ودند؛ و موضعگيرى برخى ديگرنيز هم جهت نبود.
شايد امام (ع ) مى خواست كه با نوشتن نامه حجت را بر همگان تمامكـنـد.(21) بـه عـلاوه كـار ايشان چند نتيجه ديگر نيز دربـرداشـت : يـكـى آن كـه اشـراف و سـران دودل اخماس را از دست زدن به هر كار مخالفت آميزى عليه آن حضرتبـاز مـى داشـت ؛ و ديـگـر آن كـه بـصـريـانـى كـهتـمـايـل بـه يـارى نهضت امام (ع ) را داشتند همچون يزيد بن مسعودنـهـشـلى و امـثـالش از طـريـق اشـراف دوسـتـداراهل بيت اعلام آماده باش داده مى شدند.
متن نامه امام (ع )
طبرى گويد: ... حسين (ع ) نامه اى نوشت و آن را با يكى از موالىبـصـريـان بـه نـام سليمان همراه كرد؛ و يك نسخه نيز به سراناخماس و اشراف شهر نوشت . مالك بن مسمع بكرى ، احنف بن قيس ،مـنـذر بـن جـارود، مسعود بن عمرو، قيس بن هيثم و عمرو بن عبيد اللهمعمر از كسانى بودند كه نامه آن حضرت را دريافت كردند.
متن نسخه اى كه براى همه اشراف فرستاد چنين بود:
خـداونـد مـحـمـد را از مـيان بندگانش برگزيد و او را به پيامبرىخويش گرامى داشت ؛ و براى رسالتش ‍ انتخاب كرد؛ و آنگاه وى رانـزد خـويـش برد. آن حضرت نسبت به بندگان خداوند خيرخواهى ومـاءمـوريـت خـويـش را ابـلاغ كـرد. ما خاندان و دوستان و جانشينان ووارثان و شايسته ترين مردم به مقام آن حضرت در ميان مردم هستيم. امـا مـردم بـراى ايـن كـار ديـگـرى را بـه جاى ما برگزيدند و مابراى پرهيز از تفرقه و نيز حفظ سلامت امّت بدان رضايت داديم .ايـن در حـالى بـود كـه مـى دانـسـتـيم استحقاق ما نسبت به كسى كهخلافت را به دست گرفت ، بيشتر است . آنان نيكى و اصلاح كردندو در جـست و جوى حق بودند، خداوند آنان را رحمت كند و بر ما و آنهاببخشايد.(22)
من پيكم را همراه اين نامه سوى شما مى فرستم و شما را به كتابخـدا و سـنـّت پـيـامبرش دعوت مى كنم . چرا كه سنت از ميان رفته وبـدعـت احـيـا شـده اسـت . چـنـانـچـه سـخنم را بشنويد و از من فرمانببريد، شما را به راه هدايت رهنمون خواهم شد.
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته .(23)
ابـن نـمـا ايـن نـامـه را بـا اخـتـصـار و تـفـاوتنـقـل كـرده و گـفـتـه اسـت : امـام (ع ) نـامـه اى بـه بـزرگـاناهـل بصره نوشت كه از آن جمله احنف بن قيس ، قيس بن هيثم ، منذر بنجارود و يزيد بن مسعود نهشلى بودند. نامه را به زرّاع سدوسى وبـه قـولى سـليـمان ، مكنّى به ابورزين ، سپرد؛ و در آن چنين آمدهبود:
شـمـا را به سوى خدا و پيامبرش فرا مى خوانم . همانا سنت از ميانرفته است . چنانچه دعوتم را اجابت و فرمانم را اطاعت كنيد شما رابه راه راست رهنمون مى شوم .(24)
بصريانى كه امام (ع ) به آنان نامه نوشت
بصريانى كه امام (ع ) به آنها نامه نوشت چه كسانى بودند؟ آياهـمـه از دوسـتـداران و شـيعيان اهل بيت ؟ يا طرفداران بنى اميه ؟ ياافرادى با علايق و گرايش هاى گوناگون بودند؟
خوب است كه در اينجا در پرتو حقايق تاريخى ماهيت اين شخصيت هاو جـهت گيرى و تمايلاتشان را آشكار سازيم . شايد بتوان از اينطريق به واقعيت اوضاع روانى و اجتماعى ولايت بصره آن هنگام پىبـرد. ايـن كـار مـا را بـه شناخت سبب ستايش آميز بودن متن نامه امامنيز رهنمون خواهد گشت ، چرا كه نوع مخاطب در چگونگى خطاب نيزمؤ ثر است .
از جـمـله شـخـصـيـت هـاى مـؤ ثـر در جامعه بصره آن روز افراد زيربودند:
1 ـ مـالك بـن مـسـمـع : وى بـه بـنـى امـيـه گـرايـش داشت و در جنگجـمـل بـه مـروان حكم پناه داد. مالك بن مسمع پس از واقعه كربلا وقتل امام حسين (ع ) مردم را فرمان مى داد كه بيعت با يزيد بن معاويهرا تجديد كنند.(25)
2 ـ احـنـف بـن قـيـس : گفته شده است كه او در روزگار پيامبر(ص )بـه دنـيـا آمـد، ولى حـضـور وى را درك نـكـرد و درسـال 67 ه‍ مـرد. او فـضـايـل عـلى (ع ) را ازقـول ابوذر نقل كرده است ؛ و هنگامى كه ابن عباس نامه على (ع ) رابراى اهل بصره خواند، احنف نخستين مردى بود كه او را اجابت كرد وگفت : آرى ، به خدا سوگند كه تو را اجابت خواهيم كرد... او كسىاسـت كـه بـه امـيـر مؤ منان (ع ) پيشنهاد كرد كه حَكَم قرارش دهد؛ وعلى (ع ) او را به جنگ با خوارج فرستاده است .
او كـس نـزد عـلى (ع ) فـرستاد و پيغام داد: اگر بخواهى با دويستسوار مى آيم و با تو همراه مى شوم و اگر بخواهى همه بنى سعدرا كـنـار مـى كشانم و هفت هزار شمشير را از تو باز مى دارم ؛ و امام(ع ) شق دوم را برگزيد.(26)
بـه خـاطر اين موضعگيرى هاست كه رجالى معروف ، مامقانى ، او را((حَسَن )) مى شمارد.
يـك رجالى ديگر يعنى نمازى مى گويد: ((اين سخن ، نشانه درجهكـمـال و حـكـمـت او و نيز خشنودى اميرالمؤ منين (ع ) از وى است . او ازسفيران زبان آور بود.))(27)
ولى آيـا احنف بن قيس همان كسى نيست كه تقاضاى امام حسين (ع ) رابراى يارى نپذيرفت و گفت : ((ما خاندان ابوالحسن را آزموده ايم وآنـان را نـه حكمران ولايتى و نه صاحب مالى و نه چاره جوى جنگىديده ايم .))(28)
آيـا احـنـف بـن قـيـس هـمـان كـسـى نـيـسـت كـه درقـتل مختار به ابن زبير كمك كرد؛(29) و رياست تميم رابر عهده داشت .(30)
آيـا او نـبـود كـه ـ در صفين درحالى كه همراه على (ع ) بود ـ گفت :((عرب به هلاكت رسيد)).(31)
ايـن اظـهارات اشاره به ضعف اعتقادى احنف بن قيس نسبت به اميرالمؤمـنين و حسنين (ع ) دارد، چرا كه اگر نسبت به آنان اعتقادى راسخ مىداشـت ، بـا كـسانى كه با آنها در صلح بودند در صلح مى بود وبـا كـسـانى كه با آنها مى جنگيدند، مى جنگيد و با حضور در جبههحق ديگر براى او اهميت نداشت كه عرب هلاك گردد يا باقى بماند.
از ايـن رو يك رجالى ديگر يعنى شوشترى ، ((حسن )) دانستن وى ازسـوى مـامـقـانـى را تـاءيـيـد نمى كند.(32) همان طور كهخـوئى در ((المـعـجـم )) دربـاره تـاءييد يا تضعيف او سكوت اختياركرده است .(33)
از ديـگـر مـوضـعگيرى هاى دال بر نااستوارى اعتقادى وى نسبت بهامـيـر مـؤ مـنان و بلكه مردد بودن ، ضعف يقين و سستى وى در يارىاهـل حـق و وانـهـادن اهل باطل ، اين است كه پس از خواندن نامه معاويهبـه مردم بصره و تشويق شان براى جنگ با اميرمؤ منان (ع )، زيرشعار خونخواهى عثمان ، گفت : ((من نه سر پيازم و نه ته پياز، وكارى به كارشان ندارم .))(34)
3 ـ مـسـعـود بـن عـمـرو بـن عـدى اءزْدى : وى در جـنـگجـمـل يـكـى از فـرمـانـدهـان اءزد، در سـپـاه عـايـشـه ، طلحه و زبيربـود.(35) او كـسـى اسـت كـه هـنـگـام بـرخـاستن مردم بهدشـمـنـى بـا پـسـر مـرجـانـه ، وى را پناه داد و جلو مردم را گرفت.(36) پسر مرجانه نود روز پس از مرگ يزيد درنگ كردو سـپس به سوى شام رفت ، و مسعود بن عمرو، صد تن از اءزديانرا بـه فـرماندهى قرة بن قيس با وى همراه ساخت تا او را به شامبـردنـد. نـيـز ابـن زياد هنگام ترك بصره به سوى شام مسعود راجانشين خود ساخته بود.(37)
4 ـ قـيـس بـن هـيـثـم سـلمـى : هـنـگـام كـمـك خـواسـتـن عـثـمـان ازاهـل بـصره ، قيس برخاست و مردم را به يارى او تشويق كرد. مردمبـه يـارى عـثـمـان شـتـافـتـنـد ولى بـا دريـافـت خـبـرقـتـل او بـازگشتند؛(38) قيس كارگزار 