ســت

هر چه گويم عشــق را شرح و بيــان
چون‌به عشق آيم، خجل باشم از آن

گــرچـه تفسيــر زبان روشنگرســت
ليـک، عشق بي زبان روشنتر اسـت

چون قلـم انـــدر نوشتن مي‌شتــافت
چون‌به ‌عشق‌آمد،‌ قلم بر‌خود شکافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت

آفتاب آمــــد دلــيــل آفتـــــاب
گــر دليلــت بايــد از وي رو متـاب

آري، اين عشق، دو سويه بود؛ خاندان کرامت و معرفت، همواره بهترين پاسخگوي عشق علاّمه بوده‌اند. اينک چند حکايت،‌ از لحظه لحظة حکايت عشق:

1 ـ حجت‌الاسلام و المسلمين دکتر محمّدهادي اميني (فرزند علاّمه) مي‌گويد:

«در سال 13501 که ايشان وفات کردند، بنده مجبور شدم از عراق بيرون بيايم؛ کتابي به نام «بَطَلُ الفَخّ»؛ (قهرمان فخ) نوشته بودم. جايزه هم برده بودم. کتاب هم چاپ شد. من در آن کتاب داستان کربلا، بني اميّه، بني عبّاس و بعثي‌ها و ... را نوشته بودم، لذا بعثي‌ها مي‌خواستند مرا دستگير کنند. عدّه‌اي مي‌گفتند: محاکمه شود و عدّه‌اي مي‌گفتند: بايد تبعيد شود. تصميم گرفتم از عراق خارج شوم، ديدم ماندنم در آنجا خوب نيست. به بچّه‌ها گفتم: آماده باشيد من مي‌خواهم بروم... چند نفر در نجف بودند که مرحوم اميني به آنها ارادت خاصّي داشت. يکي از آنها مرحوم آيت‌الله سيّد محمّدتقي بحرالعلوم بود. پدرم به کسي در نماز اقتدا نمي‌کرد،‌ امّا به ايشان و شيخ آقا بزرگ تهراني اقتدا مي‌کرد. مي‌فرمود: هر کس مي‌خواهد ببيند نمازش واقعاً مورد رضايت امام زمان (عليه السلام) است، به سيّد محمّدتقي بحرالعلوم اقتدا کند. ا يشان مريض بود، ناراحتي قلبي داشت؛ بنده بنا شد از چند نفر خداحافظي کنم که يکي از آنها آقا سيّد محمّدتقي بحرالعلوم بود. براي ديدن ايشان به منزلش رفتم، همين که وارد شدم، دست ايشان را بوسيدم. او هم شروع به گريه کردن نمود. پسرانش او را آرام کردند. به من فرمود: چطور شد آمدي اينجا؟ گفتم: بايستي از عراق بروم! گفتم: چرا وقتي مرا ديديد، اين قدر ناراحت شديد؟ فرمود: خاطره و داستاني را به ياد آوردم. بعد از وفات مرحوم علاّمة اميني، (16) در اين فکر بودم که در آن عالم برخورد مولا با علاّمة اميني چگونه بوده؟ ماه‌ها و سال‌ها به اين موضوع فکر مي‌کردم. يکي از شب‌هاي جمعه، قبل از اين که براي خواندن نماز شب بيدار شوم، در خواب ديدم باغي خيلي مجلّل است که در وسط آن کاخي قرار دارد و افرادي به آنجا مي‌روند. پرسيدم: آقا! اينجا چيست؟ گفتند: اينجا «آب کوثر»( 17 ) است و اميرالمؤمنين (عليه السلام) ، شيعيان را سيراب مي‌کند. گفتم: من هم مي‌آيم. آمدم و در گوشه‌اي ايستادم، ديدم دريايي موّاج است و ليوان‌هاي بلوري هم دور و برش گذاشته‌اند و اميرالمؤمنين (عليه السلام) ايستاده و آنها را پر مي‌کند و به اين و آن مي‌دهد. ما هم کناري ايستاده، نگاه مي‌کرديم. ناگهان همهمه‌اي شنيدم، ديدم مردم و جمعيّت به هم ريختند، پرسيدم: چه شده؟ گفتند: علاّمة اميني مي‌آيد. گفتم: مشکل ما حل شد، ببينم بر خوردش چطوري است؟ پس از مدتي ديدم علاّمة اميني جلو آمد، تقريباً ده، دوازده قدم مانده،‌ حضرت ليوان‌ها را بر زمين گذاشت، آستين‌ها را بالا زد و با دست مبارک مقداري آب از زير حوض كوثر برداشت و فرمود: بگير اميني، خدا رويت را سفيد کند که روي ما را سفيد کردي (بَيَّضَ اللهُ وَجهَکَ کما بَيَّضْتَ وَجْهي)، مشکل الحمد لله حلّ شد... ».

2 ـ حکايتي ديگر از فرزند علاّمه:

«شبي ايشان را در خواب ديدم، دست ايشان را بوسيدم و عرض کردم: پدر جان! باعث نجات شما چه بود؟ ايشان مي‌خواست مرا آزمايش کنند. فرمود: چه مي‌گويي؟ عرض کردم: آقا جان! باعث نجات شما در آنجا چه بود؟! باز هم تأمّلي کرده، فرمودند: چه مي‌گويي؟ عرض کردم: آقا جان! شما الان بين ما نيستيد، به عالم ديگري منتقل شده‌ايد، باعث نجات شما در آنجا «الغدير» بود؟ «شهداءالفضيلة»، «کامل الزّيارات»، «ادب الزّائر»، «تفسير سورة الفاتحه»، «سيرتنا و سنّتنا»، کدام بود؟ ايشان متوجّه شد. تأمّلي کرده سپس فرمود: زيارة الحسين (عليه السلام) ، زيارة الحسين (عليه السلام) ، زيارة الحسين (عليه السلام) . عرض کردم: آقا، روابط ايران و عراق، تيره است، به زيارت حرم مقدّس امام حسين (عليه السلام) دسترسي نداريم. فرمود: در تهران، همين مجالسي که مي‌گيريد و به ابي عبدالله متوسّل مي‌شويد، همين ثواب را در نامة اعمال تو قيد مي‌کنند. پسرم، زيارت عاشورا را فراموش نکن، زيارت عاشورا، زيارت عاشورا. عرض کردم: آقا! سي سال، چهل سال است روزي سه يا چهار مرتبه زيارت عاشورا مي‌خوانم. فرمود: با اين همه، زيارت عاشورا را ترک مکن.»( 18 )

نکته: اين که مرحوم علاّمة ا ميني، کتب خود را باعث نجات در عالم برزخ ندانست و نفرمود، دليل بر مقبول نبودن آنها نزد خداوند نمي‌باشد، زيرا نور برزخ و ملکوت، تاب نمايش حقيقت علوم و معارف اهل بيت (عليهم السلام) را ندارد و عوالم بالاتر قدرت ظهور و بروز علوم الهي را دارند، شاهد آن که در حکايت اوّل، علّت برخورد حضرت مولي اميرالمؤمنين (عليه السلام) با علاّمه، زحمات جانفرساي ايشان در راه نگارش کتبي از قبيل «الغدير» بوده است.( 19 )

3 ـ علاّمة اميني روزي در بغداد، منزل يکي از سنّي‌ها بود، ناگهان ديد، بچّه‌اي وارد اتاق شد و به پدرش گفت: هذا هو؟ پدرش گفت: لا. آقاي اميني پرسيد: قضيّه چيست؟ گفت: طفل مريضي داريم، روزي شيخي به اينجا آمد و دعايي داد و او خوب شد؛ حالا دوباره مرض عود کرده، اين بچّه پرسيد: اين شيخ همان شيخ است؟ گفتم: نه. علاّمة اميني فرمود: من هم مي‌توانم دعا بدهم. کاغذي درآوردم و دعايي نوشتم. اشاره به امام علي (عليه السلام) کرده و گفتم: يا علي! من حواله مي‌دهم تو نکول ( 20 ) نکن، به محض گذاشتن کاغذ روي بدن مريض، مريض خوب شد. اهل خانه هلهله کردند که الآن مريض ما خوب شد.(21)

4 ـ در يادداشت‌هاي خطّي مرحوم علاّمه آيت‌الله سيّد محمّدحسين حسيني تهراني (قدّس سرّه) آمده است:

«جناب محترم آقاي حاج سيّد محمّدمهدي خلخالي كه در عصر روز جمعه 16 رجب (1405هـ.ق.) در مشهد مقدّس به ديدن ما، در منزل ما آمدند، دو حکايت از مرحوم حاج شيخ عبدالحسين اميني صاحب الغدير، از خود آن مرحوم بلافاصله نقل کردند که هر دوي آنها جالب است:

اوّل آنكه آن مرحوم مي‌فرموده است: من براي مطالعة بعضي از کتاب‌هاي خطّي و غير خطّي، لازم مي‌شد كه به حسينيّة شوشتري‌ها در نجف، کوچة سلام مراجعه کنم، چون آنجا، داراي کتابخانة بالنّسبه معتبري بود و چه بسا مطالعات من تمام نمي‌شد و آن سيّد کتابدار، مي‌خواست حسينيّه را ببندد و به منزل برود، من از او خواستم در حسينيّه را از روي من ببندد و خود برود و من مشغول مطالعه شوم، با اين که براي او اين كار ناگوار بود، ولي معذلک مرا مي‌گذاشت و مي‌رفت و من شب‌ها تا به صبح، به مطالعه مي‌پرداختم.

دوم آنكه کتابي مورد نياز مطالعة من بود که در نجف يافت نمي‌شد، فقط يک نفر داشت. من از او تقاضا کردم ک