جروح مى كرد. امام ـ كه از مبارزه خسته شده بود ـ لحظاتى ايستاد تا رفع خستگى كند، اما ناگهان دشمن سنگى به پيشانى امام زد و پيشانى مطهرش شكست. خون از سر حضرت جارى شد. لباسش را كمى بالا آورد تا خونى كه بر اثر برخورد سنگ بر چهره اش ريخته بود، پاك كند كه ناگهان تير سه شاخه زهر آلودى آمد و سينه امام را شكافت و قلب مقدّسش را پاره كرد. امام در اين حالت فرمود: «بِسْمِ اللّه وَ بِاللّه وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللّه». سپس تير را از پشت خود بيرون آورد و خون جارى شد.

زخمهاى بدن امام زياد و سنگين شده بود. «صالح بن وَهَب مزنى» نيزه اى به تُهيگاه ]  پهلو، طرف راست يا چپ شكم  [ امام زد و آن حضرت از اسب بر زمين افتاد. در اين هنگام، حضرت زينب (عليه السلام) از خيمه بيرون آمد و فرياد زد: «اى كاش آسمان بر زمين مى آمد! اى كاش كوهها خُرد و پراكنده صحرا مى شد!»

شمر فرياد زد: «منتظر چه هستيد؟» لشكريان عمربن سعد حلقه محاصره امام را تنگ تر و از هر طرف حمله نمودند. «زَرْعَة بن شَريك» ضربه اى بر شانه امام زد و شخص ديگرى شمشيرى بر كِتف ديگرِ آن حضرت فرود آورد، تا اينكه امام به رو افتاد، گاهى بلند مى شد و گاهى مى افتاد. «گودال قتلگاه» قيامت بود. آنگاه «سَنانِ بن اَنَس» نيزه اى بر گودىِ زير گلوى امام زد، آن گاه نيزه خود را كشيد و بر سينه آن حضرت زد. در همان حال، تيرى به سوى امام پرتاب كرد كه در گلوى مقدّس امام قرار گرفت.

امام تير را بيرون آورد و دو دست خود را پر از خون كرد، بر صورت و ريش خود كشيد و فرمود: «با اين حال، كه به خون آغشته ام و حقّم را غصب كرده اند، خداوند را ملاقات خواهم كرد.» در اين هنگام عمربن سعد به «خُولى بن يَزيد اَصْبَحى» گفت: «پياده شو و كارش را تمام كن». خولى بالاى سر امام نشست ولى لرزه تمام بدنش را گرفت و برگشت. امام در آخرين لحظات، با خداى خويش مناجات و راز و نياز مى كرد.

عمربن سعد منتظر بود. «سنان بن انس» و «شمربن ذى الجوشن»، با كمك يكديگر ـ در حالى كه روى سينه امام نشسته بودند ـ سر مطهّر امام را جدا كردند. خون، گودال قتلگاه را گرفته بود. امام حسين (عليه السلام) با مردانگى و به دور از ذلّت و خوارى، در خاك و خون مى غلتيد.

امام در وقت شهادت، پنجاه و هفت سال از عمر شريفش گذشته بود. سال 61 هجرى، شاهد حادثه غم انگيز كربلا بود. در آن سال، سر امام را بالاى نيزه زدند و براى اين پيروزى(!) شادى كردند.اسب امام چه كار كرد؟

وقتى كه امام حسين (عليه السلام) به زمين افتاد، اسبش شيهه كشيد، سرِ خود را بر زمين زد سپس به سوى خيمه ها رفت. سكينه بيرون آمد و اسب را با زين واژگون و يال غرقه در خون و شيهه زن ديد.

اسب به شدّت سر خود را به زمين مى زد و شيهه مى كشيد و اشك مى ريخت، به گونه اى كه همه حاضران را به تعجّب واداشت. اسب باوفا، در كنار خيمه ها جان داد. تاريخ نويسان گفته اند آن اسب، اسب رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) و آخرين مَركَب امام حسين (عليه السلام) بود.غارت لباسها و وسايل امام

پس از شهادت امام و جدا كردن سرِ مقدسِ آن حضرت، لشكريان عمربن سعد، لباس ها و اسلحه امام را ربودند.

«پيراهن» امام را «اسحاق بن حيوة حَضْرَمى» برداشت و پوشيد; كه به مرض پيسى (بَرَص، لكه هاى سفيدى كه در بدن به وجود مى آيد) مبتلا شد و همه موهاى بدنش ريخت.

«سراويل» (شلوار، زيرجامه) امام را «اَبْجَربن كَعْب تَميمى» برداشت; كه پاهايش خشك شد.

«عمّامه» امام را «اَخْنَس بن مَرْثَد» يا «جابِرِبن يَزيد» برداشت و به سر خود بست; كه ديوانه شد.

«نَعلين» امام را «اَسْوَدبن خالِد» برداشت و «انگشتر» امام را «بَجْدَل بن سَليم» برداشت; كه براى ربودن انگشتر امام، انگشت آن حضرت را قطع كرد. «زِره» امام را «عمربن سعد» برداشت و «شمشير» امام را «جميع بن خلق» يا «اَسْوَدبن حَنْظَلَه» برداشت.

دشمنان بى دين و خونخوار، بدن آن حضرت را برهنه كردند و هر چه داشت دزديدند.غارت خيمه ها

سپاهيان ستمگر، بعد از جدا كردنِ سر مطهّر امام، به خيمه ها هجوم آوردند، حَرَم امام را غارت كردند و سپس خيمه ها را آتش زدند. تمام وسايل و حتّى گوشواره هاى كودكان و زنان را دزديدند. دشمنان بى دين، لباسهاى بعضى از زنان را ربودند. زنان و بچّه ها را با پايين نيزه مى زدند و آنها به يكديگر پناه مى بردند.

غارتگرانِ لشكر عمربن سعد، همه وسايل و لوازم شخصى زنان و كودكان را از آنان مى گرفتند. به علت رفتار خشن و بى رحمانه شان بعضى از كودكان از ترس غَش كرده و بيهوش شدند. «زينب» و «اُمّ كلثوم» خواهران امام بر اين مصيبت مى گريستند.

يك خيمه باقى مانده بود و خون آشامان به آن سمت هجوم آوردند. امام سجّاد (عليه السلام) در خيمه بود، شمر جلو آمد تا امام چهارم را بكشد. «حَميدبن مُسْلِم» گفت: «آيا بيمار را هم مى كشيد؟!» سپس ادامه داد: «همان بيمارى براى او كافى است و او را از بين مى برد.» به اين ترتيب، امام زين العابدين به قتل نرسيد. و اين خواست خداوند متعال بود، تا «امامت» باقى بماند.بدن امام را لگدكوب كردند

عمربن سعد، بعد از اينكه از خيمه هاى زنان برگشت، در بين همراهانش فرياد زد: «چه كسانى دستور ما را در مورد حسين انجام مى دهند و با اسبان خود سينه و پشت او را لگدكوب مى كنند؟!» بى درنگ ده نفر به نامهاى: «اسحاق بن حيوة»، «اَخْنَس بن مرثد»، «حَكيم بن طُفَيْل»، «عمروبن صَبيح صَداوى»، «رجاءبن مُنْقِذِ عَبْدى»، «سالم بن خيثمه جعفى»، «واخط بن ناعم»، «صالِح بن وَهَب جُعْفى»، «هانى بن ثُبيت حضرمى»، «اسيدبن مالك» بر اسبهاى خود سوار شدند و بر بدن مقدّس امام تاختند.

تاريخ نويسان و محقّقان ريشه هاى خانوادگى اين ده نفر را بررسى كرده اند و به اين نتيجه قطعى رسيده اند كه همه آنها حرام زاده بودند.

به علاوه، اين ده نفر وقتى به كوفه برگشتند، جايزه كوچكى از عبيدالله بن زياد گرفتند; اما وقتى مختار قيام كرد آنان را گرفت و دست و پايشان را با زنجيرهاى آهنى بست و دستور داد بدن آنها را با اسب لگدكوب كنند تا به هلاكت برسند.عزادارى استثنايى براى امام حسين (عليه السلام)

وقتى كه امام حسين (عليه السلام) در خون غلتيد و كافران سرش را از بدن جدا كردند و بر بالاى نيزه زدند، ناگهان دنيا به لرزه درآمد و عرش خدا لرزيد.

زمين سرد شد و خورشيد از حركت ايستاد.

جنّ و انسان به گريه آمدند.

فرشته ها و ملائك، شيوَنشان عرش را به لرزه درآورد.

جمادات، نباتات و حيوانات به سوگ نشستند.

از آسمان خون باريد.

به اين ترتيب، عالم عزادار شد و خداوند متعال، خود صاحب عزا شد.

گرد و غبار شديدى آسمان كربلا را فرا گرفت و روز مثل شب تاريك شد. باد سرخى با شدت تمام مىوزيد و از هيچ كس اثرى به چشم ديده نمى شد. مردم گمان كردند كه عذاب الهى بر آنها فرود آمده، اما ساعتى چنين بود و آن گاه هوا روشن شد.

در روايتى حضرت على (عليه السلام) فرمود: «هر چيزى براى مظلوميّت حسين گريه خواهد كرد، حتّى حيوانات وحشى صحراها، ماهيان درياها، پرندگان آسمان، آفتاب، ماه، ستارگا