ه دیدار نیاکانم آن چنان اشتیاق دارم که یعقوب به دیدار یوسف آن چنان مشتاق بود.(132)

علاقه به بوی خوش

امام حسین علیه السلام به عطر و بوی خوش علاقه ی بسیاری داشت به گونه ای که یکی از بیشترین هدایایی که برای حضرت می فرستادند عطر و مُشک بود و حضرت، در سفر کربلا نیز یک بار شتر، جای عطریات او بود که همه جا به دیگران می بخشید و خود نیز استعمال می کرد.(133)

در روز عاشورا، امام حسین علیه السلام اصرار کرد تا خیمه ای سرِ پا کنند و مُشک فراوان آوردند و در ظرف بزرگی ریخته و در آن خیمه، استعمال عطر نمودند.(134)

حفظ حرمت مکه

هنگامی که امام حسین علیه السلام مطّلع شد که جاسوسان یزید در مکه می خواهند او را به شهادت برسانند یا دستگیر کنند، قبل از این که حجّ خود را به پایان برساند قصد خروج از مکه را کرد. در این هنگام ابن عباس نزد آن حضرت

آمد و قصد داشت ایشان را از رفتن منصرف سازد ولی حضرت در جواب او فرمود:

به خدا قسم اگر در چنین و چنان جایی (هر کجا) کشته شوم برایم محبوب تر است تا حرمت مکه شکسته شود.(135)

خرید اراضی نینوا

امام حسین علیه السلام زمینی را که قبرش در آن واقع است، از مردم نینوا و غاضریه به شصت هزار درهم، خریداری کرد و آن را به ایشان، صدقه داد و شرط فرمود تا [ عاشقانش را] به قبرش، رهنمون شوند و زائرانش را تا سه روز، پذیرایی کنند.(136)

پوشیدن لباس کهنه

هنگامی که امام حسین علیه السلام می خواست عازم نبرد شود به اطرافیان فرمود:

جامه ای (لباسی) برایم بیاورید که کسی در آن رغبت نکند، و آن را زیر لباس هایم بپوشم [تا هنگامی که آن ها را ربودند [برهنه نمانم زیرا کشته و عریان خواهم شد.

لباسی کوتاه و تنگ آوردند ولی حضرت آن را نپوشید و فرمود:

این لباس اهل ذمّه (یهود و نصاری) است.

پس لباس گشادتر و بلندی آوردند و آن را پوشید.

(اما وقتی حضرت به شهادت رسید آن پیراهن کهنه را هم به غنیمت بردند و بدنش را برهنه کردند.)(137)

آخرین وصیت

امام باقر علیه السلام فرمود: «هنگامی که وفات پدرم رسید مرا به سینه اش چسباند و فرمود: پسر عزیزم! تو را وصیت می کنم به همان چیزی که پدرم - امام حسین علیه السلام - به هنگام شهادتش به من وصیت کرد.

سپس فرمود: پسر عزیزم! مبادا بر کسی که هیچ یاوری جز خداوند ندارد ظلم و ستم کنی.»(138)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1802.txt">فلسفه ی مبارزه</a><a class="text" href="w:text:1803.txt">خطبه ی آتشین</a><a class="text" href="w:text:1804.txt">شیوه های مختلف مبارزه</a></body></html>فلسفه ی مبارزه

امر به معروف و نهی از منکر

امام حسین علیه السلام ، دوات و کاغذ خواست و این وصیت را به برادرش «محمد بن حنفیه» نوشت:

به نام خداوند بخشنده ی مهربان ؛ این وصیت حسین بن علی بن ابی طالب، به برادر خود محمد، مشهور به ابن حنفیه است؛ حسین، به راستی شهادت می دهد که هیچ معبود به حقّی، جز خدای یگانه ی بی نیاز نیست و محمد صلی الله علیه و آله وسلم بنده و پیامبر اوست که حق را از جانب او آورده است؛ بهشت و دوزخ حق است و قیامت - بی هیچ تردیدی - خواهد آمد و خدا، هر که را در قبرهاست، بر می انگیزد.

من از روی هوس و سرکشی و تبهکاری و ستمگری، قیام نکردم؛[ بلکه] تنها به انگیزه ی سامان بخشی و اصلاح در امّت جدّم برخاستم؛ می خواهم به نیکی ها، فرمان دهم و از بدی ها، باز دارم و روش جدّ خود و پدرم علی بن ابی طالب علیهماالسلام را احیا و دنبال کنم.

هر کس دعوت مرا از آن رو که حق است پذیرفت، حقّ خدا را پذیرفته است و هر کس دعوت مرا نپذیرفت، صبر

می کنم تا خدا میان من و این مردم، داوری کند که او، بهترین داوران است.

برادرم! این وصیتم به توست و توفیق من، جز از خدا نیست؛ بر او توکل دارم و بازگشتم به سوی اوست.

سپس نامه را پایان برده، مُهر زد و به برادرش محمد سپرد و با او، خداحافظی کرد و در دل شب از مدینه خارج شد.(139)

احیای دین خدا

آن حضرت در نامه ای که خطاب به مردم بصره نوشت فرمود:

من شما را به کتاب خدا و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرا می خوانم. سنّت، مرده و بدعت زنده شده است. اگر سخنم را بشنوید و فرمانم را پیروی کنید شما را به راه رشاد (صراط مستقیم) هدایت می کنم.(140)

همچنین در مسیر راه، وقتی حضرت به «فرزدق» برخورد، اوضاع را این چنین ترسیم فرمود:

ای فرزدق! این جماعت، اطاعت خدا را واگذاشته و پیرو شیطان شده اند؛ در زمین به فساد می پردازند؛ حدود الهی را تعطیل کرده، به میگساری پرداخته و اموال فقیران و تهیدستان را از آنِ خویش ساخته اند. من سزاوارترم که برای یاری دین خدا و برای عزّت بخشیدن به دین او و جهاد در راه او برخیزم تا آن که کلمةُ اللّه ، برتر باشد.(141)

حفظ عزّت

آن حضرت همواره عزّت خود را حفظ کرد و از زیر بار ذلّت رفتن خودداری کرد. هنگامی که والی مدینه با امام حسین علیه السلام بیعت با یزید را مطرح کرد ایشان ضمن برشمردن زشتی ها و آلودگی های یزید، فرمود:

کسی همچون من، با شخصی چون یزید بیعت نمی کند.(142)

و در جایی دیگر فرمود:

همچون ذلیلان دست بیعت با شما نخواهم داد.(143)

همچنین در مقابل سپاه «حُر» فرمود:

من از مرگ باکی ندارم. مرگ، راحت ترین راه برای رسیدن به عزّت است؛ مرگِ در راه عزّت، زندگی جاودانه است و

زندگی ذلّت بار، مرگ بی حیات است.(144)

و در ردّ درخواست ابن زیاد - لعنة اللّه علیه - مبنی بر تسلیم شدن و بیعت فرمود:

آگاه باشید که این زنازاده ی فرزند زنازاده (ابن زیاد) مرا میان کشته شدن و ذلّت، مخیر کرده است. هیهات که من جانب ذلّت را بگیرم. این را خدا و رسول و دامن های پاک عترت و جان های غیرتمند و با عزّت نمی پذیرند. هرگز اطاعت از

فرومایگان را بر شهادت کریمانه ترجیح نخواهم داد.(145)

اطاعت از خدا و رسول صلی الله علیه و آله وسلم

هنگامی که حضرت تصمیم گرفت از مدینه به سمت مکه حرکت کند «جابربن عبداللّه انصاری» به خدمت ایشان رسید و گفت: یا اباعبداللّه ! تو فرزند رسول خدایی، و یکی از دو سبط (نوه) او می باشی، من پیشنهاد می کنم که شما نیز سیاست برادرت امام حسن علیه السلام را در پیش بگیری. او با این که شجاعت داشت و می توانست جنگ کند امّا صلح کرد و تدبیرش موفقیت آمیز بود. وقتی زمینه ی مبارزه فراهم نیست بهترین راه، همان صلح است.

امام حسین علیه السلام فرمود:

ای جابر! برادرم به دستور خدا و فرمان رسول او صلی الله علیه و آله وسلم دست به صلح زد و من نیز به امر الهی و فرمان رسولش به پا خواسته و برای مبارزه، قیام می کنم.(146)

خوف از خدا

هنگامی که امام حسین علیه السلام در مکه مستقر شد به تبلیغات وسیعی دست زد و با بزرگان و سران قبایل و شخصیت های برجسته تماس می گرفت و در مورد ابعاد مختلف قیام خود و افشای جنایت بنی امیه با آنان به گفتگو می پرداخت.

«عمرو بن سعید» فرماندار مکه، که از این خیزش فراگیر، احساس خطر نموده بود به حضرت گفت: ای حسین! آیا از خدا نمی ترسی که وحدت امّت اسلام را به هم می زنی و در صفوف مردم، تفرقه و جدایی می افکنی؟! حضرت در پاسخ او این آیه را تلاوت فرمود:

«من کار خود را می کنم و شما نیز و