بت به وى و منزلت ويژهسليمان نزد آن حضرت است .ديدار امام با فرستادگان و نمايندگان مردم كوفه
مـردم كـوفـه پـس از شـنـيـدن خـوددارى امام (ع ) از بيعت با يزيد ورفـتـن آن حـضـرت بـه مـكـه نامه هاى فراوانى را پى در پى بهسـوى آن حـضرت روانه كردند؛ و طى آنها آمادگى خويش را براىيارى وى اعلام داشتند و از او دعوت كردند كه نزد آنان برود.
همه فرستادگان نزد وى گرد آمدند. حضرت نامه ها را خواند و ازفرستادگان درباره مردم پرسيد... .(56) هانى بن هانىو سـعـيـد بـن عبدالله حنفى آخرين فرستادگانى بودند كه نزد آنحضرت رسيدند.
حسين (ع ) خطاب به هانى و سعيد بن عبدالله حنفى فرمود: ((به منبگوييد نامه اى را كه همراه شما دو تن براى من فرستاده شده استچه كسانى امضا كرده اند؟
گـفـتـنـد: يـا اميرالمؤ منين (57) شبث بن ربعى ، حجار بنابـجر، يزيد بن حارث ، يزيد بن رُويم ، عروة بن قيس ، عمرو بنحـجـاج و مـحـمـد بـن عـمير بن عطارد، هنگام نوشتن نامه حاضر بودهاند.(58)
در ايـن هنگام حسين (ع ) برخاست ، وضو گرفت و ميان ركن و مقام دوركعت نماز گزارد و در پايان درباره آنچه كوفيان به وى نوشتهبـودنـد از خـداونـد طلب خير كرد. آنگاه فرستادگان را نزد خويشخـوانـد و فـرمـود: مـن جدّم رسول خدا(ص ) را به خواب ديدم كه مرابـه كـارى فـرمـان داد و مـن در پـى اجـراى فـرمان او هستم . خداوندبراى من اراده خير كرده است ؛ و او صاحب خير و بر آن تواناست ، انشاء الله تعالى )).(59)نامه امام (ع ) به مردم كوفه
امـام حـسـيـن (ع ) هـمـراه آخـرين فرستادگان كوفه ، يعنى هانى بنهـانـى و سـعيد بن عبدالله ،(60) خطاب به مردم آن شهرچنين نوشت :
بسم الله الرحمن الرحيم
از حسين بن على به جماعت مؤ منان و مسلمانان
آخـريـن فـرستادگان شما يعنى هانى و سعيد نامه هايتان را نزد منآوردنـد. آنـچـه را شـرح داده و يـادآور شـده بوديد دريافتم و سخناكثريت شما اين بود: ((ما پيشوايى نداريم ، نزد ما بيا، باشد كهخداوند به وسيله تو ما را بر حق و هدايت گرد آورد.))
مـن بـرادر و پـسرعمويم و شخص مورد اعتماد خاندانم يعنى مسلم بنعقيل را نزد شما مى فرستم . اگر او به من نوشت كه راءى جماعت وخردمندان و ارباب فضيلت شما بر آنچه فرستادگانتان آورده اندو در نـامـه هايتان خوانده ام متحد است ، به زودى نزد شما خواهم آمد.ان شاء الله . به جانم سوگند، امام كسى است كه بر اساس كتابخـدا حـكـم كـند، عدالت را بپا دارد، به دين حق ايمان داشته باشد وبه خاطر خداوند خويشتندارى ورزد. والسلام .(61)سفير امام حسين (ع ) به كوفه
حـسـيـن (ع ) مـسـلم بـن عـقـيـل را فراخواند و او را همراه قيس بن مسهرصيداوى (62)، عمارة بن عبدالله سلولى (63)،عـبـدالله و عـبـدالرحمن ، پسران شداد ارحبى (64)، روانهكـوفـه كرد؛ او را به تقوا، پنهان كارى و مدارا فرمان داد چنانچهديـد كـه مـردم مـتـحـد و هـمـراءى هـسـتـنـد، ايـن را بـا شـتاب برايش ‍بنويسد.(65)
پـنـهان كارى در اين جا به چه معناست ؟ آيا معنايش اين است كه مسلمبـن عـقـيـل تـا رسـيـدن بـه كـوفـه مـوضـوع سـفـارتـش را، درطـول راه پنهان نگه دارد؟ يا كه در سازماندهى كوفيان براى قيامهـمـراه امـام از شـيوه هاى پنهانى استفاده كند؟ يا معنايش اين است كهمـوضـوع مـكـان و زمـان تـحركاتش و اسلحه خانه ها و فرماندهان وافراد مورد اعتماد و رمز آغاز عملياتش را پوشيده نگهدارد؟ يا چيزىجز اين ؟
مـدارا به چه معنا است ؟ آيا منظور مداراى با مردم است ؛ كه از اخلاقاسـلامـى است ؟ يا به معناى عدم رويارويى مسلحانه با حكومت محلىامـوى در كـوفـه تـا هـنگام رسيدن امام (ع ) و يا دريافت اجازه از آنحضرت است ؟
آيـا مـاءمـوريـت مـسلم بن عقيل ـ طبق اين روايت ـ به شناخت آراى عمومىكوفيان و صداقتشان در آنچه به امام نوشته اند منحصر است ؟
يـك روايـت ديـگـر حـاكـى از آن اسـت كـه نـامـه امـام (ع ) بـهاهل كوفه ، حاوى عبارت زير نيز بوده است :
((مـن ، بـرادر و پـسـر عـمـويـم ، مـسـلم بـنعـقـيـل بـن ابى طالب را نزد شما فرستاده به او فرمان داده ام كهوضـعـيـت و خـبـر و راءى شما و نيز نظر خردمندان و بزرگانتان رابـرايـم بنويسد. او به سوى شما رهسپار است . ان شاء الله ، و لاقوة الاّ باللّه ، اگر چنان كه فرستادگان شما گفته اند و در نامههـايـتان نوشته ايد هستيد، همراه پسرعمويم بپاخيزيد و با او بيعتكـنـيـد و او را وامـگـذاريـد. بـه جـانـم سـوگـنـد، امـامعـامـل به كتاب و برپاى دارنده عدالت ، با كسى كه به ناحق حكممى كند و به راهى هدايت نمى كند برابر نيست ...))(66)
از ايـن عـبـارات روشـن مـى شـود كـه مـاءمـوريـت مـسـلم بـنعقيل در كوفه ، به شناسايى آراى عمومى مردم و آگاهى به حقيقت وواقـعيت جهت گيرى هاى ساكنان اين شهر نبوده است . بلكه ماءموريتاصـلى وى قـيـام عـليـه حـكومت محلى اموى همراه مردم كوفه و فراهمسـاخـتـن زمـيـنـه پـايـان دادن بـه كـل حـكـومـت امـوى بـوده اسـت .دليل اين مدعا سخن امام (ع ) است كه مى فرمايد: ((همراه پسرعمويمبپاخيزيد؛ با او بيعت كنيد و او را وا مگذاريد...)).
ابـن اعـثـم كوفى در ادامه نقل تاريخى اش مى گويد: آنگاه نامه راپـيـچـيـد و مـهر زد و مسلم بن عقيل را فرا خواند و آن را بدو سپرد وفرمود:
مـن تـو را به سوى مردم كوفه مى فرستم و خداوند كار تو را آنگـونـه كـه دوسـت مـى دارد و خـشـنـود اسـت بـه پـايان خواهد برد.امـيـدوارم كـه مـن و تـو در درجـه شـهـيدان باشيم . پس به بركت ويـارى خـداونـد بـرو تـا به كوفه درآيى . چون وارد شهر شدى ،نزد موثق ترين مردمش فرود آى و آنان را به اطاعت من فرابخوان .چـنـانـچـه مـردم را بـر بـيـعـت بـا من يكدل ديدى خبرش را با شتاببـرايم بنويس تا به حساب آن رفتار كنم ـ ان شاء الله تعالى .آنـگـاه حسين (ع ) او را در آغوش كشيد و با او خداحافظى كرد؛ و همهگريستند.))(67)
از اين روايت استفاده مى شود كه ((رازدارى )) در روايت نخست به اينمـعـنـا نـيـسـت كـه مسلم بن عقيل در دعوت به فرمانبردارى از امام ، ازشـيـوه پـنـهـان كـارى پـيـروى كـنـد. زيـرا از ظاهر سخن امام كه مىفـرمـايـد ((و مـردم را بـه اطـاعـت مـن فـرابـخـوان ))، آشـكـاراعـمـل كـردن بـرمـى آيـد. بـلى ، لازمـه كار اين است كه از دوستان وافـراد مـورد اعـتـمـاد آغـاز شـود؛ و ايـن چـيزى است كه فرمايش امام ،((چـون وارد شـهر شدى ، نزد موثق ترين مردمش فرود آى ))، بداناشعار دارد.
همچنين از اين روايت استفاده مى شود كه امام (ع ) با اين سخن خويش ،((و مـن امـيـدوارم كـه مـن و تـو در درجـه شـهيدان باشيم ))؛ به مسلمفهماند يا به او خبر داد كه سرانجام كارش ، رستگارى با شهادتاسـت ؛ و آن گـاه كه قضيه به يكى از مصالح عالى اسلام مربوطبـاشـد، آگـاهـى به اين كه سرنوشت فرد كشته شدن است ، مانعاداى تـكـليـف نـيـسـت . از جـمـله چـيـزهايى كه دلالت دارد بر اين كهدريافت مسلم بن عقيل از سخن امام (ع ) اين بود كه به سوى شهادتمى رود و اين آخرين ديدار وى با پسر عمويش ، حسين (ع )، 