 و خانواده و فرزندانم با شما هستیم و من برای شما اُسوه و سرمشق خواهم بود؛ امّا اگر عهد خود را شکستید و بیعت خود را نقض کردید - که چنین کاری از شما بعید نیست و همین عمل را نسبت به پدر و برادر و پسر عمویم (مسلم بن عقیل) نیز انجام دادید - مغرور کسی است که فریب شما را بخورد؛ بدانید که شما سعادت خود را نشناختید و نصیب ایمانی خود را ضایع کردید و هر کس پیمان شکنی کند، تنها به زیان خود پیمان می شکند و خدا هم از شما بی نیاز خواهد بود. والسلام.(172)

در مقابل عمر سعد

امام حسین علیه السلام نزد «عمر سعد» پیغام فرستاد که: با تو سخنی دارم، امشب میان دو لشکر به دیدارم بیا.

عمر سعد با بیست سوار، بیرون آمد؛ امام علیه السلام نیز همچون او بیرون آمد.

هنگامی که با هم دیدار کردند، حضرت به همراهان خود - به جز برادرش عباس و فرزندش علی اکبر علیهماالسلام - فرمود تا دور شوند؛ عمر سعد نیز همراهان خود - به جز فرزندش حفص و غلامش لاحق - را دور کرد.

امام علیه السلام فرمود:

ای ابن سعد! وای بر تو! آیا از خدایی که بازگشتت به سوی اوست، نمی ترسی؟! آیا با من که خود می شناسی کیستم، می جنگی؟! اینان را رها کن و با من باش که این، تو را به خدا نزدیک می کند.

عمر سعد گفت: می ترسم خانه ام را ویران کنند.

حضرت فرمود:

من برایت خانه می سازم.

گفت: می ترسم اموالم را ببرند.

فرمود:

من از اموال حجاز خود، بهتر از آن را به تو می دهم.

گفت: بر زن و بچّه هایم می ترسم.

فرمود:

من، سلامت ایشان را تضمین می کنم.

عمر سعد، دیگر خاموش ماند و چیزی نگفت.

پس امام علیه السلام [ چون اتمام حجّت خود را در او مؤثّر ندید [از او، رو برگرداند و فرمود:

تو را چه می شود! خدا بزودی، بر بسترت بکشد و تو را در روز حشر و نشر، نیامرزد! به خدا سوگند! خوشبختانه پس از من از گندم ری، جز اندکی نخوری.( یعنی به حکومت ری که ابن زیاد به تو وعده داده نرسی.)

عمر سعد با استهزاء گفت: ای اباعبداللّه ! به جای گندم، جو می خورم.

(و همان گونه که حضرت فرمود رخ داد و عمرسعد به ری نرسید و مختار او را در بستر کشت.)(173)

در مقابل سپاهیان دشمن

در روز عاشورا، امام علیه السلام برخاست و بر شمشیر خود تکیه کرده، با صدای بلند فرمود:

شما را به خدا، آیا مرا می شناسید؟

گفتند: آری، تو فرزند و سبط (نوه) رسول خدایی.

فرمود:

شما را به خدا، آیا می دانید که جدّ من رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم است؟

گفتند: آری.

فرمود:

شما را به خدا، آیا می دانید که مادرم فاطمه زهرا علیهاالسلام ، دختر محمد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم است؟

گفتند: آری.

فرمود:

شما را به خدا، آیا می دانید که پدرم علی بن ابیطالب علیهماالسلام است؟

گفتند: آری.

فرمود:

شما را به خدا، آیا می دانید که مادربزرگ من - خدیجه علیهاالسلام - اول زن مسلمان این امّت است؟

گفتند: آری.

فرمود:

شما را به خدا، آیا می دانید که حمزه ی سیدالشهدا علیه السلام ، عموی پدر من است؟

گفتند: آری.

فرمود:

شما را به خدا، آیا می دانید که جعفر طیار علیه السلام ، عموی من است؟

گفتند: آری.

فرمود:

شما را به خدا، آیا می دانید که این، شمشیر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم است که در دست دارم؟

گفتند: آری.

فرمود:

شما را به خدا، آیا می دانید که این، عمّامه ی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم است که بر سر دارم؟

گفتند: آری.

فرمود:

شما را به خدا، آیا می دانید که علی علیه السلام ، اوّل مسلمان این امّت و داناترین و بردبارترین ایشان است و او، سرور هر مرد و زن مؤمن است؟

گفتند: آری.

فرمود:

پس چرا خونم را روا می شمارید؛ با این که پدرم حامی حوض کوثر است؛ آن چنان که از آن، افرادی را بِراند، چنان که شتران را از آبشخور برانند و در قیامت، پرچم حمد در دست اوست؟

گفتند: همه این ها را می دانیم، ولی ما از تو دست بر نمی داریم تا از تشنگی بمیری!

امام علیه السلام - که در آن روز، پنجاه و هفت ساله بود - دست بر محاسن خویش گرفت و فرمود:

خشم خدا بر یهود سخت شد، چون گفتند: عزیز پسر خداست؛ خشم خدا بر نصاری سخت شد، چون گفتند: مسیح پسر خداست؛ خشم خدا بر مجوس سخت شد، چون آتش پرستیدند و خشم خدا بر این جماعت سخت شد که آهنگ کشتن فرزند پیامبر خود را کردند.(174)

همچنین آمده که حضرت بر شتر خود سوار شد و فریاد زد:

ای گروه مردم! گفتار مرا بشنوید و شتاب نکنید تا شما را بدانچه حقّ شما بر من است پند دهم و عذر خود را بر شما آشکار کنم، پس اگر انصاف دهید سعادتمند خواهید شد و اگر انصاف ندهید پس نیک بنگرید تا کار شما بر شما اندوهی نباشد ؛ سپس درباره ی من، آن چه را که می خواهید انجام دهید و مهلتم ندهید.

همانا ولی من آن خدایی است که قرآن را فرو فرستاد و او، سرپرست و یار مردمان شایسته است.

سپس حمد و ثنای پروردگار را به جای آورد و بر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم و فرشتگانش و پیغمبران درود فرستاد و فرمود:

امّا بعد، پس نسب و نژاد مرا بسنجید و ببینید که من کیستم، سپس به خود آیید و خویش را سرزنش کنید و بنگرید که آیا کشتن من و دریدن پرده ی حرمتم برای شما سزاور است یا نه؟

آیا من، پسرِ دخترِ پیامبر شما و فرزند وصی او نیستم؟ آن کس که پسر عموی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم بود و اوّلین کسی بود که او را در آن چه از جانب پروردگارش آورده بود تصدیق کرد.

آیا حمزه ی سیدالشهداء علیه السلام عموی من نیست؟

آیا جعفربن ابی طالب علیهماالسلام که با دو بال در بهشت پرواز می کند عموی من نیست؟

آیا به شما نرسیده آن چه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم درباره ی من و برادرم فرمود: که حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشت هستند؟

پس اگر سخن مرا تصدیق کنید که حق، همان است. به خدا، از روزی که دانسته ام که خدا دروغگو را دشمن دارد دروغ نگفته ام و اگر به دروغ نسبتم دهید پس همانا در میان شما کسانی هستند که اگر از آنان بپرسید شما را به آن چه من گفتم آگاهی دهند. از جابربن عبداللّه انصاری، ابو سعید خدری، سهل بن سعد ساعدی، زید بن ارقم و انس بن مالک بپرسید تا به شما بگویند که این گفتار را از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم درباره ی من و برادرم شنیده اند.

آیا این گفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از ریختن خون من جلوگیری نمی کند؟

سپس فرمود:

اگر در این سخن شک دارید آیا در این هم شک دارید که من، پسرِ دختر پیامبر شما هستم؟ به خدا قسم اکنون در میان مشرق و مغرب، پسر دختر پیامبری جز من وجود ندارد.

وای بر شما! آیا کسی را از شما کشته ام که به خونخواهی آمده اید؟ یا مالی را از شما برده ام؟ یا به قصاص جراحتی به جنگ من آمده اید...

همه ساکت بودند چون حجّت امام علیه السلام تمام بود. آن گاه حضرت برخی از آنان را به نام صدا کرد و فرمود:

آیا شما نبودید که برایم نامه نوشتید و دعوت کردید...

و چون جوابی ندادند حضرت فرمود:

نه دست خواری به شما خواهم داد و نه مانند بردگان فرار خواهم کرد.

سپس به اردوگاه خویش بازگشت.(175)

در آغاز حمله ی دشمن

هنگامی که سپاه عمرسعد بر سپاهیان حضرت هجوم آورده و آنان