تی!(47)

بازی با کودکان

«جعید همْدان» می گوید: نزد امام حسین علیه السلام رفتم و سکینه دخترش را بر سینه اش دیدم. [حضرت وقتی مرا دید] مادر سکینه را صدا زد و فرمود:

ای رباب! دخترت را از من بگیر.(48)

یتیم نوازی

حضرت مسلم دختری به نام «حمیده» داشت. او به همراه کاروان امام حسین علیه السلام به سوی کربلا در حرکت بود. هنگامی که خبر شهادت مسلم در میان راه، به امام علیه السلام رسید آن حضرت به خیمه اش آمد و آن دختر یتیم را طلبیده و مورد نوازش و محبت قرار داد.

حمیده به حضرت گفت: با من همانند یتیمان رفتار می کنی، آیا پدرم مسلم به شهادت رسیده است؟ با شنیدن این جملات قطرات اشک در چشمان حضرت حلقه زد و فرمود:

دخترم اندوهگین مباش، اگر مسلم نباشد من به جای پدر تو، خواهرانم به جای مادر تو و دخترانم خواهران تو و پسرانم برادرانت خواهند بود.(49)اهمیت به حق الناس

پذیرش عذر با شرط

«عمرو بن قیس مشرقی» می گوید: من و پسر عمویم در محل «قصر بنی مقاتل» که در مسیر کربلا بود خدمت امام حسین علیه السلام رسیدیم و بر او سلام دادیم. پسر عمویم به حضرت گفت: این رنگ موی شما خَضاب است یا رنگ طبیعی خود موهایتان؟ حضرت فرمود:

خضاب است، ما هاشمیان، زود پیر می شویم.(50)

سپس رو به ما کرد و فرمود:

آیا به یاری من آمده اید؟

من گفتم: عیال بسیار دارم و امانت هایی از مردم پیش من است و سرانجامِ [کار شما] معلوم نیست و خوش ندارم که امانت ها از بین برود. پسر عمویم هم همین را گفت.

آن گاه حضرت به ما فرمود:

پس بروید و این جا نمانید و فریاد مرا نشنوید و سیاهی [خیمه ی] مرا ننگرید زیرا هر که فریاد مرا بشنود و سیاهی [خیمه های [ما را ببیند و یاریمان نکند، بر خدای عزّ و جلّ حق است که او را در آتش سرنگون کند.(51)

شرط همراهی

«عمیر انصاری» می گوید: [ در کربلا هنگامی که برای پیکار آماده می شدیم] امام حسین علیه السلام به من فرمود:

بین مردم (اصحاب) ندا کن کسی که بدهی دارد نباید با من به پیکار آید که هر کس با بدهی بمیرد و برای پرداخت آن نیندیشیده باشد در آتش است.

[ در این هنگام] یک نفر برخاست و عرض کرد: همسرم پذیرفته که از جانب من بپردازد [و کفالت(52) مرا بر عهده گرفته است.] حضرت فرمود:

کفالت زن چه می کند؟ آیا او می تواند بپردازد؟(53)حق شناسی

آزادی با یک شاخه گل

«اَنَس بن مالک» می گوید: نزد امام حسین علیه السلام بودم که ناگاه کنیزی وارد شد و شاخه ی گلی تقدیم حضرت نمود.

امام حسین علیه السلام به وی فرمود:

تو در راه خدا آزاد هستی.

عرض کردم: یک شاخه ی گل که ارزشی ندارد که شما به خاطر آن، او را آزاد کردید؟!

حضرت فرمود: خداوند این چنین ما را ادب آموخته و گفته است:

« و اِذا حُییتُم بتَحیةٍ فَحَیوا بأحْسَنِ منها أو رُدّوها...»(54)

هرگاه (به مثل سلام یا احسانی دیگر) مورد تحیت و احترام واقع شدید، پس به بهتر از آن یا همانندش، آن را تلافی کنید.

ای اَنس! او به من یک شاخه ی گل هدیه کرد و بهتر از تحیت و هدیه ی او، آزاد نمودنش بود.(55)

احترام به لقمه ی روی زمین

امام سجاد علیه السلام فرمود: «پدرم برای رفع حاجت، داخل حیاط رفت و دید لقمه ی نانی روی زمین افتاده است؛ لقمه را برداشت و به غلامش داد و فرمود:

این لقمه را بگیر و وقتی برگشتم آن را به من بده.

امام حسین علیه السلام بعد از برگشتن فرمود:

آن لقمه ای را که به تو دادم چه کردی؟

غلام گفت: آقا جان! آن لقمه را خوردم.

حضرت فرمود:

من تو را برای رضای خداوند آزاد کردم!

شخصی که آن جا بود گفت: آقای من! آیا آن غلام را آزاد کردی؟!

امام علیه السلام فرمود:

آری، او را آزاد کردم؛ زیرا از جدّم رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم شنیدم که فرمود: هر کس لقمه ای پیدا کند و از روی زمین بردارد و آن لقمه را تمیز کند و بخورد، هنوز آن لقمه به درون شکم او نرسیده، خداوند آن شخص را از آتش جهنم آزاد می کند.(زمینه ی هدایت برایش فراهم می شود.) حال، چنین کسی را که خداوند از آتش جهنّم آزاد کرده است، پس من چرا او را آزاد نکنم و به عنوان غلام، در خانه ی خودم نگه دارم؟ پس من نیز به خاطر این کاری که کرد و آن لقمه را خورد او را برای رضای پروردگار آزاد کردم.(56)

تلافی هدیه

گذر امام حسین علیه السلام ، به چوپانی افتاد. او به امام علیه السلام گوسفندی هدیه کرد؛ حضرت پرسید:

آیا آزادی یا برده؟

عرض کرد: برده ام. امام علیه السلام آن را به او برگرداند؛ عرض کرد: آقا جان! گوسفند، از مال خودم می باشد. حضرت آن را از او پذیرفت؛ سپس [ نزد مولای او رفته] او را خرید و گوسفند را نیز خرید [ و پول گوسفند را به چوپان پرداخت]؛ سپس در راه خدا، آزادش کرد و آن گوسفند را به او بخشید.(57)

بخشش به جای برادر

امام حسن علیه السلام به قصد سفری از مدینه بیرون رفت ولی شب، راه را گم کرد. در آن موقع، گذر حضرت به چوپانی افتاد و او در آن شب، از امام علیه السلام پذیرایی نمود و هنگام صبح، راه را به حضرت نشان داد.

امام حسن علیه السلام به چوپان فرمود: «من اکنون، سراغ زمین زراعتی خود می روم و بعد، به مدینه بر می گردم» و وقتی را معین نمود و به چوپان فرمود: «شما آن وقت نزد من بیا.» پس در آن ساعت، مشغله های حضرت، مانع شد که به مدینه باز گردد؛ آن چوپان که برده ی یکی از اهالی مدینه بود، در آن وقت مقرّر آمد و به خدمت امام حسین علیه السلام به گمان این که امام حسن علیه السلام است، مشرّف شد و عرض کرد: من، همان بنده ای هستم که فلان شب، میهمان من بودی و وعده دادی تا در این ساعت، خدمت شما برسم؛ سپس نشانه هایی داد که امام حسین علیه السلام پی برد، او برادرش امام حسن علیه السلام بوده است؛ پس حضرت از او پرسید:

ای غلام! برده ی چه کسی هستی؟

عرض کرد: فلانی.

حضرت فرمود:

گوسفندانت، چند رأس است؟

عرض کرد: سیصد رأس.

امام حسین علیه السلام ، مولای غلام را طلبید و او را تشویق نمود تا [سرانجام]، آن گوسفندان و غلام را به حضرت علیه السلام فروخت ؛ سپس حضرت، در برابر آن رفتار محبّت آمیزی که چوپان با برادرش داشته، او را آزاد نمود و همه ی آن گوسفندان را به او بخشید و فرمود:

آن کس که شبانه، نزد تو میهمان بود، برادرم بود؛ اکنون این ها را پاداش آن رفتار نیک تو، قرار دادم.(58)

(البته در این که امام حسن علیه السلام به وعده ی خود وفا نکرده جای تردید می باشد زیرا امکان ندارد که امام معصوم علیه السلام وعده ای بدهد و به آن عمل نکند پس احتمال دارد که چوپان در وقتی دیگر آمده باشد و یا این که وقت خاصّی برای آمدن او مشخص نشده باشد.)

حق شناسی قریش

امام حسن و امام حسین علیهماالسلام و عبداللّه بن جعفر، به قصد انجام حج، از مدینه خارج شدند. در بین راه، وسایل خود را از دست داده و توشه ی آن ها تمام شد. پس گرسنه و تشنه شدند.

در آن بیابان، گذر آن ها به پیرزنی افتاد که در خیمه ی خود نشسته بود؛ پرسیدند:

آیا چیزی برای آشامیدن داری؟

گفت: آری، پس نزد او نشستند و او - که جز یک گوسفند ناچیز، در گوشه ی خیمه ی خود نداشت - گفت: شیر آن را بدوشید و با آب مخلوط نموده، بنوشید؛ آنان نیز همین 