ظر داری و صلاح می دانی همان را انجام بده.(67)

پذیرش دعوت کوفیان

هنگامی که حضرت تصمیم گرفت از مکه عازم کوفه شود افراد زیادی ایشان را از این کار منع کرده و عهدشکنی کوفیان را در گذشته و وضعیت موجود آنان را به امام علیه السلام خاطر نشان می کردند ولی حضرت در پاسخِ تمامی این افراد، به نامه های زیادی که برای دعوت ایشان به کوفه که توسط مردم آن جا نوشته شده بود استناد می کرد و خود را موظّف به پاسخ و اجابت دعوت آنان می کرد.

«بحیربن شدّاد» می گوید: در منزل ثعلبیه با برادرم به نزد امام حسین علیه السلام رفتیم. برادرم به حضرت گفت: از این سفر، بر شما می ترسم.

حضرت در پاسخ، با تازیانه بر خورجین پشت سرش زد و فرمود:

این نامه های بزرگان شهر کوفه است.(68)

تصمیم برای بازگشت

هنگامی که «عمر سعد»(69) - لعنة اللّه علیه - به کربلا وارد شد توسط یکی از سپاهیان خود برای امام علیه السلام پیغام فرستاد که بگوید: چرا به سمت کوفه آمده است؟

حضرت در پاسخ عمرسعد به آن شخص فرمود:

ای مرد! به مولایت (عمر سعد) بگو من به این جا نیامده ام مگر آن که مردم دیار شما به من نوشتند که با من پیمان می بندند و تنهایم نگذارده یاری ام می کنند. اینک اگر نمی خواهند برمی گردم.

قاصد نیز پیغام را به عمر سعد رسانید.(70)صبر و استقامت

صبر همیشگی

حضرت همواره در مقابل سختی ها و پیشامدهای ناگوار صبر می کرد و دیگران را نیز در این شرایط به صبر و استقامت دعوت می کرد.ایشان هنگام خروج از مکه در خطبه ای که خواند فرمود:

«نَصْبِرُ عَلی بَلائِهِ وَ یوَفّینا اُجُورَ الصّابرین.»(71)

ما بر بلای خدا صبر می کنیم و او نیز پاداش صابران را به ما می دهد.

همچنین در روز عاشورا در لحظه های آخر نیز زمزمه ی صبرِ حضرت به گوش می رسید که می فرمود:

«صَبْراً عَلی قَضائک...»(72)

بر قضای تو صبر می کنم.

خشنودی به رضایت الهی

فرزندی از امام حسین علیه السلام از دنیا رفت و [ در ظاهر] از او اندوهی دیده نشد و [ از جانب کینه توزان]، مورد سرزنش قرار گرفت.

امام علیه السلام فرمود:

ما، خاندانی هستیم که خدای سبحان را می خوانیم و او به ما عطا می کند و چون او، آن چه را که ناخوشایند ماست، اراده فرماید ما به آن چه او می پسندد، خشنود می شویم.(73)شجاعت و شهامت

دفاع در مقابل توهین

روزی مروان بن حکم(74) - لعنة اللّه علیه - در مدینه بالای منبر از امیرمؤمنان علیه السلام بدگویی کرد. هنگامی که از منبر پایین آمد و رفت، امام حسین علیه السلام به مسجد آمد. به او گفتند: مروان از علی علیه السلام بدگویی کرد. حضرت فرمود:

آیا امام حسن علیه السلام در مسجد نبود؟

گفتند: ایشان حضور داشت.

فرمود:

آیا پاسخش را نداد؟

گفتند: نه.

در این هنگام حضرت در حالی که برافروخته بود از مسجد بیرون آمد تا به مروان رسید. به او فرمود:

ای فرزند زن بدکاره! و ای فرزند شپش خوار! آیا تو از علی بد می گویی؟!

سپس با خواندن چند آیه از قرآن، فضایل امیرمؤمنان علیه السلام و شیعیانش را بازگو کرد.

آن گاه به نزد برادرش امام حسن علیه السلام آمده و عرض کرد:

ای برادر! آیا می شنوی این [ملعون]، پدرت را ناسزا می گوید و پاسخش را نمی دهی؟

امام حسن علیه السلام فرمود: «می خواهی چه بگویم به کسی که مسلّط است؟ هر چه می خواهد می گوید و هر کاری می خواهد انجام می دهد!»(75)

( البته این گونه نبوده که امام حسن علیه السلام نتواند پاسخ دهد زیرا در موارد بسیاری، پاسخ های کوبنده داده که در تاریخ به آن ها اشاره شده است.)

افشای نفاق

روزی «مروان بن حکم» - لعنة اللّه علیه - که از سرسخت ترین دشمنان اهل بیت علیهم السلام بود، به حسین بن علی علیهماالسلام گفت: اگر نه این بود که شما به فاطمه[ علیهاالسلام [ افتخار می کنید، دیگر به چه چیز بر ما فخر می نمودید و با این تعبیر قصدش تجلیل از حضرت فاطمه علیهاالسلام نبود، بلکه هدفش کوبیدنِ مقام ولایتِ حضرت علی علیه السلام و تحقیر آن حضرت بود.

پس امام حسین علیه السلام از جا برخاست و چنان گلوی او را با دستِ خود فشرد و عمامه اش را به گردنش پیچید که مروان به حالت بیهوشی درآمد و آن گاه وی را رها کرد و به جماعتی از قریش که ناظر ماجرا بودند رو نمود و فرمود:

شما را به خدا قسم می دهم که اگر من راست می گویم مرا تصدیق کنید. آیا در روی زمین، غیر از من و برادرم دو حبیب سراغ دارید که نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از ما محبوبتر باشند؟

یا غیر از من و برادرم در روی زمین کسی را به عنوان پسرِ دخترِ پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم می شناسید؟

گفتند: به خدا قسم! نه.

حضرت فرمود:

من هم در روی زمین ملعون بن ملعونی جز مروان که پدرش رانده شده ی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بود کسی را نمی شناسم.

آن گاه رو به مروان نمود و فرمود:

واللّه بین جابلسا و جابلقا (در دو طرف مشرق و مغرب) دو نفر را سراغ ندارم که در عینِ حالِ تظاهر به اسلام، دشمن ترین دشمنانِ خدا و رسولش و اهل بیت رسولش علیهم السلام باشند، جز تو و پدرت به هنگام حیاتش، و نشانه ی صدق گفتارم درباره ی تو، آن باشد که هرگاه به خشم آیی عبا از دوشَت بیفتد.

راوی می گوید: واللّه مروان از جای خود برنخاست، مگر آن که به خشم آمد و عبایش از دوشش افتاد.(76)

پاسخی قاطع

پس از آن که معاویه، «حُجر بن عدی» را به همراه جمعی از یاران امیر مؤمنان علی علیه السلام به شهادت رساند، در همان سال به سفر حج رفت و در مجلسی با امام حسین علیه السلام ملاقات نمود. او ضمن صحبت هایش - برای زهر چشم گرفتن از دیگران و شاید هم برای ترساندن حضرت - با غرور خاصّی گفت: ای ابا عبداللّه ! آیا شنیدی که ما با حجربن عدی و دوستان او که از شیعیان پدرت بودند چه کردیم؟!

امام حسین علیه السلام فرمود:

چه کردید؟!

معاویه گفت: آن ها را کشتیم، کفن کردیم و بر جنازه ی ایشان نماز میت خواندیم!

امام در پاسخ معاویه فرمود:

ای معاویه! این قوم، در روز قیامت در محکمه ی عدل الهی از تو دادخواهی خواهند کرد و دشمن تو هستند؛ اما بدان، اگر ما پیروان تو را کشتیم، آن ها را کفن نمی کنیم و بر آنان نماز نمی خوانیم و آن ها را دفن هم نمی کنیم (یعنی این که ما آن ها را مسلمان نمی دانیم).

سپس فرمود:

به من خبر داده اند که تو نسبت به علی علیه السلام جسارت می ورزی و بر ضد او دست به کارهایی می زنی و از بنی هاشم عیب جویی می کنی، به خدا سوگند که، زِهی برای کمان دیگران ساخته ای و بر هدف دیگران تیر اندازی کرده ای و از جای نزدیک به دشمنی ایشان دست یافته ای و از کسی ( عمرو عاص) پیروی کرده ای که نه سابقه ی ایمان دارد و نه دورویی و نفاقش تازگی دارد. او هرگز به فکر تو نیست، تو خود به فکر خودت باش و او را ترک کن.(77)

اقدام شجاعانه

هنگامی که امام حسین علیه السلام و یارانش به کربلا وارد شدند، این خبر به «ابن زیاد»(78) - لعنة اللّه علیه - رسید. ابن زیاد نیز برای امام حسین علیه السلام چنین نوشت: ای حسین! به من خبر رسیده که به کربلا وارد شده ای؛ یزیدبن معاویه برای من نوشته که بر بستر نرم نخوابم و آرام نگیرم و 