رزش ندارد. من مي‌خواستم يک هدف عالي و بزرگ را پي‌گيري کنم. بنابراين نسبت به شخصيّت‌ها انديشيدم! دربارة که بنويسم؟ تمامي شخصيت‌ها را بعد از وفات پيغمبراکرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، از دريچة چشمم گذراندم. هيچ کس را لايق و شايستة آن نديدم که عمرم را دربارة او صرف کنم، ناگهان فکرم متوجّه اميرالمؤمنين (عليه السلام) شد، هنگامي که وضع او را بررسي کردم، ديدم واقعاً در طول اين چهارده قرن، نخستين شخصي که واقعاً مظلوم تاريخ واقع شده، اميرالمؤمنين (عليه السلام) است. لذا براي اين که مظلوميّت اميرالمؤمنين (عليه السلام) را برملا کنم و به دنيا بگويم: دنيا! اميرالمؤمنين، مظلوم واقع شده است، نيروي خودم را بسيج کردم و شروع به نوشتن کتاب «الغدير» نمودم. (1)

حجت‌الاسلام سيّد جمال‌الدين دين‌پرور، رئيس بنياد نهج البلاغه نيز از ديداري که در دوران جواني با علاّمه داشته چنين مي‌گويد:
«... علاّمة اميني ابتدا از کرامات و عنايات حضرت امير (عليه السلام) نسبت به خود و ايجاد انگيزه در تأليف «الغدير» گفت. خوب يادم است که فرمود: «ما سال‌ها در نجف بوديم، روزي به حرم حضرت امير (عليه السلام) رفتم و کنار ضريح ايستادم و عرض کردم: «يا اميرالمؤمنين! من سال‌هاست در خدمت شما هستم،‌ درس مي‌خوانم و درس مي‌دهم ولي يک کاري، يک وظيفه‌اي شما به من محوّل کنيد و به دست من بدهيد. اين، عين جملة ايشان بود. در واقع از حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) درخواست کردند كه يك خدمتي نسبت به مقام ولايت و امامت انجام دهند. علاّمه در ادامه فرمودند: «وقتي از حرم بيرون آمدم، جرقّة تأليف «الغدير» در ذهنم زده شد و من به اين فکر افتادم که دربارة حادثه و واقعة غدير و پيرامون آن کتابي تأليف کنم. از آنجا بود که کار من شروع شد.» ( 2 )

اينگونه بود که به فرمايش جناب استاد امجد:

«مرحوم اميني ـ صاحب الغدير ـ در شبانه روز هجده ساعت، کار علمي مي‌کرد و... خيلي با شور و حال بود. استاد، علاّمة طباطبايي مي‌فرمود:

پس از رفتن به نجف اشرف، چنين حالي يافت، مرحوم شيخ عبدالحسين اميني، براي اثبات ولايت مولا (عليه السلام) ، شروع به تحقيق و نگارش در اين موضوع کرد، امّا وقتي با آن همه مظلوميّت اميرالمؤمنين (عليه السلام) در کتاب‌ها رو به رو شد، مي‌گفت:

«سي سال زحمت کشيدم تا ثابت کنم، علي مسلمان است.» ( 3 )

جدّيّت مرحوم علاّمه در به ثمر رساندن تکليف الهي چنان بود که استاد حکيمي ـ به نقل از يکي از نويسندگان ـ مي‌نويسد:

«در کتابخانة يکي از شهرهاي عراق، به مطالعه پرداخته بود، چون اين کتابخانه در هر شبانه روز تنها چهار ساعت بيشتر باز نبود، جناب اميني هم نمي‌توانست بيش از چهار روز در آن شهر بماند، با توافقي که ميان وي و رئيس کتابخانه برقرار شده بود،‌ اميني هر روز هنگام ظهر ـ يعني ساعت تعطيلي کتابخانه ـ وارد آنجا مي‌شد، کتابدار در را به روي او مي‌بست تا روز بعد ساعت هشت صبح كه در را به رويش مي‌گشود، در نتيجه او روزي بيست ساعت در اين کتابخانه کار کرد و با لقمه ناني که همراه داشت و جرعة آبي که کتابدار در اختيارش مي‌گذاشت، توانست از ميان چهار هزار نسخة خطّي، مأخذ دلخواه خود را بيابد، ضمناً زحمتي هم براي کتابدار فراهم نسازد.» ( 4 )

دکتر سيّد جعفر شهيدي از ياران آن فرزانه در نجف و تهران مي‌گويد:

«روزي علاّمة اميني به من گفت: براي تأليف «الغدير» ده هزار جلد کتاب خوانده‌ام.»

وي در ادامة سخن مي‌گويد:

او مردي گزافه‌گو نبود، وقتي مي‌گفت کتابي را خوانده‌ام، به درستي خوانده و در ذهن سپرده و از آن يادداشت برداشته بود.» ( 5 )

دکتر شهيدي، خاطره‌اي از کتاب خواندن علاّمة اميني را اينگونه بيان مي‌دارد:

«سال 1326 شمسي، راجة محمود آباد براي زيارت به نجف آمد. مردي روحاني به نام «مولوي سبط الحسن» همراه داشت که کتابخانة او را اداره مي‌کرد. قرار شد با هم به ديدن اميني برويم. «سبط الحسن» کتابي در تاريخ کتابخانه‌هاي شيعه نوشته بود و مي‌خواست مرحوم اميني نامي بر آن بگذارد. اندکي بعد از مغرب به خانة اميني رفتيم. سبط الحسن کتاب را به او داد. کتاب در حدود سيصد صفحه و به زبان اردو بود، ولي مؤلّف، گاه گاه عبارت‌هاي عربي يا فارسي يا نام کتاب‌هاي عربي و يا فارسي را در متن و حاشيه نوشته بود. مرحوم اميني اردو نمي دانست، کتاب را از سبط الحسن گرفت و به خواندن عبارت‌هاي عربي و فارسي آن پرداخت. دو ساعت و نيم يا سه ساعت از شب مي‌گذشت که به آخر کتاب رسيد و آن را به زمين گذاشت، يعني تا تمام آن عبارت‌ها و نام کتاب‌ها را به دقّت نخواند، کتاب را رها نکرد.» ( 6 )

2 ـ عشق به اهل بيت (عليهم السلام)

شايد بهترين تعبيري که در باب عشق مي‌توان به کار برد، (فناي در معشوق) باشد، چنانکه طريحي مي‌نويسد: «العشقُ... هو تَجاوُزُ الْحَدِّ في المَحَبَّة»؛ (عشق، محبّت بي حدّ و اندازه است.) و به تعبير عارف بزرگ، خواجه عبدالله انصاري در «منازل السّائرين»: «المحبَّةُ اَوَّلُ اَوْدِيَةِ الفَناء»؛ (محبّت، اوّل وادي‌هاي فناست.)

علاّمة اميني فاني در عشق آل الله (عليهم السلام) بود. او پروانه‌اي پر سوخته در آتش عشق بود که هيچ‌گاه از تلاش و پويش، تا آخرين دم حيات، دست نکشيد تا سوخت و فاني و وجه‌اللّهي شد و باقي ماند، چرا که: {كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ * وَيَبْقي وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَالإِْكْرامِ} ( 7 )؛ هر کس بر روي آن (زمين) است فناپذير است و (سرانجام)،‌ ذات پروردگارت که شکوهمند و گرامي است، باقي مي‌ماند.»

هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريدة عالم دوام ما حافظ

دکتر هادي اميني مي‌گويد:

«مي‌سوخت، مثل شمع آب مي‌شد. عدّه‌اي آمدند به ايشان گفتند: در دنيا چه آرزويي داري؟ فرمود: من ديگر آرزويي ندارم، فقط يک آرزو دارم که اگر خدا به من عمري عنايت کند، از شهر بروم در بيابان، دامنة کوهي را براي خودم جا بگيرم و بنشينم و تا عمر دارم براي مظلوميّت اميرالمؤمنين (عليه السلام) اشک بريزم. مرحوم علاّمة اميني، وقتي به آستان بوسي مشرّف مي‌شد، جلوي ضريح مي‌نشست و گريه مي‌کرد. ايشان وقتي گريه مي‌کرد، شانه‌هايشان تکان مي‌خورد، عابرين صحن مطهّر تا صداي ايشان آنجا مي‌رسيد مي‌فهميدند، اميني در حرم است، مرحوم علاّمة اميني، واقعاً جوانمرگ شد، مي‌سوخت... عدّه‌اي از بزرگان آمده بودند خدمت علاّمة اميني، ايشان خيلي به زيارت عاشورا (و زيارت جامعه) مقيّد بود، ايشان اگر هر روز ده مرتبه هم به آستان بوسي اميرالمؤمنين يا کربلا يا جاهاي ديگر مشرّف مي‌شدند، مي‌بايستي در آنجا نماز جعفر طيّار، زيارت عاشورا و قبل از آن زيارت جامعه را مي‌خواندند. عدّه‌اي آمدند و گفتند: حاج آقا! شما که اين قدر نسبت به زيارت جامعه مقيّد هستيد، چه عباراتي که نسبت به ولايت باشد ـ از اين زيارت ـ نصيبتان شده است؟ ايشان فرمود: تمامي فقرات (اين) زيارت، در موضوع ولايت و امامت است. عرض کردند: نه، شما وقتي م