 خاندانش را به آتش كشيدند، زنان و كودكان را غارت كردند و آنها را به اسارت درآوردند.

دشمن، خاندان امام حسين (عليه السلام) را شهر به شهر گرداند. يزيد مى خواست با اين كار خاندان پيامبر و مقدّسات دين را خوار و پست گرداند و به اين ترتيب، مردم را بترساند تا كسى جرأت مبارزه نداشته باشد. اما اين خاندان الهى در دوران «اسارت» هم، با باطل جنگيدند و دشمن را رسوا كردند و با سخنرانى هاى بيدارگرشان برنامه دشمنان اسلام را نقش بر آب ساختند. بنى اميّه با پيامبر و اهل بيت او دشمنى شديد داشتند و همواره خصومت خود را به شكلى نشان مى دادند. حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) آنان را لعنت كرد. در سوره اسراء آيه شصت «شجره ملعونه» به بنى اميّه تفسير شده است.

مأموران سپاه يزيد با وضع ناراحت كننده اى خاندان امام حسين (عليه السلام) را وارد كوفه كردند. امام زين العابدين (عليه السلام) را غُل و زنجير كرده و در حالى كه دستها را به گردنش بسته بودند، در معرض تماشاى مردم گذاشتند.

مردم بىوفاى كوفه، با بى حيايى به تماشاى زنان و كودكان ايستاده بودند. آنان مى ديدند گوشواره هاى دختران و زنان از گوششان كشيده شده و جاى زخم و جراحت بر جاى مانده است. بچه هاى اسير، پابرهنه بودند و مردم كوفه مى ديدند كه از پاى دختران خلخال را بيرون آورده اند.

زنان اهل بيت در حال اسارت و با آن وضع بسيار بد نيز، اعتراض آميز، بر حفظ عفّت و حجاب تأكيد داشتند. «ام كلثوم» فرياد كشيد: آيا شرم نمى كنيد كه براى تماشاى اهل بيت پيامبر جمع شده ايد؟!

سرهاى شهدا را كه بر نيزه بود، جلو مردم آوردند. در اين موقع همه به گريه افتادند. حضرت زينب (عليها السلام) وقتى نگاهش به سر امام حسين (عليه السلام) افتاد، از شدّت ناراحتى، پيشانى را به چوبه مَحْمِل زد و خون از پيشانى مباركشان جارى شد.

در كوچه ها و ميدان هاى كوفه، سر بُريده امام بر سر نيزه، آيه اصحاب كهف را مى خواند: «اَمْ حَسِبْتُم اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقيم كانُوا مِن آياتِنا عَجَبا» . سربازان با خوشحالى سرهاى شهدا را در جاى جاى كوفه مى گرداندند.

اين جنايت دردناك و زشت بنى اميّه،  نشانه مظلوميت امام حسين (عليه السلام) است. دشمنان مى خواستند ديگران را بترسانند و جلو حقّ گويى را بگيرند امّا موجى از خشم ونفرت در مردم به وجود آمد و مردم از حيله هاى پشت پرده «شجره مَعلونه» آگاه شدند.

وقتى كاروان اسيران كربلا را وارد دارالإماره كردند، حضرت زينب (عليها السلام) خطاب به عبيدالله بن زياد، او را «ابن مرجانه» خواند و اين اشاره به نسب ناپاك او بود و باعث رسوايى حاكم كوفه شد. سپس حضرت زينب با سخنرانى آتشين خود به افشاگرى پرداخت.

عبيدالله بن زياد، سر مطهّر امام حسين (عليه السلام) را همراه «شمر» به شام نزد يزيد فرستاد. شمر، مردى آبله رو و بدسيرت و زشت صورت بود و حرام زاده به حساب مى آمد. او در طول راه كوفه تا شام، با سنگدلى تمام، اسيران را آزار مى داد.

امام زين العابدين (عليه السلام) را در مدّت اسارت، بر شتر بى جهاز و بى كجاوه [2]نشانده و پاهاى آن حضرت را به زير شكم شتر بسته بودند. بيمارى امام از يك طرف و مصيبت ها و رنج اسارت از سوى ديگر، قلب خاندان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را مى سوزاند.ورود اسيران به شام

يزيد در انتظار رسيدن اسيران بود. نماينده جنايتكارش «عبيدالله بن زياد» برنامه اش را خوب انجام داده بود. يزيد دستور داد تا شهر شام را آذين بندى كنند و خاندان حسين بن على (عليه السلام) را در كوچه و بازار بگردانند.

كاروان اسيران را سه روز در پشت «دروازه ساعات» نگهداشتند تا كار جشن كامل شود. آن دروازه، يكى از دروازه هاى شرقى شام بود كه راه «حلب» و «كوفه» به آن ختم مى شد.

شهر را با زيورها، ديبا و زر و سيم و انواع جواهر آراستند. سپس مردان، زنان، كودكان، بزرگسالان، وزيران، اميران، يهود، مَجوس، [3] نصارا [4] و همه اقوام، با طبل، دف، شيپور، سرنا و ديگر ابزار لهو و لعب براى شادى و تفريح بيرون آمدند. چشمها را سُرمه كشيده، دستها را حَنا بسته و بهترين لباس ها را پوشيده و خود را آراسته بودند.

در چنين وضعى، روز اول ماه صفر، سر مطهّر امام حسين (عليه السلام) را ـ كه بالاى نيزه بود ـ وارد شهر كردند و به دنبال آن، اسيران اهل بيت را به شهر آوردند. مردم به شادمانى و پايكوبى و طبل زنى مشغول بودند. اين برنامه، حاصل تلاشهاى معاويه بود. او بيش از سى سال در شام حكومت كرد.

مردم شام، با تلاشهاى معاويه با حضرت على (عليه السلام) و خاندانش دشمنى مىورزيدند و رفتار مردم شام با اسيران كربلا نشان دهنده آن بود. سالها بود كه در قنوت نمازشان بر حضرت على (عليه السلام) لعنت مى فرستادند! علاوه بر اينها، يزيد، براى موجّه جلوه دادنِ كار خود، امام حسين (عليه السلام) را «شورشى» معرفى كرد و خود را سركوب كننده شورش ضدّ حكومت اسلامى(!) مى دانست.

اسيران را از قسمتهاى مختلف شهر عبور دادند، از جمله «بازار شام». جمعيت زيادى از مردم براى ديدن اسيران خاندان محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) در دو طرف بازار صف كشيده بودند. در انتهاى بازار «مسجد اُمَوى» قرار داشت و اسيران را از همين مسير وارد مسجد كردند. فشار جمعيت حركت را كُند كرده بود. خونبارترين برگهاى تاريخ در حال نوشتن بود. سخنان امام حسين (عليه السلام) و خاندانش در قيام تاريخى كربلا، همه بيانگر اين بود كه قيام، براى دين و مبارزه با ستم و كفر است. اهل بيت (عليهم السلام) همواره خود را خاندان و وارثان پيامبر معرفى مى كردند و بر اين مهمّ تأكيد داشتند، تا پرده هاى غفلت و خاموشى را كنار بزنند.قصر يزيد، در انتظار اسيران

قصر يزيد ـ كه آن را «دار الخلافه» مى ناميدند، نزديك مسجد جامع اُمَوى بود. يزيد براى اينكه پيروزيش را به رُخ مردم بكشد، اجازه داد تا همه وارد دارالخلافه شوند. و از اين رو قصر پر از جمعيت شد. سپس اُسراى اهل بيت را ـ كه با طناب و زنجير آنان را به هم بسته بودند ـ با وضعى توهين آميز وارد مجلس جشن يزيد كردند.

سر مطهر امام حسين را داخل «طَشت طلا» گذاشتند و نزد يزيد آوردند. يزيد در حالى كه مى خنديد با چوب خَيزَران [5] بر لبهاى امام زد و با غرور و سرمستى خواند: «بنى هاشم با حكومت بازى مى كردند، نه خَبرى (از آسمان و غيب) آمده و نه وحى نازل شده است...».

يزيد آرزو كرد كاش نياكانش ـ كه در جنگ بَدْر كشته شدند ـ زنده بودند و خونخواهى و انتقام او را مى ديدند. اين جملات، نشان دهنده كفر قلبى و كينه يزيد به پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) بود.

پس از سخنان كفرآميز يزيد، حضرت زينب (عليها السلام) سخنرانى تاريخى اش را با اين آيه شروع كرد: «سرانجامِ بدكاران، آن شد كه آيات الهى را تكذيب و مسخره كردند.» [6] در ادامه سخنرانى اش باز هم از قرآن كمك گرفت: «كافران مپندارند كه اگر به آنان مهلت مى دهيم، برايشان خوب است، بلكه گناهانشان افزوده مى شود و براى آنان عذاب خواركننده اى است». [7]به طور كلّى سخ