ای پروردگار را به جای آورد و بر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم درود و سلام فرستاد و دعایی در مورد درخواست باران برای مردم، از حق تعالی نمود.

هنوز دعای امام حسین علیه السلام تمام نشده بود که ابرها، آسمان را فرا گرفتند و باران شروع به باریدن کرد. سپس مردم، خدمت حضرت اباعبداللّه علیه السلام آمده و از این که از خشکسالی نجات یافته بودند و تمام رودخانه ها و جوی ها پر از آب شده بود تشکر کردند.(32)

(اما جای بسی تعجب است که همین مردم، در کربلا این لطف امام حسین علیه السلام را این گونه تلافی کردند!)

قبول سفارش

روزی امام حسین علیه السلام بر معاویه وارد شد. عربی بادیه نشین نیز برای خواهشی به آن جا آمده بود. معاویه مشغول صحبت کردن با حضرت شد. مرد عرب از حاضران پرسید: این مرد کیست؟ گفتند: او حسین بن علی علیهماالسلام است.

آن مرد رو به حضرت کرد و عرض کرد: ای فرزند دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ، به معاویه سفارش کن به من کمکی کند. امام علیه السلام نیز پذیرفت و سفارش او را به معاویه کرد و معاویه حاجتش را برآورد.

مرد عرب، اشعاری را در مقام ستایش امام حسین علیه السلام سرود که مضمون یک بیت آن این است:

«ای بنی امیه! فضل و برتری بنی هاشم بر شما همانند فضل [ سرزمین های حاصلخیز در فصل] بهار است بر سرزمین خشک و بی آب و علف!»

معاویه گفت: ای اعرابی! حاجت تو را، من برآورده کردم اما تو حسین [ علیه السلام ] را ستایش می کنی؟! پاسخ داد: ای معاویه! تو از حقّ او به من دادی و با سفارش او حاجتم را برآوردی (لذا من مدیون آن حضرت هستم نه تو).(33)

ازدواج مصلحتی

روزی معاویه به یزید - لعنة اللّه علیهما - گفت: آیا لذّتی در دنیا سراغ داری که بدان دست نیافته باشی؟ یزید گفت: آری، هِند دختر «سهیل بن عمرو» را می خواستم، پس من و «عبداللّه بن عامر»، هر دو به وی پیشنهاد همسری دادیم، ولی به من جواب رد داد و به همسری او درآمد.

معاویه، عبداللّه بن عامر را که در آن موقع از طرفِ او فرماندار بصره بود احضار کرد و هنگامی که حاضر شد، به او گفت: به خاطر یزید از هند دست بردار.

عبداللّه بن عامر نخست خواسته ی معاویه را رد نمود، ولی بر اثر این که معاویه او را به عزل از حکومت بصره تهدید کرد حاضر به کناره گیری از هند شد و به معاویه طلاق او را اعلام کرد. هنگامی که عبداللّه به بصره برگشت و با آن زن روبرو شد، گفت: خود را از من بپوشان. هند گفت: آن لعین، کاری را که می خواست کرد.

آن گاه معاویه با تمام شدن مدّتِ عدّه، ابوهریره(34) را مأمور رفتن به نزد او کرد تا وی را به عقد یزید درآورد و دستور داد یک میلیون درهم مهریه ی او قرار دهد.

ابوهریره قبل از رفتن به بصره، به امام حسین علیه السلام برخورد کرد و موضوعِ رفتن به بصره را به حضرت خبر داد. امام فرمود:

مرا هم مطرح کن.

سپس ابوهریره به بصره رفت و به هند گفت: امیرالمؤمنین (معاویه)! تو را برای همسری یزید به مهریه ی یک میلیون درهم، خواستگاری و پیشنهاد داده است، و با برخوردی هم که با حسین بن علی[ علیهماالسلام [داشتم، او هم گفت وی را مطرح کنم، حالا دیگر اختیار با تو است.

هند گفت: اِی ابوهریره! تو چه نظر می دهی؟ ابوهریره گفت: اختیار به دست تو است.

هند گفت: لَب هایی که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم آن را بوسیده نزد من محبوب تر است.

پس ابوهریره او را به عقد امام حسین علیه السلام درآورد و بعداً به معاویه گزارش داد که هند به همسری حسین بن علی[ علیهماالسلام ] درآمده است.

معاویه برای او پیغام فرستاد: اِی الاغ! تو را نفرستاده بودم تا این گونه رفتار کنی و کار را به این جا بکشانی!

عبداللّه بن عامر نیز بعد از این ماجرا به حجّ رفت و در بین راه، در مدینه خدمت امام حسین علیه السلام رسید و عرض کرد: یابن رسول اللّه ! به من اجازه می دهید با هند صحبت کنم؟

امام حسین علیه السلام فرمود:

هرگاه مایل باشی مانعی ندارد.

پس با خودِ امام علیه السلام به خانه ی آن حضرت رفت و با اجازه از هند، بر او وارد گردید و از ودیعه و سپرده ای که در بصره نزد او بود سراغ گرفت.

هند به کنیزش دستور داد آن بسته ی مخصوص را بیاورد. هنگامی که آورد و آن را باز کرد، معلوم شد آن بسته، مملوّ از لؤلؤ و جواهر قیمتی بوده و هند بدون آن که آن را باز نموده باشد، حفظ کرده و تسلیم شوهرِ قبلش نمود.

پس عبداللّه بن عامر به گریه افتاد.

امام حسین علیه السلام فرمود:

چرا گریه می کنی؟

گفت: یابن رسول اللّه ! آیا شما مرا ملامت و سرزنش می کنید که بر فردی مثل هند با این حالت تقوا و وفایی که از خود نشان داده گریه می کنم؟!

امام حسین علیه السلام فرمود:

ای ابن عامر! من خوب حلال کننده ای برای شما دو نفر بودم، هم اکنون او را طلاق می دهم، پس تو حَجَّت را به جای آور و هنگامی که برگشتی دوباره با وی ازدواج کن...(35)

رعایت حال مردم

امام حسن و امام حسین علیهماالسلام به هنگام سفر به حج، پیاده می رفتند و بر مَرکب هایشان سوار نمی شدند. مردم نیز هنگامی که با این دو امام، همسفر می شدند به خاطر احترام، از روی مرکب هایشان پیاده می شدند.

در یکی از سفرها، این کار برای عدّه ای از مسافران سخت و مشقّت آور بود؛ به همین خاطر به «سعدبن ابی وقّاص» که همسفر آنان بود گفتند: راه رفتن برای ما سخت است، ولی شایسته نمی دانیم که ما سواره باشیم و این دو آقای بزرگوار پیاده حرکت کنند.

«سعد» سخن آنان را به امام حسن علیه السلام عرض کرد و گفت: کاش برای مراعات حال این افراد، بر مرکب خود سوار می شدید.

امام حسن علیه السلام فرمود: «ما سوار نخواهیم شد زیرا تصمیم گرفته ایم که پیاده به حج برویم ولی برای مراعاتِ حال سایر مسافران، از راه اصلی فاصله می گیریم و از راه دیگری می رویم.»(36)

درس بخشندگی

امام حسین علیه السلام فرمود:

بهترین اعمال بعد از نماز، خوشحال کردن دل مؤمن است به گونه ای که همراه گناه نباشد.

روزی غلامی را دیدم که به سگی غذا می داد، وقتی از علّت کارش پرسیدم گفت: ای فرزند رسول خدا! من ناراحتی درونی دارم و از این که این حیوان را خوشحال می کنم آرامش و نشاط می یابم، چرا که ارباب من، مردی یهودی است و من در اندیشه ی جدایی و آزادی از دست او هستم و[چون راهی برای آزادی ام ندارم] این امر مرا ناراحت کرده است.

امام حسین علیه السلام دویست دینار نزد ارباب وی آورد و خواستار آزادی غلام گردید. یهودی گفت: این غلام را به شما بخشیدم و این باغ را هم به او بخشیدم و پول را نیز به شما باز می گردانم.

حضرت فرمود:

من هم این مال را به تو بخشیدم.

یهودی گفت: من نیز مال را از شما پذیرفته و به این غلام بخشیدم.

امام حسین علیه السلام فرمود:

من هم غلام را آزاد کرده و همه را به او بخشیدم.

زن آن یهودی با مشاهده ی این صحنه به شدّت منقلب شد و گفت: ای پسر رسول خدا! من هم مسلمان شدم و مهریه ام را به شوهرم بخشیدم. یهودی نیز گفت: من هم مسلمان می شوم و این خانه را به همسرم بخشیدم.(37)

آزادی اسیر

در کربلا به یکی از اصحاب امام علیه السلام به نام «محمدبن بشی