عثمان در خراسانبـود؛(39) و در روزگـار مـعاويه براى عبدالله بن عامرشـحـنـگـى بـصـره مـى كـرد. عـبـدالله مـدت دوسـال او را بـه واليـگـرى خـراسان فرستاد، ولى پس از آن وى راعـزل كـرد و كـيـفـر داد و بـه زنـدان افكند.(40) عبد اللهدايـى قـيـس بود. از اين رو مادرش درباره وى شفاعت كرد؛ و او را اززندان بيرون آورد...(41) قيس بار ديگر مورد توجه عبدالله قـرار گـرفـت و واليـگـرى بـصـره يـافـت ... پـس از آن درسال 45 ه‍ معاويه ، زياد بن سميه را بر بصره گماشت و قيس بنهـيثم را به واليگرى مرورود، فارياب و طالقان فرستاد. قيس باعـزل عـبـدالرحـمـن بـن زيـاد عـزل گـرديد و در هنگام مرگ يزيد دربصره حضور داشت .
قـيـس در سـال 66 فـرمـانـده جـنـگجويان پسر زبير عليه مثنى بنمـخـربـه ، دعـوتـگـر مـخـتـار، بـود؛ و در جـنـگ بـا مـخـتـار درسـال 67 ه‍ هـمـراه مـصعب بن زبير فرماندهى ساكنان عاليه را برعـهـده داشـت . وى در سـال 71 ه‍ مـروان را اجـير كرد كه براى يارىپـسـر زبـيـر، عـليـه خـالد بن عبدالله ، دعوتگر عبد الملك مروان ،بـجـنـگـنـد؛ و اهـل عـراق را از خـيـانـت بـه مـصـعـب بـرحـذر مـى داشت.(42)
5 ـ مـنـذر بـن جـارود عـبـدى : امـيـرالمؤ منين ، على (ع ) حكومت يكى ازشـهـرهـا را به وى داد اما او خيانت كرد و امام (ع ) خطاب به وى چنيننوشت :
اما بعد، نيكى پدرت مرا فريفت و گمان بردم كه تو نيز از روشاو پـيـروى مـى كـنى و به راه وى مى روى ، ولى به من خبر رسيدهاسـت كـه خـيـانـت كرده اى ؛ و پيروى از هواى نفس را رها نمى كنى وبراى آخرت خويش توشه اى باقى نمى گذارى ؛ دنياى خويش رابـا ويـرانـى آخـرتـت آبـاد مـى سـازى . از ديـنـت مـى بـرى و بـهخـويـشـاوندانت مى پيوندى . اگر آنچه از تو به من رسيده ، راستباشد، شتر در خانه و بند كفش تو از خودت بهتر است و كسى چونتـو شـايـسـتـه ايـن نـيـست كه به وسيله او رخنه اى بسته شود، ياكارى انجام پذيرد. يا مقامش بالا رود. يا در امانت شريكش كنند و يابراى جلوگيرى از خيانت و نادرستى بر خزانه بگمارندش . نامهام كه به دستت رسيد نزد من بيا.(43)
آن حضرت جاى ديگر درباره منذر فرموده است :
او بـه دو سـويـش بـسـيـار مـى نـگرد؛ در دو بُرْد خويش مى خرامد وبسيار گرد و خاك از روى كفش هايش ‍ پاك مى كند.(44)
يـعـنـى كـه وى مـردى اسـت خـودنـمـا، خـودپسند و متكبر كه همه همتشنـظـافت ظاهر است و نه پاكى باطن و تزكيه نفس و تهذيب درون وبالا رفتن به سوى افق هاى عالى معنويت .
على (ع ) او را ولايت فارس داد، ولى او مالى را به ارزش چهارصدهزار درهم به جيب زد. امام (ع ) او را به زندان افكند، ولى صعصعةدربـاره او شـفـاعـت كـرد و بـه كـارش پـرداخـت و وى رارهانيد.(45)
خيانت مالى منذر با خيانت وى در نفوس دو برابر شد. او نامه اى راكـه امـام حـسـيـن (ع ) بـه وسـيله سليمان بن رزين برايش فرستادهبـود، از سـر طـمع كارى و چاپلوسى و خودشيرينى نزد عبيد اللهبـن زياد برد؛ و نتيجه اين خيانت به زجر كشته شدن فرستاده امام(ع ) بود.
ابـن زيـاد نـيز به پاداش خيانت منذر واليگرى سِند را به وى داد.ولى او در سال 61 ه‍ درگذشت و بيش از چند ماه از اين پاداش بهرهنبرد.
ايـن تـصـويـرى خلاصه از گروهى از اشراف بصره آن روز بودكـه شـايـد نـمـايـانـگر زندگى ديگر اشراف آن شهر نيز باشد.ديـديـم كـه بـرخـى از ايـنـان ، مـانـند مالك بن مسمع ، گرايش هاىخـالص امـوى داشـتـنـد. كـسـانـى چون مسعود بن عمرو و قيس بن هيثمسلمى دشمن اهل بيت بودند. عدّه اى هم مانند احنف بن قيس كه دوستداراهـل بيت بودند، اعتقادى سست و موضعى ترديدآميز داشتند و كسانىمـثـل مـنذر بن جارود عبدى نيز طالب دنيا، متكبر خود پسند و چاپلوسحكمرانان و غير قابل اعتماد بودند.
چـنـان كه پيش از اين گفتيم امام (ع ) از روى ناچارى به اينان نامهنـوشـت ، زيـرا تـنـهـا راه نـفـوذ در عـامـهاهـل بـصـره كـه در درك رويـدادهـا و اتـخـاذ مواضع ، پيرو اشرافخـويش بودند اينان بودند. ولى امام (ع ) ناگزير بايد از اين راهاتـمـام حـجـت مـى كـرد، شـايـد كـسـانـى از ايـن راه هدايت مى شدند وسعادتمند مى گشتند.
در ايـنـجـا ناگزير بايد اشاره كرد كه گروهى از اشراف بصرهنـيـز مـنزلت اهل بيت را مى شناختند، دوستدارشان بودند و در يارىامام (ع ) موضعى بزرگوارانه و درخشان گرفتند. مانند يزيد بنمـسعود نهشلى كه ضمن فراخوانى قبيله اش به يارى امام (ع ) آنانرا از نظر روحى براى اين كار آماده ساخت . وى از اشرافى است كهامـام (ع ) يـك نـسـخـه از نـامه اش را براى او نيز فرستاد. در ادامهبـحـث و در فـصـل تـحـرك امـت ، مـوضـعـگـيـرى او بـهتفصيل خواهد آمد. امام (ع ) دعاى مبارك زير را در حق وى فرموده است :
چه سعادتى بالاتر از اين كه خداوند در روز بيم تو را ايمن ساختو عـزت بـخـشـيـد و در روز تـشـنـگـى بـزرگ سـيـرابـتگردانيد.(46)
ديـگـر از اشـراف بـصـره و دوسـتـدار و شـيـعـهاهـل بـيـت (ع ) زيـد بن ثبيط عبدى است . وى پس ‍ از آگاهى بر عزمامام (ع )، همراه دو فرزندش ، عبد الله و عبيد الله ، و گروهى ديگراز بـصـريان در مكه به كاروان حسينى پيوست ؛ و جملگى در روزدهـم مـحـرم ، در كـربـلا در ركـاب امـام (ع ) بـه فـيـض شـهـادتنايل آمدند.(47)نخستين شهيد قيام حسينى
مشهور اين است كه در انقلاب حسينى ، لقب  نخستين شهيد بر حضرت مسلم بن عقيل (ع ) اطلاق مى گردد. چنانچه مقصود نخستين شهيد بنىهـاشـم در ايـن انـقـلاب مـقدس باشد اين سخن درست است . ولى اگرنـخـستين شهيد از عموم شهيدان مد نظر باشد، بايد گفت كه نخستينشـهـيـد فـرستاده امام حسين (ع ) نزد اشراف و سران اخماس ‍ بصرهاسـت ؛ كـه عـبـيـدالله زيـاد يـك روز پـيش از ترك بصره به سوىكـوفـه او را بـه شـهـادت رساند. سبب آن نيز خيانت منذر بن جارودعـبـدى بـود كـه ادعـا كـرد تـرسـيـد آن نـامـه دسـيسه عبيدالله زيادبـاشد(48) ـ بحريه دختر منذر، زن عبيدالله بود ـ . ابنزيـاد نـيـز فـرسـتـاده امـام (ع ) را گـرفـت و بـه داركشيد،(49) يا به قولى گردن زد.(50)
بـيـشتر مورخان بر اين باورند كه نام اين فرستاده سليمان بودهاست . ولى ابن نما ـ كه بنابر قولى ـ او را زراع سدوسى خواندهاسـت مـى گـويـد: نامه را همراه زراع سدوسى و به قولى سليمانمـعـروف به ابورزين فرستاد.(51) ولى سلام وارده بروى در زيارت ناحيه مقدسه تاءكيد مى كند كه نام او سليمان بودهاست : ((سلام بر سليمان ، غلام حسين بن اميرالمؤ منين . خداوند لعنتكند قاتلش سليمان بن عوف حضرمى را)).(52)
كنيه سليمان ابورزين بود. نيز گفته اند كه ابورزين نام پدرشبـود و مادرش كبشه ، كنيز امام حسين (ع ) بود كه امام (ع ) او را بههـمـسـرى ابـورزيـن درآورد؛ و او سـليـمـان را بـه دنـيـاآورد.(53) ولى سماوى نام اين شهيد را چنين ثبت كرده است: سليمان بن رزين .(54)
سـليـمـان از مـديـنـه هـمـراه امام (ع ) به سوى مكه بيرون آمد. سپسحـضـرت او را با نامه اش به بصره فرستاد(55) و اينخـود كـاشـف از اعـتماد و اطمينان امام (ع ) نس