لا در جنوب غربى رود فرات قرار دارد و فاصله اش تا بغداد 105 كيلومتر است. در زمان يكى از خلفا، مسلمان ها عراق را فتح كردند و ابتدا «كربلا» را مركز سپاه قرار دادند، اما به علت هواى بد و نامناسب آن، كوفه، اردوگاه سپاه شد.

بعد از آن كه مسلمان ها، منطقه كربلا را خالى كردند در اين زمين ها كسى زندگى نكرد و متروك بود. تا آن كه در سال 36 يا 37 هجرى، هنگامى كه حضرت على (عليه السلام) با لشكريانش به طرف صفِّين حركت مى كرد، يك شب در زمين كربلا توقف كرد. در آن شب حضرت على (عليه السلام) به برخى از حوادث آينده اشاره فرمود و براى ياران آن حضرت روشن شد كه اين سرزمين در انتظار حادثه بسيار سختى است.

در اطراف كربلا، «قبيله بنى اسد» زندگى مى كردند، اما خودِ كربلا جاى زندگى كردن و ماندن نبود، تا آن كه امام حسين (عليه السلام) با خاندان و اصحابش، در روز دوّم ماه محرّم وارد اين سرزمين خشك و سوزان شدند.

وضعيت جغرافيايى كربلا، بعد از شهادت امام حسين (عليه السلام) تغيير كرد و كربلا به شهرى تاريخى تبديل شد. از آن به بعد، كربلا مورد توجّه جهانيان ـ به خصوص شيعيان ـ قرار گرفت و كعبه آرزوها شد.يزيد كيست؟

مادر يزيد «ميسون» بود و در بسيارى از كتاب هاى تاريخى از يزيد به عنوان فردى «حرام زاده» نام برده اند ] اما به هر علّت، معاويه را پدر يزيد مى دانند [ . معاويه ناچار شد از مادر يزيد جدا شود، به همين جهت او را به منطقه اى كه قبيله پدر ميسون در آنجا زندگى مى كرد فرستاد و يزيد در آن محل متولّد شد.

افراد قبيله مادرِ يزيد قبلاً مسيحى بودند، از اين رو همه افراد قبيله مسلمان نشده بودند. تاريخ نويسان نوشته اند: بيشتر مربيان و استادان يزيد مسيحى بودند.

يزيد در آن محيط مسيحى بزرگ شد و تربيت خاص آنان بر او آنچنان اثر گذارد كه بعدها مسيحيان را از مسلمان ها به خود نزديك تر مى دانست و حتى تربيت فرزندش، «خالد» را به يك مسيحى سپرد.

همه تاريخ نويسان گواهى مى دهند كه يزيد از تربيت اسلامى محروم بود و به شدت از آداب و رسوم بيگانگان پيروى مى كرد و به كارهاى زشت، مثل: خوش گذرانى، شراب خوارى، رقص و غنا و سگ بازى مشهور بود.اولين سخنرانى امام حسين (عليه السلام) در كربلا

وقتى امام حسين (عليه السلام) در روز دوم محرم سال 61 هجرى با همراهانش به سرزمين كربلا رسيدند. امام، فرزندان، خانواده، برادران و ياران خويش را جمع كرد، آن گاه نگاهى به آنها كرد و فرمود: «بار خدايا، ما خاندان پيامبر تو، محمّد  ـ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ـ  هستيم، كه ما را بيرون راندند، از حرم جدّمان آواره ساختند و بنى اُميّه بر ما ستم كردند. بار خدايا، حقّ ما را بگير و ما را بر گروه ستمگران يارى ده.»

لحظاتى بعد، امام رو به ياران خود كرد و فرمود: «مَردم، بردگان دنيا هستند و دين ] مثل چيزى [ ليسيدنى است بر روى زبانشان، تا مزّه از آن مى تراود آن را نگه مى دارند و چون هنگام آزمايش شود دينداران اندك هستند.»

همه سراپا گوش بودند. كمى بعد، امام بعد از حمد و ستايش خداوند بزرگ و درود بر پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «كارى بر ما پيش آمد كه خود مى بينيد و به راستى كه دنيا دگرگون و وارونه گشته و خوبى هايش پشت كرده و چيزى از آن باقى نمانده جز ته مانده اى، مانند آن آبى كه در تَه ظرف بماند و آن را دور ريزند و مانند چراگاهِ ناگوار و خطرناكى. مگر نمى بينيد به حقّ  ـ كه غريب مانده ـ عمل نمى شود و از باطل جلوگيرى نمى شود، در اين جا است كه مؤمن بايد دوستدار ديدار خداى سبحان باشد و به راستى كه من مرگ را جز سعادت نمى بينيم و زندگى با ستمگران را جز رنج دل و ستوه... .»مأموريت عمربن سعد

وقتى كه امام حسين (عليه السلام) با همراهانش به كربلا رسيد، «حُرّ» نامه اى براى «عُبَيدالله بن زياد»، حاكم كوفه، نوشت و به او اطلاع داد كه امام وارد كربلا شده است. عُبيدالله در نامه اى ـ كه متن آن بسيار شرم آور است ـ به او دستور داد، به هر شكلى مى تواند امام را وادار به تسليم كند.

حرّ نامه عبيدالله را به امام داد. امام پس از آن كه نامه را خواند فرمود: «رستگار نشوند مردمى كه خشنودى مخلوق را به غضب خالق خريدند.» و در پاسخ نامه رسان فرمود: «اين نامه پاسخ ندارد; زيرا فرمان عذاب الهى براى نويسنده آن حتمى است.»

پيك مخصوص نزد عبيدالله برگشت و پاسخ امام را به اطلاع او رساند، عبيدالله خشمگين شد و به «عُمَربنِ سَعْد اَبى وَقّاص» دستور داد به كربلا برود.

البته عبيدالله قبل از اينكه امام حسين به كربلا برود، به عمربن سعد دستور داده بود به همراه چهار هزار جنگجو براى باز پس گيرى شهر «دشتبه» ـ كه در دست «ديلميان» بود ـ راهى آنجا شود. جايزه عمربن سعد هم «حكومت رِى» بود.

عمربن سعد، در اطراف كوفه اردو زده و آماده حركت بود، اما عبيدالله او را فراخواند و مأموريت قبلى را لغو كرد، سپس به عمربن سعد دستور داد با امام حسين (عليه السلام) بجنگد. عمربن سعد، ابتدا نپذيرفت; به همين جهت عبيدالله گفت: پس حُكم حكومت رى را به ما پس بده!

عمربن سعد كه نمى خواست حكومت رى را از دست بدهد، از عبيدالله مهلت خواست تا شب را در مورد پيشنهاد جديد فكر كند. او با هر كس كه مشورت مى كرد، او را از رفتن به كربلا باز مى داشت.

عمربن سعد تا صبح در ترديد و دودلى بود. اما سرانجام «علاقه به دنيا» بر او پيروز شد و نزد عبيدالله آمد و آمادگى خود را براى جنگ با امام حسين (عليه السلام) اعلان كرد.

عمربن سعد با چهار هزار جنگجو وارد كربلا شد. اولين كارش اين بود كه به شخصى كه «عَرزَة بن قَيْس» نام داشت گفت: «نزد امام برو و هدف آن حضرت را از آمدن به كربلا بپرس.» اما عرزه شرم داشت كه نزد امام بيايد، چون او يكى از دعوت كنندگان امام بود. عمربن سعد به هر كس كه اين پيشنهاد را كرد، نپذيرفت، چون همه سران لشكر او از امام حسين دعوت كرده بودند!مأموريت پيكهاى عمربن سعد

«قرة بن قَيْس» نزد امام حسين (عليه السلام) آمد و هدف امام را از آمدن به كربلا پرسيد. امام فرمود: «مردم شهر شما (كوفه) به من نوشتند به اين جا بيايم، پس ] حالا [ اگر از آمدن من راضى نيستيد، من باز مى گردم.»

قرة بن قيس بازگشت و پيام امام را به او رساند. عمربن سعد هم نامه اى به عبيدالله نوشت و سخنان امام را ذكر كرد.

وقتى نامه عمربن سعد به دست عبيدالله رسيد و آن را خواند گفت: «حالا كه در چنگال ماست مى خواهد فرار كند، ولى رهايى براى او نيست.» سپس نامه اى براى عمربن سعد نوشت و گفت: «نامه تو را خواندم، به حسين و همراهانش بگو با يزيد بيعت كنند. بعد از آن كه بيت كردند من درباره آنها فكرى خواهم كرد.»

به دنبال نامه قبلى، عبيدالله نامه ديگرى نوشت و براى عمربن سعد فرستاد: «راه رسيدن به آب را بر حسين و يارانش ببند، حتى يك قطره هم نبايد بچشند.»سلام مقدم است  
مردى به امام حسين عليه السلام رسيد و قبل از هرچيز گفت : حالت چطور است ، خداوند سلامتى دهد.
امام عليه السلام فرمود: سلام كردن بر سخن گفتن مقدم است . خداوند به تو سلامت