 برطرف شود، اما در آنجا يك قطره آب هم نبود. على اكبر گفت: «پدرجان تشنگى مرا كُشت...» امام فرمود: «... چقدر نزديك است تا به ديدار جدّت محمد ـ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ـ نائل گردى و او از آن جام پُربهره و جاويدانش شربتى به تو بنوشاند كه پس از آن هرگز تشنه نشوى».

على اكبر به ميدان برگشت. گروهى از لشكريان دشمن او را محاصره كردند. او با شجاعت و سرسختى به آنها حمله مى كرد، تا اينكه تعداد كشته هاى دشمن به دويست نفر رسيد. در اين حال «حَكيم بن مُنْقِذ عَبْدى» با نيزه بر پشت سر او زد و بقيه لشكر ـ كه على اكبر را محاصره كرده بودند ـ با شمشيرهاى خود بر بدن او ضربه زدند و پاره پاره اش كردند.

على اكبر بر زمين افتاد و فرياد زد: «سلام بر تو اى ابا عبدالله، اين جدّ من، رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) است كه از جام پُربهره خود مرا سيراب كرد، كه ديگر هيچ وقت تشنه نخواهم شد. پيامبر مى فرمايد: اى حسين، بشتاب بشتاب، كه تو هم جامى ذخيره دارى و بيا تا همين ساعت آن را بنوشى.»

امام كه صداى فرزند را شنيد با شتاب بالاى سر او آمد و فرمود: «خدا بكشد مردمى را كه تو را كشتند. اى پسرم، چه جرئتى داشتند اين مردم بر خدا و بر پاره كردن حرمت رسول خدا.» بعد سيلاب اشك از چشمان امام جارى شد و فرمود: «پس از تو خاك بر سر دنيا!»

در اين هنگام حضرت زينب (عليها السلام) خواهر امام حسين (عليه السلام) ، گريان از خيمه بيرون آمد و خود را روى بدن پاك على اكبر انداخت. امام خواهرش را به خيمه بازگرداند. به دستور امام جوانان بنى هاشم جنازه را به خيمه بردند.قاسم، فرزند امام حسن (عليه السلام)

ياران امام يك به يك شهيد مى شدند و امام تنهاتر مى شد. «قاسم»، فرزند امام حسن (عليه السلام) ، كه نوجوانى بسيار زيبا بود، نزد امام آمد و خود را بر دست و پاى آن حضرت انداخت تا سرانجام اجازه گرفت به ميدان برود. او علاقه زيادى به عمويش داشت.

قاسم به ميدان رفت و جنگ سختى با دشمنان كرد و سى و پنج نفر را به هلاكت رساند. در اين وقت «عَمروبن سَعْدبن نُفَيْل اَزْدى» به قاسم حملهور شد و با شمشير او را مجروح كرد. ناگهان قاسم فرياد زد: «اى عمو!»

امام خشمگينانه به عمرو ازدى نگريست و چون شيرى خشمگين به او حمله كرد و دستش را جدا نمود. عمرو نعره كشيد و جمعى از سپاهيان دشمن آمدند تا او را نجات دهند، امّا موفق نشدند و اسبها عمرو را لگدكوب كردند و او به هلاكت رسيد.

وقتى كه گرد و غبار فرو نشست، امام بالاى سر قاسم آمد و فرمود: «اين قوم كه تو را كشتند از رحمت دور باشند و جدّ تو، در روز قيامت دشمن ايشان باد!» سپس امام او را بلند كرد و در آغوش خود گرفت; و او را پيش بقيه شهداى خاندانش به خيمه برد.نيكى به بدان  
شخصى در محضر امام حسين عليه السلام گفت : نيكى كردن به نااهل ضايع مى شود.
امام عليه السلام فرمود چنين نيست ، احسان همانند باران تندى است و به نيك و بد مى رسد.حضرت عباس، سقّاى تشنه لب

حضرت عباس، برادر امام حسين و تكيه گاه آن حضرت بود. حضرت عباس تا آخرين نفس در راه يارى دين خدا جانبازى و فداكارى كرد. پدرش حضرت على (عليه السلام) و مادرش امّ البنين است و به خاطر زيبايى فوق العاده اش به «قمر بنى هاشم» لقب گرفت. حضرت عباس پرچمدار امام حسين (عليه السلام) در روز عاشورا بود و هنگام شهادتش امام حسين فرمود: «الآن كمرم شكست و چاره ام كم شد.»

ظهر عاشورا، كودكان از خيمه هاى امام حسين (عليه السلام) فرياد مى زدند: «العطش!» حضرت عباس كه طاقت ديدنِ تشنگىِ كودكان را نداشت تصميم گرفت براى آنها آب بياورد. به همين جهت در مقابل دشمن قرار گرفت و به عمربن سعد گفت: «اين حسين پسر دختر رسول خداست كه شما ياران و خاندانش را كشتيد، و اين زن و بچه او هستند كه تشنه اند، آنها را سيراب كنيد چون تشنگى دلهايشان را آتش زده...».

شمربن ذى الجوشن جلو آمد و گفت: «اى پسر على، اگر همه زمين را آب بگيرد و در اختيار ما باشد، حتى يك قطره به شما نمى دهيم. مگر اينكه با يزيد بيعت كنيد.» صداى كودكان امام كه فرياد مى زدند «العطش العطش!» به گوش حضرت عباس رسيد و او بى درنگ بر اسب خود سوار شد و مَشك آب را بر دوش خود انداخت و با شهامت و شجاعت زيادى صف دشمن را شكافت و به كنار رود فرات رسيد. از بسيارى تشنگى، دستهاى خود را زير آب برد و مشتى آب گرفت تا بنوشد، ولى به ياد تشنگى امام و كودكان و زنان افتاد و آب را بر آب ريخت.

مَشك آب را پُر كرد و خواست از كنار رود فرات دور شود كه دشمن محاصره اش كرد. جنگ سختى آغاز شد و حضرت عباس، همچون شيرى شجاع، شمشير مى زد و دشمنان را به خاك و خون مى كشيد.

عده اى از سربازان دشمن فرار كردند اما شخصى به نام «زَيْدبن رقاد جهنى» ـ كه كمين كرده بود ـ از پشت سر ناجوانمردانه حمله كرد و دست راست حضرت عباس را بريد. اما حضرت عباس اعتنايى نكرد و همچنان پيش مى رفت تا آب را به خيمه ها برساند. شخص ديگرى به نام «حَكيم بن طُفَيْل طائى» از كمين بيرون آمد و دست چپ آن حضرت را قطع كرد. حضرت عباس بَند مَشك آب را به دندان گرفت و سعى داشت آب را به كودكان و زنان برساند، اما ناگهان تيرى بر مَشك آب خورد و آب ها روى زمين ريخت و آن حضرت با ناراحتى ايستاد. در اين لحظات يكى ديگر از دشمنان، عَمودى آهنى بر سر حضرت عباس زد و فَرقش را شكافت. در اين هنگام از بالاى اسب بر زمين افتاد و فرياد زد: «عَلَيكَ مِنّى السَّلام يا اَبا عَبْدِاللّه; درود من بر تو باد اى اباعبدالله!»

امام با دلى غمناك و اندوهگين، به بدن مقدس حضرت عباس نزديك شد، خود را بر آن پيكر شريف انداخت و شروع به بوئيدن او نمود. اشك از چشم هاى امام مى باريد. اين غم، براى امام سخت بود اما مى دانست كه به زودى به برادرش مى پيوندد. امام با دنيايى غم و اندوه، از كنار بدن برادرش بلند شد و به طرف خيمه ها رفت. در اين هنگام با دخترش «سكينه» روبه رو شد كه فرياد مى زد: «عمو كجاست؟!»

امام كه غرق گريه و اندوه بود، خبر شهادت برادر را به او داد. خبر به حضرت زينب (عليها السلام) رسيد. آن حضرت بى تاب شد و دست بر قلب خود گذاشت و فرياد زد: «واى برادرم، واى عبّاسم...!» امام نيز با خواهرش همدردى كرد.نوزاد شيرخوار

روز عاشورا ياران با وفاى امام به خاك و خون غلتيدند و امام تنها و بدون يار باقى ماند. امام به هر طرف كه نگاه مى كرد، كشته هايى را مى ديد كه بر زمين افتاده اند، امام به ميدان آمد و با صداى بلند فرمود: «آيا كسى هست كه دشمن را از حرم رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) براند؟ آيا خدا پرستى هست كه در راه كمك به ما از خدا بترسد؟ آيا فريادرسى هست كه به اميد ثواب خدا ما را يارى كند؟» اين فرياد به گوش زنان رسيد و صداى گريه آنها بلند شد. امام زين العابدين (عليه السلام) كه با بيمارى در ميان خيمه نشسته بود، با شنيدن صداى يارى پدر، از جا بلند شد و شمشيرش را از غلاف بيرون كشيد تا به يارى پدر به سوى ميدان حركت كند. ولى تا چشم امام حسين (عليه السلام) به او افتاد و متوجّه شد كه براى جهاد به طرف ميدان مى آيد از خواه