خيمه ها نشود .

امام حسين (ع) بار ديگر به خيمه ها باز مى گردند و دوباره با اهل بيت وداع مى كنند و مى فرمايند: روپوشها را بر تن كنيد و آماده بلا باشيد و بدانيد كه خداوند نگهدار و حامى شماست و شما را از شر دشمنان نجات خواهد داد، عاقبت شما را به خير مى كند و دشمنان شما را به انواع عذابها متبلا مى سازد و در برابر اين مصيبتها، نعمت و كرامت فراوان به شما عطا خواهد فرمود .

شكايت نكنيد! مبادا سخنى بر زبان بياوريد كه از قدر و منزلت شما بكاهد! و بار ديگر به ميدان شتافت .

پس از مدتى نبرد، امام در حالى كه ايستاده بود، لحظاتى را به استراحت گذراند؛ ولى در همان حال سنگى به پيشانى مقدسش اصابت كرد و خون جارى شد .

فرزند پيامبر خواست با لباس خود خون را از صورت پاك كند كه مرد ديگرى با تيرى سه شعبه، حضرت را هدف قرار داد . سيدالشهدا به درگاه الهى عرض كرد: بسم الله و بالله و على ملة رسول الله؛ معبود من! تو مى دانى كه اين جمعيت، مردى را مى كشند كه روى زمين هيچ پسر پيامبرى جز او نيست! سپس با دست، تير را از پشت خود خارج كردند؛ ناگهان خون بشدت فوران زد .

دستهاى امام پر از خون شد .

خونها را بر چهره و محاسن خود كشيد و فرمود: به همين حال باقى خواهم بود تا خدا و جدم رسول خدا (ص) را ملاقات كنم! قدرت نبرد بكلى از زاده زهرا (س) سلب شده بود .

هر كس به او نزديك مى شد، عقب مى رفت؛ مبادا خونش را به گردن گيرد .

شخصى به نام مالك بن يسر نزد امام آمد و زبان به دشنام گشود و با شمشير به سر حضرت ضربه اى زد .

عمامه امام شكافت و پر از خون شد .

حسين (ع) عمامه پر خون را برداشته، با دستمالى سر خود را بستند .

سپاه ابن زياد پس از درنگى كوتاه برگشته، اطراف امام را گرفتند .

كودكى نابالغ از اهل بيت امام حسين (ع) به نام عبدالله- فرزند امام حسن مجتبى (ع)- از خيمه بيرون آمد .

زينب (س) خواست او را نگه دارد، ولى عبدالله امتناع كرد و گفت: به خدا قسم، از عمويم دور نمى شوم! در اين هنگام ابحر بن كعب و به قولى حرملة بن كاهل خواست با شمشير ضربتى بر امام وارد كند؛ عبدالله بن حسن دست خود را جلو آورد تا جلو شمشير را بگيرد؛ ولى ضربه شمشير به دست او وارد شد و دستش را قطع كرد .

فرياد كودك بلند شد و مادر را به كمك طلبيد .

امام حسين (ع) او را در آغوش كشيد، به سينه خود چسباند و فرمود: برادرزاده! بر اين بلا صبر كن و از خداوند طلب خير نما؛ زيرا خداوند تو را به پدران نيكوكارت ملحق خواهد كرد! سپس حرملة بن كاهل اسدى او را با تيرى هدف قرار داد و كودك در آغوش عمو جان داد .

بار ديگر شمر بن ذى الجوشن به خيمه حمله برد و گفت: آتش بياوريد تا خيمه ها را با هر كه در آن است بسوزانم! امام (ع) فرمود: اى پسر ذى الجوشن! تو آتش مى طلبى كه اهل بيت مرا بسوزانى! خدا تو را به آتش جهنم بسوزاند! شبث بن ربعى شمر را سرزنش كرد و او را از اين عمل بازداشت؛ او نيز از اين كار منصرف شد .

امام حسين (ع) جامه اى كهنه و بى ارزش طلبيدند تا پس از شهادت، كسى به آن رغبت نكند و بدن آن حضرت را برهنه نسازد .

لباس كهنه اى آوردند، حضرت آن را پوشيدند و روى آن لباس نيز لباس ديگرى از برد يمانى به تن كردند كه آنرا عمدا پاره كرده بودند تا آن نيز بى ارزش جلوه كند .

در حالى كه امام (ع) مجروح و زخمى، سوار اسب بودند و قادر به ادامه نبرد نبودند، هجوم نهايى دشمن براى كشتن فرزند پيامبر (ص) آغاز شد .

صالح بن وهب مزنى پهلوى امام را با نيزه هدف قرار داد و حضرت را از اسب سرنگون كرد .

امام از سمت راست بدن بر زمين افتاد و در حالى كه صورت مقدسش روى خاك بود، فرمود: بسم الله و بالله و على ملة رسول الله و مجددا خود را از زمين بلند كرده، ايستادند .

شمر فرياد برآورد: در انتظار چه هستيد؟ چرا كار حسين را تمام نمى كنيد؟ هجوم افراد شدت يافت .

شخصى با شمشير، شانه حضرت را شكافت؛ امام باز به زمين افتادند .

گاهى مى ايستادند؛ ولى باز به زمين مى افتادند .

سنان بن انس نخعى با نيزه اى گلوى مقدس فرزند زهرا (س) را هدف قرار داد و آن را سوراخ كرد؛ سپس نيزه را بيرون كشيد و در استخوانهاى سينه اش فرو برد .

سپس با تيرى گلوى امام را نشانه گرفت .

سيد الشهدا (ع) تير را از گلو خارج ساخت و دستهاى خود را به خون آلوده كرد و به محاسن خويش ماليد .

عمر سعد- لعنة الله عليه- به مردى كه در طرف راستش بود گفت: واى بر تو! پياده شو و حسين را راحت كن! خولى بن يزيد اصبحى پيش دستى كرد كه سر امام را از بدن جدا كند؛ ولى لرزه بر اندامش افتاد و عقب نشست سنان بن انس نخعى شمشيرى به گلوى امام زد و گفت: به خدا قسم، سر تو را از بدن جدا مى كنم .

مى دانم تو پسر پيغمبرى و از جهت مادر و پدر، بهترين مردم هستى! در آن لحظات آخر حيات، سخن حسين بن على (ع) به درگاه الهى اين بود: صبرا على قضائك يارب؛ لا إله سواك يا غياث المستغثين: در برابر حكم تو - اى پروردگار- صبر مى كنم؛ معبودى غير از تو نيست اى فريادرس پناه جويان! سپس سنان بن انس نخعى و به روايت ديگرى شمر بن ذى الجوشن سر مقدس نواده رسول خدا، فرزند على مرتضى و فاطمه زهرا و سرور جوانان بهشت را از تن جدا كرد .
هلال بن نافع آخرين دقايق حيات آن مظلوم را چنين توصيف مى كند: من با سپاه عمر سعد ايستاده بودم و حسين جان مى داد .

سوگند به خدا، كه من در تمام عمرم هيچ كشته اى را نديدم كه تمام پيكرش به خون آلوده باشد و چون حسين صورتش نيكو و چهره اش نورانى باشد! به خدا قسم، درخشش نور چهره اش مرا از تفكر در كشته شدنش باز مى داشت! همچنين آخرين لحظه شهادت سيدالشهدا را بدين گونه آورده اند: چون امام (ع) از اسب بر زمين افتاد، اسب آن حضرت با پيشانى خونين، خود را به خيمه ها رسانيد و شيهه مى كشيد .

اهل بيت كه اسب خونين بى سوار را ديدند، دانستند كه چه حادثه عظيمى رخ داده است .

زينب (س) فرياد زد: وا اخاه! وا سيداه! وا اهل بيتاه! اى كاش آسمان بر زمين فرو مى افتاد و كوهها از هم مى پاشيد و بر زمين مى ريخت! و نزد امام آمد و ديد كه برادر در حال جان دادن است و عمر سعد با عده اى ايشان را احاطه كرده اند .

فرياد زد: اى عمر سعد! آيا ابا عبدالله را مى كشند و تو نگاه مى كنى! عمر سعد كه منقلب شده بود و مى گريست، صورت خود را برگرداند .

زينب (س) فرياد زد: آيا در ميان شما يك نفر مسلمان نيست؟ و پاسخى نشنيد .

عمر سعد فرياد زد: پياده شويد و حسين را راحت كنيد! شمر مبادرت به اين كار كرد و با پايش به آن حضرت ضربه زد و روى سينه امام نشست و محاسن شريفش را گرفت و سرش را از پيكر جدا ساخت .

پس از شهادت، بدن امام را برهنه كردند و از آن لباسهاى كهنه نيز نگذشتند و حتى براى غارت انگشتر حضرت ، انگشتش را قطع نمودند .

به دستور سركردگان سپاه، خيمه ها را غارت كردند و آنها را آتش زدند .

زنان و دختران، سراسيمه و هراسان و شيون كنان از خيمه ها بيرون مى دويدند، هر يك به سويى مى گريخت .

چون به خيمه امام زين العابدين (ع) كه با حالت بيمارى در بستر افتاده بودند، رسيدند، همراهان شمر گفتند: آيا اين مرد را هم بكشيم؟ حميدبن مسلم گفت: او مريض است و همي