ن بيمارى او را از پاى در خواهد آورد؛ لازم نيست او را بكشيد! و جمعيت را از اين تصميم منصرف كرد .

زينب (س) بر بالين برادر ايستاد و عرض كرد: يا محمداه! اى جد بزرگوار كه فرشتگان بر تو درود مى فرستادند! اين حسين توست كه در خون خويش غلتيده است و اعضاى بدنش از يكديگر جدا شده و اينها دختران تو هستند كه اسير شده- اند! از اين ستمها به خداوند و به محمد مصطفى و على مرتضى و به فاطمه زهرا (عليهم السلام) و به حمزه سيدالشهدا شكايت مى كنم! يا محمداه! اين حسين تو است كه در زمين كربلا برهنه و عريان افتاده و باد صبا خاكها را بر او مى پاشد! اين حسين تو است كه از ستم زنازادگان كشته شده! چه اندوه بزرگى و چه مصيبت جانكاهى! امروز روزى است كه جدم رسول خدا (ص) از دنيا رفت! اى اصحاب محمد! اينها فرزندان پيامبر شما هستند كه آنان را به اسيرى مى برند! عمر سعد فرياد زد: كيست كه بر بدن حسين اسب بتازد؟ ده نفر داوطلب اين كار شدند (كه نام آنها در كتب تاريخى مضبوط است) .

آنان بدن مقدس امام را پايمال سم اسبها كردند و استخوانهايش را شكستند .

عصر روز عاشورا، به دستور عمر سعد، سر مقدس امام حسين (ع) توسط خولى بن يزيد و حميد بن مسلم ازدى نزد عبيدالله بن زياد به كوفه فرستاده شد .

سرهاى بقيه شهيدان را نيز از بدنها جدا كردند و توسط شمر بن ذى الجوشن به كوفه فرستادند.صلح طلبى  
در بين امام حسين عليه السلام و برادرش محمد حنفيه نزاعى پيش آمد. محمد حنفيه نامه اى به او نوشت و در آن نامه آورد: اى برادر! پدر من و تو على عليه السلام است ، بنابراين نه تو از اين جهت بر من فضيلت دارى و نه من بر تو فضيلتى دارم . اما مادر تو فاطمه عليه السلام دختر رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله است و اگر سراسر زمين پر ازطلااز آن مادر من باشد هرگز بامادرى تو برابرى نمى كند. پس هنگامى كه نامه مرا خواندى نزد من آى تا مرا راضى گردانى كه نو به فضل و برترى شايسته ترى . والسلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته .
امام حسين عليه السلام پس از خواندن نامه او به پيشنهاد برادرش محمد جامعه عمل پوشانيد و به نزد او رفت و ازآن پس هيچگاه بين آنها كدورتى پيش نيامد. (68)فصل دوّم:سیره ی آموزشی و تربیتی

امر به معروف مناسب

پیرمردی در حال وضو گرفتن بود؛ امّا آن را به طور صحیح نمی گرفت. امام حسن و امام حسین علیهماالسلام که در آن موقع در سنین کودکی بودند، به آن پیرمرد برخورد نموده و از وضوی نادرستِ او آگاه شدند، به همین خاطر درصدد برآمده تا وضوی صحیح را به آن پیرمرد یاد دهند.

موقعیت سنّی آن ها نسبت به آن مرد سالمند اجازه نمی داد که به طور صریح و مستقیم اشتباهات وضویش را بازگو کنند؛ زیرا ممکن بود از دست آن ها رنجیده خاطر شود و احساس حقارت کند و از روی لجاجت به همان روش نادرستِ وضو گرفتن ادامه دهد.

به همین خاطر، آن دو اندیشیدند تا به طور غیر مستقیم وی را آگاه کنند. پس به ظاهر با یکدیگر به بحث و گفتگو پرداخته و پیرمرد را متوجّه نمودند که هر یک از آن ها مدّعی است که وضویش از وضوی دیگری کامل تر است، و بالاخره توافق کردند که هر دو نفر در حضورِ پیرمرد، وضو بگیرند و او داوری نماید.

طبق توافق، عمل نموده و هر دو نفر، جلوی چشم پیرمرد وضوی صحیح و کاملی گرفتند. پیرمرد، تازه دریافت که وضوی صحیح از چه قرار است و به مقصود اصلی آن دو کودک پی برد و هر چه بیشتر تحت تأثیر برخورد انسانی و مؤدبّانه ی آن ها قرار گرفت.

آن گاه گفت: وضوی هر دو نفرِ شما صحیح و کامل است و منِ پیرمرد جاهل هستم که هنوز وضو گرفتن را درست بلد نیستم و اکنون از شما آموختم و محبّتِ شما به اُمّتِ جدّتان بود که من به وظیفه ی خود آشنا گردیدم و به همین خاطر از شما متشکرم. (93)

راه ترک گناه

روزی مردی به حضور امام حسین علیه السلام آمده و گفت: من مردی گنهکارم و نمی توانم از معصیت، خودداری کنم؛ مرا موعظه ای کن و شیوه ای یاد بده تا بتوانم در مقابل گناهان و وسوسه های شیطانی مقاومت کنم. حضرت به او فرمود:

پنج دستور را عمل کن، بعد از آن هر چه قدر دلت می خواهد به سوی گناه برو:

1- روزی خدا را نخور و هر قدر می خواهی گناه کن.

2- از تحت حکومت خداوند بیرون برو و هر قدر می خواهی گناه کن.

3- جایی را پیدا کن که خدا تو را نبیند و هر قدر می خواهی گناه کن.

4- عزرائیل را موقع جان دادن از خودت دور کن و هر قدر می خواهی گناه کن.

5- اگر خواستند تو را به آتش جهنّم ببرند نرو، آن گاه هر قدر می خواهی معصیت نما.(94)

شیعه ی واقعی

مردی به امام حسین علیه السلام گفت: من از شیعیان شما هستم. امام علیه السلام به او فرمود:

از خدا بترس و ادّعای چیزی نکن که خداوند به تو بگوید: دروغ می گویی و ادّعای دروغ می نمایی!

شیعیان ما کسانی هستند که قلب های آن ها از هر گونه حیله و نیرنگ و ترفند، پاک و سالم است. پس بگو: من از دوستان و علاقمندان به شما هستم. (95)

بخشش برای حفظ آبرو

«مروان بن حکم»، فرزدقِ شاعر(96) را از مدینه بیرون کرد. او نیز خدمت امام حسین علیه السلام آمد و آن حضرت، چهارصد دینار به وی بخشید. وقتی به امام علیه السلام در مقابل این بخشش اعتراض کردند و گفتند که فرزدق، شاعر فاسق و هتّاکی است فرمود:

بهترین مال آن است که به وسیله ی آن آبروی انسان محفوظ بماند.

سپس حضرت فرمود:

شخصی به نام «عباس بن مردیس» سخنان ناروایی به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نیز به «کعب بن زهیر» فرمود: زبانش را ببر (کنایه از این که چیزی به او بده تا دیگر حرف نامربوط نگوید.) (97)

ترغیب به انفاق

روزی مستمندی از مردم درخواست کمک می کرد. امام حسین علیه السلام به اطرافیانش فرمود:

آیا می دانید چه می گوید؟

گفتند: نه، ای فرزند رسول خدا.

حضرت فرمود:

می گوید: من فرستاده ی شما هستم. اگر چیزی به من بدهید آن را می گیرم و [ برایتان] به آن جا (قیامت) می برم وگرنه با دستانی تهی بر آن وارد خواهم شد. (98)

پرداخت مهریه

عدّه ای بر حسین بن علی علیهماالسلام ، وارد شدند و در خانه ی او، قالیچه و بالش و فرش های دیگر دیدند؛ عرض کردند: ای فرزند رسول خدا! در منزل شما، چیزهایی می بینیم که در منزل رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نبوده است!

حضرت فرمود:

ما با زنان خود، ازدواج می کنیم و مهریه ی آنان را می پردازیم؛ آنان نیز هر چه می خواهند با مهر خود می خرند؛ و ما در آن، نصیبی نداریم. (99)

(یعنی این چیزهایی که می بینید متعلّق به همسرم می باشد که با پول مهریه اش خریده و خانه را با آن آراسته است.)

دوستی حقیقی

یکی از برادران امام حسین علیه السلام به حضرت نامه نوشت و از دیر نامه نوشتن آن حضرت، گلایه کرد. امام علیه السلام به او نوشت:

برادر من! استوار کردن دوستی، به فراوانی دیدار و نامه نگاری پی درپی نیست، بلکه دوستی، در دل پا برجاست و در سختی ها بروز می کند.(100)

خضاب مشکی

امام باقر علیه السلام فرمود: «گروهی، بر امام حسین علیه السلام وارد شدند و دیدند که حضرت، با رنگ مشکی، محاسن خود را خضاب می کند؛ از او در این مورد پرسیدند؛