ا برانگیخته است. به درستی که او دشمن شماست و دشمنی خود را بر شما ظاهر گردانیده است.

هنگامی که شما را در دنیا و آخرت به عذاب الهی بیندازد و شما را طعمه ی تیر و شمشیر و نیزه گرداند از شما بیزاری خواهد جست و در آن وقت، توبه و ندامت، شما را فایده نخواهد بخشید.

در این هنگام معاویه ترسید که مردم به آن حضرت بگروند، به همین خاطر گفت: بس است؛ حرف خود را رساندی، از منبر پایین بیا.(87)

دفاع از حقِّ ولایت

هنگامی که معاویه برای گرفتن بیعت برای یزید در مکه اقامت کرده بود کسی را فرستاد و امام حسین علیه السلام را فرا خواند. هنگامی که حضرت آمد و داخل شد، وی را نزدیک خود نشانده و گفت: ای اباعبداللّه ! بدان که از هیچ دیاری نگذشتم، مگر این که به مردم آن جا نماینده فرستاده و از آنان، برای یزید بیعت گرفتم و مدینه را عقب انداختم؛ زیرا گفتم آنان ریشه و فامیل و خویش او هستند که از آنان بر او بیمی ندارم؛ سپس به آن جا فرستادم؛ پس کسانی از بیعت او سر باز زدند که هیچ کس را سخت تر از آنان سراغ ندارم؛ اگر برای امّت محمّد صلی الله علیه و آله وسلم بهتر از فرزندم یزید سراغ داشتم، کسی را برای بیعت او بر نمی انگیختم.

امام حسین علیه السلام فرمود:

آهسته ای معاویه! این گونه سخن مگو، زیرا تو کسی را که پدر و مادر و خود او بهتر از یزید است، ترک کرده ای.

معاویه گفت: ای اباعبداللّه ! گویا خود را در نظر داری؟

حضرت فرمود:

اگر خود را قصد کرده باشم، چه خواهد شد؟

معاویه گفت: امّا مادر تو، بهتر از مادر یزید است و امّا پدر تو، سابقه در ایمان و فضیلت از آن اوست و نزدیکی او به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم را کسی ندارد، جز این که پدر یزید و پدر تو[ در جنگ صفین] داور گرفتند؛ پس خدا به سود پدر او و زیان پدر تو، داوری فرمود و اما تو و او، به خدا سوگند!او برای امّت محمد صلی الله علیه و آله وسلم بهتر از توست!!!

امام حسین علیه السلام فرمود:

چه کسی برای امّت محمّد بهتر است؟ یزید شراب خوار بی بند و بار؟!

معاویه گفت: آرام اباعبداللّه ! اگر نزد او صحبت از تو شود، او از تو، جز خوبی نخواهد گفت.(88)

حضرت فرمود:

اگر آن چه را من درباره ی او می دانم، او نیز از من سراغ دارد، در مقابل آن چه من می گویم او هم بگوید.

معاویه گفت: ای ره یافته! به سوی اهل خود برگرد و از خدا بترس و بپرهیز که شامیان، آن چه را من از تو شنیدم بشنوند؛ زیرا آنان دشمن تو و پدرت هستند؛ پس امام حسین علیه السلام به منزل برگشت.(89)

گُذشت در مقابل حق گوئی

بین امام حسین علیه السلام و ولید بن عُتبه - والی مدینه - در مورد زمینی نزاعی درگرفت. ولید می خواست زمینی را که متعلّق به حضرت بود به زور تصاحب کند. هر چه امام علیه السلام به او فرمود قبول نمی کرد و بر تصاحب خودش پافشاری می کرد. امام حسین علیه السلام عمّامه ی ولید را از سرش برداشت و دور گردنش پیچید.

مروان حکم که شاهد ماجرا بود [ برای تحریک ولید] گفت: به خدا سوگند! هیچ گاه ندیده ام کسی این چنین در برابر امیر و حاکمش جرأت به خرج دهد.

ولید به مروان گفت: به خدا سوگند! تو این سخن را برای دلسوزی و خیرخواهی من نگفتی، بلکه از این که نسبت به حسین علیه السلام بردباری ورزیدم بر من حسادت می ورزی، لذا [ علی رغم میل تو] من اعتراف می کنم که این زمین، مال حسین علیه السلام است.

امام حسین علیه السلام نیز در مقابل اعتراف ولید فرمود:

ای ولید! چون اقرار به حق کردی زمین از آن تو باشد.

سپس از جا برخاست و بیرون رفت.(90)غیرت

گذشت از آب

روز عاشورا امام علیه السلام ، به فرماندهان چهار هزار نگهبان شریعه ی فرات حمله برد [ و آرایش سپاهیان دشمن را درهم شکست] و وارد نهر فرات شد. اسب حضرت[که سخت تشنه بود]، سر بر آب نهاد تا بنوشد، امام علیه السلام فرمود:

تو تشنه ای و من نیز تشنه، به خدا سوگند! تا تو ننوشی من از آن نچشم.

«ذوالجناح» هنگامی که سخن حضرت را شنید، سر برداشت؛ گویی که سخن امام علیه السلام را فهمیده بود.

حضرت فرمود:

بنوش! من نیز می نوشم.

و دست برد و مُشتی آب برگرفت که ناگاه شخصی فریاد زد: ای اباعبداللّه ! تو آب گوارا می نوشی، با این که به خیمه هایت یورش برده اند؟!

امام علیه السلام آب را ریخت [ و از فرات بیرون آمده]، بر ایشان تاخت تا آنان را دور کرد و هنگامی که به خیمه ها رسید دریافت که همگی سالم هستند. (91)

دعوت به آزادگی

امام حسین علیه السلام در آخرین لحظات روز عاشورا متوجّه شد که گروهی از دشمنان، به سوی خیمه های زنان هجوم می برند. حضرت فریاد زد:

ای پیروان آل ابوسفیان! اگر دین ندارید و از حساب روز قیامت نمی ترسید لااقل در دنیای خود آزادمرد باشید و اگر همان گونه که گمان می کنید عرب هستید، به حسَب و شرافت خود بازگردید؛ من با شما می جنگنم و شما نیز با من می جنگید. زن ها گناهی ندارند و تا زنده ام متجاوزان خود را از دستبرد به حرم من باز دارید. (92)نبرد سرور شهيدان، حسين بن على (ع) و كيفيت شهادت آن حضرت

حسين (ع)، دست از جان شسته با اهل بيت وداع كرد و به ميدان نبرد تاخت .

هر كس در برابر زاده على (ع) مى آمد، كشته مى شد و در اين لحظات، سخن امام اين بود: الموت أولى من ركوب العار والعار أولى من دخول النار أنا الحسين بن على آليت أن لا أنثنى أحمى عيالات أبى أمضى على دين النبى مرگ بهتر از زير بار ننگ رفتن است و ننگ از دخول در آتش جهنم بهتر است! من، حسين بن على هستم؛ سوگند ياد كرده ام كه هرگز به دشمن پشت نكنم؛ از خانواده پدرم دفاع مى كنم و بر دين پيامبر استوار هستم .

يكى از راويان نبرد كربلا، وضعيت سرور شهيدان را چنين توصيف كرده است: به خدا قسم، نديده بودم كسى را كه سپاه دشمن، او را احاطه كرده باشد و فرزندان اهل بيت و يارانش كشته شده باشند و با اين حال، از حسين قوى دل تر باشد! همين كه آن لشكر به او حمله مى كردند، شمشير مى كشيد و به آنها حمله مى كرد و آنان مانند گله گرگ زده پراكنده مى شدند! حضرت بر آن جماعت كه شماره آنان به سى هزار نفر مى رسيد هجوم مى برد و آنان همچون ملخهايى كه از ديدن اشخاص فرار مى كنند، از مقابل او مى گريختند و او به مركز خود باز مى گشت و مى فرمود: لا حول و لا قوة إلا بالله! عده بيشمارى از دشمن به دست امام (ع) كشته شدند، تا آنكه عمر سعد فرياد زد: واى بر شما! آيا مى دانيد با چه كسى مى جنگيد؟ اين، فرزند على، كشنده عرب است! از هر طرف به او حمله كنيد! تيراندازان اطراف امام را گرفتند و ارتباط آن حضرت را با خيمه ها قطع كردند؛ سپس به طرف خيمه ها هجوم آوردند .

سيدالشهدا فرياد زد: واى بر شما اى پيروان آل ابى سفيان! اگر دين نداريد و از جهان آخرت نمى ترسيد، لااقل در دنياى خود آزادمرد باشيد و به اصل و حسب خود رجوع كنيد - اگر عرب هستيد - چنانچه عقيده شما اين است! شمر گفت: اى پسر فاطمه چه مى گويى؟ فرمود: من با شما جنگ دارم و شما با من؛ زنها كه گناهى ندارند! پس تا من زنده هستم، به حريم من تجاوز نكنيد! و شمر پاسخ داد: اين حرف را قبول داريم! سپس دستور داد تا امام زنده هستند، كسى معترض 