تادم كه خود را از جنگ با او دور كنى و با او به ملايمت رفتاركنى و نه براى اينكه آرزوى سلامت و زندگى براى حسين داشته باشى، يا عذر براى او بتراشى و درباره او نزد من واسطه شوى. ببين اگر حسين و همراهانش پيشنهاد مرا قبول كردند، آنان را پيش من بياور و اگر قبول نكردند، حمله كن و آنان را به قتل برسان و تكّه تكّه كن و وقتى حسين كشته شد، بر بدن او اسب بتاز; چون من با خود عهد كرده ام كه اگر او را بكشم اين كار را انجام دهم. پس اگر دستور مرا اطاعت كردى پاداش مى گيرى و اگر آن را قبول نكنى دست از كار ما بردار و لشكر را به شمر واگذار كن; چون ما او را با اختيارات كامل فرستاده ايم.»

شمر دستور داشت اگر عمربن سعد فرمان عبيدالله را انجام ندهد، او را بكشد و سرش را براى عبيدالله بفرستد. عمربن سعد بى درنگ به شمر گفت: «خودم اين كار را انجام مى دهم و نمى گذارم كه تو انجام دهى. اما تو كار مرا خراب كردى!»

عمربن سعد، شمر را فرمانده پيادگان كرد و در روز پنج شنبه نهم محرّم براى جنگ با امام حسين آماده شد.امان نامه شمر براى ياران امام

حضرت عباس و برادرانش «جعفر»، «عبدالله» و «عثمان» فرزندان «اُمّ البنين» بودند و امّ البنين از قبيله بنى كِلاب بود. شمر نيز از همين قبيله بود و خود را با حضرت عباس و برادرانش خويشاوند مى دانست. به همين جهت «امان نامه اى» نوشت و به سوى ياران امام آمد و با خواندن امان نامه از حضرت عباس و برادرانش خواست تا از امام جدا شوند. ولى آنها قبول نكردند و شمر با ناراحتى برگشت.حمله دشمن به لشكريان امام

خون جلو چشم عمربن سعد را گرفته بود و لحظه شمارى مى كرد تا به «حكومت رى» برسد. غروب روز نهم محرم بود كه عمربن سعد فرياد زد: «اى لشكر خدا، سوار شويد و به بهشت مژده گيريد!» سپس سپاهيانش به طرف خيمه هاى امام حسين (عليه السلام) حركت كردند.

امام، جلو خيمه خود سر بر زانو گذاشته و خوابيده بود. حضرت زينب، خواهر امام حسين (عليه السلام) كه صداى حمله دشمنان را شنيد، نزديك امام آمد و گفت: «برادر، هياهوى لشكر را نمى شنوى كه نزديك مى شوند؟» امام سر برداشت و فرمود: «همانا رسول خدا را خواب ديدم كه به من فرمود: تو نزد ما خواهى آمد.» در اين لحظه حضرت زينب شيون كرد، اما امام از او خواست سكوت كند و آن گاه به حضرت عباس فرمود: «جانم به قربانت اى برادر، سوار شو و از اينها علّت حركتشان را بپرس.»

حضرت عباس به همراه بيست نفر سوار، نزد سپاهيان عمر سعد رفت و علت حركت آنها را پرسيد. آنها گفتند: «از امير دستور رسيده يا تسليم شويد و يا اينكه آماده جنگ شويد.» حضرت عباس گفت: «شتاب نكنيد تا گفته شما را به امام عرض كنم.» بعد تنها نزد امام برگشت و ماجرا را گفت. مدتى بعد حضرت عباس برگشت و به سپاهيان دشمن گفت: «امام امشب را از شما مهلت خواست تا نماز و دعا بخواند; چون اين اعمال را دوست دارد.» دشمن قبول كرد و به امام مهلت داد.ترك درخواست از ديگران  
مردى نزد امام حسين عليه السلام آمد و درخواستى كرد. حضرت در پاسخ او فرمود: درخواست كردن كار خوبى نيست مگر براى پرداخت غرامت سنگين ، يابينوائى خاك نشين ، يا تعهد مالى سنگين .
آن مردگفت : من هم جز بخاطر يكى از اين موارد نيامدم .
آنگاه حضرت دستور داد صد دينار به او دادند.غروب تاسوعا

امام سجّاد (عليه السلام) ماجرا را اين گونه تعريف مى كند: شنيدم امام حسين (عليه السلام) پس از حمد و ثناى الهى... به ياران خود فرمود: «اما بعد، همانا من يارانى با  وفاتر از ياران خود سراغ ندارم و بهتر از ايشان نمى دانم و خاندانى نيكوكارتر و مهربان تر از خاندان خود نديدم. خدايتان از جانب من پاداش نيكو دهد. آگاه باشيد همانا من ديگر گمان يارى كردن از اين مردم ندارم، آگاه باشيد من به همه شما رخصت رفتن دادم، پس همه شما آزادانه برويد و بيعتى از من به گردن شما نيست و اين شب ـ كه شما را فرا  گرفته ـ فرصتى قرار داده ] پس [ آن را شُتر ] وسيله [ خويش كنيد ] به هر سو كه مى خواهيد برويد [ .»

در اين حال برادران، برادرزاده ها و پسران عبدالله بن جعفر گفتند: «براى چه اين كار را بكنيم، براى اينكه پس از تو زنده باشيم؟ هرگز! خدا آن روز را براى ما پيش نياورد.» و اولين كسى كه اين جمله را گفت حضرت عباس بود و ديگران بعد از او اعلام آمادگى و يارى آن حضرت را كردند.

پسران عقيل هم به امام گفتند: «مال و جان و زن و فرزند خود را در راه تو فدا مى كنيم و در ركاب تو مى جنگيم. هر كجا بروى ما هم مى آييم. خدا زندگانى بعد از تو را زشت گرداند.»

سپس «مُسْلِم بن عَوْسَجَه» و «زُهَيْربن قَيْن» مطالبى را به امام گفتند و ياران ديگر هم يكى پس از ديگرى، پايدارى و فداكارى خود را به اطلاع امام رساندند. آن گاه امام از همه سپاسگزارى كرد و پاداش ايشان را از خداوند متعال خواست. در پايان هم، با معجزه اى پرده را از جلو چشمشان برداشت تا جاى خود را در بهشت ببينند و خبرهاى ديگرى از آينده به آنان داد.امام و آخرين شب

امام به ياران خود دستور داد خيمه ها را نزديك و متصّل به هم برپا كنند و طناب هاى آنها را به هم گره بزنند و نيز فرمان داد خيمه ها به شكلى باشد كه پشت سر آنان قرار گيرد تا دشمن از يك طرف بيشتر نتواند حمله كند.

سپس امام به خيمه اش بازگشت. ياران اطراف خيمه ها را كندند و داخل گودى ها هيزم ريختند، تا در وقت نياز آن را آتش بزنند و دشمن نتواند از آن قسمت حمله كند.

در بين ياران امام، جنب و جوش و نشاط فوق العاده اى به چشم مى خورد. شب مهمّى بود. امام و يارانش، آن شب را به دعا و قرآن و نماز به پايان بردند. در اين لحظات بود كه ملائكه بر ايشان درود مى فرستادند و يكى از حسّاس ترين لحظات تاريخ بشريّت را ثبت مى كردند.روز عاشورا

امام پس از نماز صبح براى ياران خود سخنرانى كرد و آنها را به صبر و پايدارى در برابر دشمنان سفارش فرمود. آنگاه نيروهاى خود را صف آرايى كرد و پرچم را به دست برادرش عباس داد. عمربن سعد هم ـ كه لشكرش سى هزار نفر بود ـ صف آرايى كرد و پرچم را به دست غلامش داد.

وقتى كه دو لشكر مقابل هم قرار گرفتند، امام حسين (عليه السلام) دستان خود را به طرف آسمان بلند كرد و فرمود: «خدايا، تو در هر اندوهى تكيه گاه منى و در هر سختى اميد من و در هر مشكلى كه پيش آيد مورد اعتماد من،... از غير تو ديده بسته ام... پس تويى صاحب اختيار هر نعمت، و دارنده هر نيكى و پايان هر آرزو و اميدى.»

در اين موقع، دشمن اطراف خيمه هاى امام را محاصره كرد، امام دستور داد خندق هاى اطراف را آتش بزنند. شمر با ديدن اين صحنه فرياد زد: «اى حسين، قبل از رسيدن روز قيامت براى آتش شتاب كرده اى!» امام پرسيد: «كيست؟» گفتند: «شمربن ذى الجوشن است.» امام فرمود: «اى پس زن بُز چران، تو به آتش جهنّم سزاوارتر هستى.»

مُسلِمِ بن عَوْسَجَه ـ يكى از ياران امام ـ خواست شمر را با تير بزند، ولى امام از اين كار جلوگيرى كرد و فرمود: «خوش ندارم كه جنگ را آغاز كنم.» سپس امام براى حاضران در ميدان جنگ سخنانى تكان دهنده ايراد فرمود.

دشمن كه نگران بو