تابش را بدهد و من مطالعه کنم. گفت: کتاب را از منزل بيرون نمي‌دهم. گفتم: من مي‌آيم در منزل و مطالعه مي‌کنم، راضي شد. من به منزل او مي‌رفتم و مطالعه مي‌کردم و هر وقت كه مطالعه تمام مي‌شد و به منزل مي‌آمدم و چه بسا مي‌رفتم و خود او در منزل نبود، زوجه‌اش در را باز مي‌کرد و من به بيروني مي‌رفتم و مطالعه مي‌کردم. يك روز که براي مطالعه رفتم و در زدم، زن پشت در آمد و گفت: آقا در منزل نيستند. گفتم: من مي‌خواهم کتاب را مطالعه کنم. گفت: نمي‌شود. بالأخره پس از گفت و شنود، معلوم شد كه ديگر به من اجازة مطالعة کتاب را نمي‌دهند. من از آنجا برگشتم و خيلي متأثّر شدم و بدون آن که به منزل بروم يكسره به کربلا آمدم و به حرم مطهّر مشرّف شدم و عرض کردم: مولانا، ما اين مطالب را براي شما و احقاق حقّ شما مي‌نويسيم. و من به اين کتاب احتياج دارم و از شما اين كتاب را مي‌خواهم. از حرم كه بيرون آمدم، در راه برخورد كردم به آقايي که غالباً مرا به منزلش مي‌برد و با او آشنايي داشتم و پس از صرف نهار، چندين جلد کتاب آورد و گفت: اين کتاب‌ها از مرحوم والد مانده است و مورد نياز و مطالعة ما نيست، همة‌ اين‌ها براي شما باشد. اوّلين کتابي را که برداشتم، ديدم همان کتاب مورد نياز ماست که از حضرت، تقاضا کرده بودم.»( 22 )

5 ـ علاّمه تهراني در کتاب «معاد شناسي» مي‌نويسد:

«از شخص موثّقي شنيدم که مي‌گفت: روزي يکي از معمّمين براي عيادت مرحوم علاّمة اميني در منزل موقّت ايشان ـ که در منطقة شميران تهران بود ـ رفته بود. علاّمة اميني سخت مريض بود. آن شخص ضمن احوالپرسي و صحبت، از آقا پرسيد: اگر انسان به حضرت عبّاس (عليه السلام) علاقه و محبّت نداشته باشد، به ايمان او صدمه مي‌خورد؟ علاّمه متغيّر شده و با آن حال نقاهت نشستند و گفتند: به حضرت ابوالفضل (عليه السلام) که سهل است، اگر به بند کفش من که نوکري از نوکران حضرت ابوالفضلم، علاقه و محبّت نداشته باشد، از اين جهت که نوکرم، والله به رو در آتش خواهد افتاد!»( 23 )

6 ـ روزي علاّمه، در جريان يکي از تحقيق‌هاي خود به بن بست برخورد کرد، زيرا کتابي که ا يشان را از آن بن بست علمي رها مي‌کرد، ناياب بود و بدون آن،‌ حلقة مفقوده‌اي باقي مي‌ماند و ناگزير بايد بدان دست مي‌يافت. گفته شد اين کتاب را شخصي در منطقة اعظميّة بغداد دارد که دشمني خاصّي هم با شيعه دارد و امکان ندارد با هيچيک از شيعيان همکاري کند. علاّمة اميني، به درگاه امام علي (عليه السلام) متوسّل مي‌شود که اسباب وصول به اين کتاب را برايش فراهم کند و خود نيز به سمت خانة آن مرد حرکت مي‌کند. وقتي در را مي‌کوبد، صاحبخانه از ديدار ناگهاني شخصي چون علاّمة اميني شگفت زده مي‌شود! علاّمه مي‌گويد: «به ا و گفتم: مي‌دانم در کتابخانة‌تو فلان کتاب، موجود است و من از نجف آمده‌ام که آن را مطالعه کنم و به تو بازگردانم.» آن مرد نتوانست اين درخواست را ردّ کند و از علاّمه براي رفتن به کتابخانه‌اش، براي تحقيق، دعوت نمود. علاّمه مي‌گويد:

«وارد کتابخانه شدم. ديدم بر همة اجزايش غبار نشسته است و کتاب ها به اين سوي و آن سوي پراکنده‌اند، گويا مهجور افتاده‌اند و مدّت‌هاست کسي دستي به آنها نرسانده. صاحبخانه مرا تنها رها کرد و به طبقة پايين رفت. عمامه و قبايم را درآوردم و به پاکيزه سازي و غبار روبي کتاب‌ها پرداختم. هوا بسيار گرم بود و من دائم عرق مي‌ريختم و آنجا نه پنکه داشت و نه آب و نه غذا. غبار نيز با عرق آميخته شده بود و اين آميزه، چهره‌ام را فراگرفته بود. سپس مشغول مطالعه و نسخه‌برداري شدم تا عصر... در آن لحظه در به صدا درآمد و صاحبخانه در حالي که خواب در چشمانش موج مي‌زد آمد، وقتي مرا در آن حالت ديد شرمگين شد و شگفت زده گرديد که من هنوز بدون آب و غذا در آنجا مانده‌ام. بنابراين برايم آب و مقداري غذا آورد، پس وضو گرفته و نماز گزاردم و لقمه‌اي چند، غذا خوردم و سپس آن قدر نوشتم تا به مراد خويش رسيدم.»

7 ـ علاّمه، روزي از اين که به مصدري از مصادر تحقيق دست نيافته بود، گريست و به سيرة معمول خود، راهي خدمت حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) شد و گفت:

«اين کتاب، کتاب شماست و غدير براي شماست، من از شما به حقّ خودتان و به حقّ مقامتان در بارگاه الهي مي‌خواهم که مرا در يافتن آن ياري کنيد...»

علاّمه مي‌گويد:

«پس از خوابي مختصر بيدار شدم که صداي در به گوش رسيد، همسايه بود ـ که شغلش بنّايي بود ـ گفت: شيخنا! من خانة جديدي وسيع‌تر از خانه‌اي که دارم خريده‌ام و بيشتر اثاث خود را منتقل کرده‌ام، اين کتاب قديمي را در گوشه‌اي از زواياي خانه يافتم؛ همسرم گفت: اين کتاب براي تو سودي ندارد،‌ چرا آن را به همسايه، شيخ اميني هديه نمي‌دهي؟ علاّمه مي‌بيند همان کتاب خطّي است که به دنبالش بوده که اين گونه به دستش رسيده است!»

8 ـ روزي علاّمة اميني به کتاب «ربيع الأبرار» ( 24 ) نوشتة زمخشري محتاج شد. ا ين کتاب، خطّي و نادر بود و جز سه نسخة خطّي از آن موجود نبود. يکي نزد (امام يحيي) در يمن، دومي در کتابخانة ظاهريّة دمشق و سومي هم نزد يکي از آيات عظام در نجف اشرف بود که وقتي اين عالم از دنيا رفت، فرزندش وارث کتابخانة پدر شد. علاّمة اميني به سوي خانة اين عالم حرکت کرد و از فرزندش آن کتاب را به عنوان عاريه، به مدّت سه روز تقاضا کرد؛ امّا او امتناع ورزيد. براي دو روز خواست باز هم امتناع نمود... يک روز.... و باز هم امتناع!! علاّمه مي‌گويد: به او گفتم سه ساعت به من عاريه بده! باز هم قبول نکرد! پس گفتم: اجازه بده در خانة خودت و نزد خودت آن را مطالعه کنم، باز هم امتناع کرد! به کلّي از او و مطالعة کتاب، نااميد شدم. سپس مرجع اعلاي ديني، آيت‌الله العظمي سيّد ابوالحسن اصفهاني (رحمه الله) را شفيع قرار دادم، باز هم صاحب کتاب امتناع کرد! پس آيت‌الله العظمي شيخ محمّدحسين کاشف الغطاء را شفيع قرار دادم، باز هم از عاريت دادن کتاب امتناع ورزيد! پس از يأس کامل (از اسباب ظاهري) به حرم مطهّر اميرالمؤمنين (عليه السلام) آمدم و از اين بابت به ايشان شکايت کردم و با حال حزن و اندوه به خانه بازگشتم. بعد از شب بيداري و درد و توسّل به خداوند متعال، خوابم برد، در خوب امام (عليه السلام) را ديدم و احوالم را به حضرت بيان کردم. حضرت جواب دادند: «جواب درخواست تو نزد فرزندم حسين (عليه السلام) است.»؛ از خواب بيدار شدم، وضوي کاملي گرفتم،‌ وقت فجر بود، به قصد حرم حضرت سيّدالشهداء (عليه السلام) در کربلا، لباس پوشيده و حرکت کردم. بعد از اداي فريضة صبح و مراسم زيارت، شکايت خود را به امام حسين (عليه السلام) بيان کردم. سپس به حرم حضرت اباالفضل العبّاس (عليه السلام) رفتم و پس از اداي مراسم زيارت، به حق حضرت اباالفضل (عليه السلام) ، و حقّ برادرش و مقام آنها نزد خداوند، از خدا خواستم مرا در حلّ اين مشکل ياري دهد، پس به سوي صحن شريف خارج شدم. ابتداي تابش نور خورشيد صبحگاهي، در يکي از ايوان‌ها نشسته بودم و ح