سعد كرد و گفت :
بين ما قرابت و خويشى است ؛ حاجتى دارم كه مى خواهم در پنهانى بگويم .
عمر بن سعد نپذيرفت و ابن زياد گفت :
از حاجت پسر عمويت روى بر مگردان .
در اينحال او برخاست و با مسلم در جايى نشست كه ابن زياد آنها را مى ديد و مسلم گفت :
اين مدتى كه در كوفه بودم ، هفتصد درهم قرض كردم ؛ آنرا از مالى كه در مدينه دارم ادا كن و پيكر مرا از ابن زياد بخواه تا به تو دهد و آنرا به خاك سپار و كسى را سوى حسين عليه السلام فرست تا او را از واقعه خبر كند و باز گرداند.
تمام اين مطلب را عمر بن سعد به ابن زياد گفت و ابن زياد اظهار كرد:
هرگز ش