ي‌خوانيد، عباراتي را ـ که اهميّت بيشتري دارد ـ انتخاب مي کنيد. ايشان نمي‌خواستند بگويند، ولي اصرار که زياد شد، ايشان فرمود:

دو تا از جمله‌هاي زيارت جامعة کبيره. عرض کردند: چيست؟ فرمود: «جملة اوّل اين است: «وَأَشْهَدُ أَنَّكُمُ الاَْئمَّةُ الرَّاشدُونَ الْمَهْديُّونَ الْمَعْصُومُونَ الْمُكَرَّمُونَ الْمُقَرَّبُونَ الْمُتَّقُونَ الصَّادقُونَ الْمُصْطَفَوْنَ، الْمُطِيعُونَ لِلّهِ، الْقَوَّامُونَ بِأَمْرِهِ، الْعامِلونَ بِإِرَادَتِهِ» ( 8 )؛ (شما حرفتان، صحبتتان، قدمتان، قلمتان، هر چه داريد به امر پروردگار عليم است.) بعد فرمود: صدّيقة طاهره، فاطمة زهرا (عليها السلام) هر زماني که به محضر پيغمبر اکرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) تشريف مي‌آوردند، پيغمبر اکرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به تمام قامت، به احترام وجود مقدّس فاطمه زهرا (عليها السلام) بلند مي‌شد ( 9 )، دست فاطمه را مي‌بوسيد بأمر من الله، خدا فرمود: پيغمبر، هر زمان فاطمه به مجلس تو مي‌آيد، بايد به تمام قامت براي او بلند شوي و دست او را ببوسي.

جملة دوم: «مَنْ أَرادَ اللّهَ بَدَأَ بِكُمْ ، وَمَنْ وَحَّدَهُ قَبِلَ عَنْكُمْ ، وَمَنْ قَصَدَهُ تَوَجَّهَ بِكُمْ ، مَوالِيَّ لاَ أُحْصِي ثَناءَكُمْ ، وَلاَ أَبْلُغُ مِنَ الْمَدْحِ كُنْهَكُمْ( 10 )»؛ (شما «الطريق إلي الله» هستيد، هر کس خدا را بخواهد، اوّل بايد شماها را بخواهد.) لذا امام جعفر صادق (عليه السلام) مي‌فرمايد: «لولانا ما عُبدَ اللهُ وَلَولانا ما عُرفَ الله... ( 11 )» ( 12 )

علاّمه بسان شمعي، همواره ايستاده در عشق پيامبر و علي و آل علي: مي‌سوخت و آب مي‌شد و روشنگر جان عاشقان بود. استاد حکيمي مي‌نويسد:

«عشق او به خاندان پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، زبانزد خاصّ و عامّ بود و ايمان عميق و کوهين وي را هر کس با او معاشرت کرده بود، به ويژه خواصّ‌، به خوبي درک کرده بود. او عالمي بود که ديدارش خدا و اولياي خدا را به ياد مي‌آورد و به حق، ملاقات او، به انسان ايمان مي‌داد و روح والاي علوي را در جان آدمي مي‌دميد. و اگر از اين مايه، شعله‌اي در وجود هر کس بود، آن را شعله‌ورتر مي‌ساخت. او وجودي سرشار از حق و مملوّ از يقين و بصيرت بود. هنگامي که در مدرسة نوّاب مشهد (تابستان 1338ش) به درخواست مردم، ده شب، به منبر رفت و آن مجلس معروف برپا گشت و توده‌هاي انبوه گرد آمده، ساعت‌ها به سخن او گوش مي‌دادند، يکي از شب‌ها، به مناسبتي از قيامت سخن مي‌گفت و قيامت مي‌کرد! تو مي‌گفتي که اين عرصات محشر است که در برابر ديدگان آدمي پديدار مي‌گردد. . پس از اين همه، از صفات سرآمد وي، ارادة پولادين او بود. اراده‌اي که به گفتة ناقدان، برندگي شمشير در آن نهفته بود، که هر صعب و سختي را در برابر او سهل و ناچيز جلوه مي‌داد. پس مي‌سزيد اگر او از جمله اين ابيات را سرودِ روح خويش مي‌خواند:

همَّتي دُونَها السُّها وَالثُّرَيّا

قَدْ عَلَتْ جَهْدَها فَما تَتَداني
فَأَنـَا مُتْعَبٌ مُعَنـيًّ إلي أنْ

تَتـَفـانَـي الاَيّـامُ أَوْ اَتَفانـيْ

ستارة سها و خوشة پروين،
فروتر از پايگاه بلند همّت من جاي دارند،
همّتي که چنان تا اوج‌ها پر گرفته است که به هيچ روي دست يافتني نيست.

من، آري من،‌خويشتن به تعب افکنده‌ام و رنج‌ها به جان خريده‌ام

تا آن دم که روزهاي روزگار تمام شود، يا روزهاي عمر من.» ( 13 )

همچنين استاد حکيمي ـ که شيفته و همصحبت علاّمه بوده ـ در جاي ديگري مي‌نويسد:

«از ويژگي‌هاي صاحبِ «الغدير»، عشق و ولاي کامل او نسبت به آل محمّد: بود، عشقي زبانزد و مشهور که مي‌توان گفت: «الغدير» نيز اثري از آثار اين عشق بي‌کران است. از اين ميان، کششي داشت ويژه، به شنيدن و تأمّل در مصائب حضرت امام حسين (عليه السلام) و اصحاب او. و بس حماسه‌وار و دردخيز با صداي بلند، بر مصائب آل محمّد: مي‌گريست و بسيار اتّفاق مي‌افتاد که اهل منبر و نوحه خوانان و ديگر حاضران و مستمعان، از مشاهدة انقلاب حال او به هنگام ذکر مصيبت، منقلب مي‌شدند و چونان خود او از سرِ درد مي‌گريستند. به راستي در محفلي که او بود و ذکر مصائب آل محمّد: مي‌رفت، مي‌گفتي يکي از آل محمّد (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، خود در آن محفل حاضر است و اين حالت، هنگامي بيشتر اوج مي‌گرفت که گويندة مصيبت، به نام بانوي اکرم، حضرت فاطمة زهرا (عليها السلام) مي‌رسيد. اينجا بود که خون در رگ‌هاي پيشاني او متراکم مي‌شد و گونه‌هايش افروخته مي‌گشت و چونان کسي که از ظلمي که بر ناموس او رفته است در برابرش سخن گويند، از چشمانش، همراه اشک بي امان، شعلة آتش بيرون مي‌زد.» ( 14 )

حجت‌الاسلام رحيميان ـ از اعضاي دفتر امام خميني (قدّس سرّه) ـ نيز در خاطرات خود مي‌نويسد:

«علاّمة اميني را براي اوّلين بار، در زمان کودکي‌ام، در روز جمعه، 15 صفر 1376ق. (1336ش.) ـ كه در اثناي سفرشان به اصفهان، به دعوت پدرم به دستگرد آمدند ـ زيارت کردم، امّا بهترين خاطراتم در زيارت ايشان در ساعاتي بود که به حرم حضرت امير (عليه السلام) مشرّف مي‌شدند. علاّمة اميني در ازدحام جمعيّت زوّار، پشت سر حضرت علي (عليه السلام) ، رو به قبله مي‌نشست و مي‌گريست. گاهي مدّت‌ها در انتظار مي‌ايستادم تا کنار او جايي براي نشستن خالي شود و بعد زانو به زانوي او مي‌نشستم تا شايد سخن دردآلود اين شيفتة علي (عليه السلام) را بشنوم، امّا هر چه بيشتر به زمزمة آتشين او گوش مي‌سپردم، کمتر سخني مي‌شنيدم. احساس مي‌کردم او در ميان جمع بود و در عالم تنهايي خود، چشم دل به تنهايي تنهاترين مظلوم عالم دوخته بود و بر مظلوميّت بي نظير او هاي هاي مي‌گريست. آنچه با گوش مي‌شنيدم، صداي گرية او بود و آن چه با چشم مي‌ديدم، قطرات اشکي بود که پيوسته از زير محاسن او بر دامانش مي‌چکيد!» ( 15 )

آثار علاّمه، همه گواه عشق سوزان ايشان است. «الغدير»، با فرياد حقيقت طلبي،‌ افشاي رازهاي ناگفته و شعرهاي ناخوانده، امّت اسلام را به دريافت حقيقت و وحدت صفوف اسلامي تحت لواي آل محمد: فرا مي‌خواند و آن اجابت امّت اسلام بلکه همة انسان‌هاي آزاده از هر مذهب و ديني؛ به نداي جاودانة اين رادمرد علوي است.

عشق، سازندة مردان الهي و تجلّيگاه اخلاق ربّاني است، نفس کريم، سينه‌اي گشاده،‌ اخلاقي نيکو، همّتي عالي و طبعي عفيف و عيشي بسيط و ساده، فروتن در خوراک و پوشاک، آخرت گرا و دنيا گريز، تقواي راستين در تمام ابعاد فردي، اجتماعي، سياسي، علمي و...

هر کـه را جامه ز عشقي چاک شـد
او ز حرص و عيب، کلّي پاک شد

شاد باش اي عشق خوش سوداي ما
اي طـبـيـب جـمـلـه علـّتهــاي مـــا

اي دواي نـخــوت و نـامــوس مــا
اي تو افلاطــون و جــالينـوس مــا

جسم خاک از عشق، بر افلاک شد
کوه، در رقص آمد و چالاک شـد

جمله معشوق است و عاشق پرده‌اي
زنده معشوق است و عاشق مرده‌اي

و سرانجام

عاشقي گر زين سر و گر زان سَر است
عاقبت ما را بــدان سر رهبر 