يث نفس مي‌کردم که خطيب (شيخ محسن ابوالحُبّ) به طرف من آمد. او مشهورترين و بارزترين خطيب زمان خود در کربلا بود. بعد از سلام و تحيّت مرا به خانه‌اش، براي استراحت و خوردن صبحانه دعوت کرد. من نيز دعوت او را پذيرفتم. تابستان بود. در باغ خانه‌اش نشستيم و بعد از کمي استراحت به او گفتم: کتابخانه‌ات را به من نشان بده. مرا تا کتابخانه‌اش همراهي کرد. کتابخانه‌اي داشت که از نظر کمّي و کيفي، آباد بود. در کتاب‌ها جستجو کردم که ناگهان گمشدة خود را يافتم. کتاب «ربيع الأبرار» زمخشري. وقتي آن را در دست گرفتم و مطمئن شدم خود آن کتاب است، اشک امانم نداد، شروع به گريستن کردم،‌ دوستم با تعجّب و پرسش به سويم آمد! قصّـة کتاب و خواب را برايش گفتم و اين که چگونه امام مرا به فرزندش حواله داد و مرا به سوي شما رهبري کرد و به کتابخانه‌ات و به کتاب.... !

وقتي شيخ محسن ابوالحبّ حکايت را شنيد، چشمانش پر از اشک شد و به من گفت:

«اي شيخ جليل! اين کتاب خطّي از نوادر است، (قاسم محمّد رجب)، که صاحب بزرگترين کتابخانه (المثنّي) در بغداد است، به من مبلغ هزار دينار ـ که در آن دوران، مبلغ زيادي بود و مي‌شد خانه‌اي شکوهمند در پيشرفته‌ترين شهرها و بهترين مناطق خريداري کرد ـ براي خريد و چاپ آن پرداخت مي‌کرد؛ امّا من آن را نپذيرفتم!»

سپس شيخ خطيب، قلمش را از جيبش درآورد و کتاب را به علاّمة اميني اهدا کرد و نوشت:

«هذا هو جَوابُ حوالةِ سَيِّدَيَّ الامامين العظيمين، عليّ و الحسين (عليهما السلام) ؛ اين جواب حوالة دو آقايم، دو امام با عظمت، امام علي و امام حسين (عليهما السلام) است.» ( 25 )

سخن نهايي اين بخش، يکي از دردهاي بزرگ روزگاران و به ويژه روزگار ماست! اي کاش گوش‌هاي شنوا با دل و جان و فکر و عمل، آن را بشنوند و بفهمند. استاد محمّدرضا حکيمي مي‌نويسد:

«يکي از دردهاي استخوان سوز نويسندة «الغدير» اين بود که چرا در حوزه‌هاي روحاني، مسألة «ولايت» و تاريخ تشيّع مطرح نيست. مقصود از «ولايت» ـ اين کلمة پر جاذبه و پر نيرو ـ شناختن راستين و تحليلي مقام معنوي و شخصيّت تاريخي و تعليمات اسلامي ائمّة طاهرين است و چگونگي حقّ حکومت و مولويّت در اسلام و اميني به عنوان يک عالم شيعي دانا، همين را منظور مي‌کرد نه آنچه را که برخي از دکّه‌داران و رجّالگان در اين سال‌ها بر زبان مي‌رانند و بر آن، مفهوم گل مولايي و بي ارج تحميل مي‌کنند و گروهي در منابر مبتذل و بي موضع و گروهي در نوشته‌هاي منحطّ از آن دم مي‌زنند و بدينوسيله در اين روز و روزگار ـ روزگار تبيين و تميز و عرضة نظام‌ها و ايدئولوژي‌ها ـ چهرة سحّار و جوهر زندگي ساز و آفتاب آفرين معارف والاي آل محمّد: را به بدترين انحطاط‌ها مي‌کشانند. اينان و برخي پيروان، معتقدند ولي ساده دل و دور از تفّکر، اينان زيانشان به دين، از نظر موضع ايدئولوژيکي تشيّع، از سپاهي جرّار و دشمناني غدّار بيشتر است! بدينگونه، يکي از دردهاي متفکّران شيعي انديش، همين مغفول ماندن اين مسأله است و مقصود اين است که در مذهب شيعه که مسألة شناخت و بحث دربارة ولايت و مولويّت جزء‌ اصول دين است، چرا در حوزه‌هاي علمي، در اين باره بحثي و دکتريني نباشد، چرا؟ و چرا اين فلسفه مورد تجزيه و تحليل قرار نگيرد، چرا؟ و همچنين بسياري ديگر از رشته‌هاي علوم....؛ باري، حماسي مردي چونان «معمار مدينة الغدير» و مرزبان نيرومند حماسة جاويد، نمي‌توانست دربارة اين حقيقت الهي و جوهر اصلي تشيّع ساکت ماند و زبان در کام کشد. از اين رو با عالمان و مراجع بزرگ درگيري‌هايي عمده داشت و دربارة‌اين مسأله و مسائلي مشابه آن، با بزرگان ديگر دنياي شيعه به گفتگوها و روشنگري‌ها و محاجّه‌هاي بسيار پرداخته بود.» ( 26 )

نيز استاد جواد محدّثي به نقل از آيت‌الله مکارم شيرازي (دامت برکاته) مي‌گويد:

«زماني که علاّمة اميني از دفتر تبليغات اسلامي قم ـ دارالتبليغ ـ ديدن مي‌نمايد. برنامه‌هاي آن مؤسسه در اختيار ايشان قرار مي‌گيرد. حضرت علاّمه مي‌فرمايند: بايد درسي تحت عنوان «ولايت»، غير از آنچه که در تدريس علم کلام و اعتقادات مطرح مي‌شود، به طلاّب آموزش داده شود.» ( 27 )

3 ـ عشق به قرآن کريم و امور معنوي

لحظه لحظه از سرزمين عمر اميني، روشن از آفتاب عشق و مهر معنويّت و قرآن و اهل بيت (عليهم السلام) بود که اگر جز اين بود، ساقي کوثر از شراب طهور در کام جانش فرو نمي‌ريخت و او را سرمست نمي‌کرد و او را ا ز هر چه جز خداست، تطهير نمي‌نمود، {وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً} ( 28 ) ؛ (پروردگارشان به آنان شرابي پاکيزه نوشاند.)

چگونه اينگونه نباشد کسي که مادر، در مهد همواره او را با وضو شير مي‌داده است. مرحوم حجت‌الاسلام دکتر هادي اميني مي‌گويد:

«مادربزرگم (مادر علاّمة اميني) روزي به منزل ما در نجف آمده بودند. من، مطالبي دربارة زندگي علاّمه از ايشان پرسيدم. مادربزرگم به يکي از نکات عجيبي که اشاره کرد اين بود که مي‌گفت: من بعد از تولّد ا يشان تا دو سال تمام هيچ وقت بدون وضو به ايشان شير نمي‌دادم و هر وقت هنگام شير دادن ايشان مي‌شد، مثل اين که به من القا مي‌شد و من وضو مي‌گرفتم و بعد به ايشان شير مي‌دادم، به ياد ندارم بدون وضو به ايشان شير داده باشم و برکات زيادي در اين وضو گرفتن و شير دادن نصيبم شد.»

آري، چنين بود که اميني، مفتون تلاوت قرآن و سرمست کلمات آسماني آن بود. سحر، يار ديرين او و شاهد سوز و گداز و اشک‌هاي نيمه شب او، با صداي دل انگيز قرآن او آشنا و مأنوس بوده است.

عبدالفتّاح عبدالمقصود مصري، استاد دانشگاه اسکندريّه مي‌گويد:

«إنّه لَيَسْتَهدي التّنزيل»؛ او به حق، از قرآن،‌ هدايت مي‌طلبد.» ( 29 )

نيز استاد حکيمي مي‌نويسد:

«در اينجا بايد به واقعيّتي ديگر نيز اشاره کنيم و آن، آميختگي شگرف «الغدير» با آيات قرآن است. قرآن کريم بر سراسر کتاب، حکومت مي‌کند. همواره با آيات قرآن، به صورت‌هاي گوناگون:‌ افتتاح، اختتام، استدلال، تأييد، تضمين و اقتباس، رو به رو مي‌شويم، چه لطيف و زيبا، چه الهام بخش و چه نوراني، براي اين موضوع، بهتر از هر چيز، مراجعه و نگريستن به خود کتاب است.» ( 30 )

علاوه بر «الغدير» که آکنده از عطر آيات نور است و الهامگر ولايت علوي، علاّمه در رساله‌هايي به تفسير برخي از آيات اعتقادي و عرفاني پرداخته است؛ از جمله در رسالة تفسير فاتحة الکتاب و المقاصد العلّيّة ـ که تفسير آيات مشکلي از معارف اعتقادي است و متأسّفانه همّتي بر چاپ آبرومندانة اين آثار قيام نکرده است ـ همچنين در کتاب «العترة الطّاهرة في الکتاب العزيز»، مبادي فلسفة سياسي اسلام را ـ که بي گمان ولايت نور الهي است ـ تبيين مي‌کند. به راستي علاّمه، به حبل المتين ثقلين؛ (قرآن و عترت) که حقيقتي يگانه دارند و جدايي ناپذيرند معتصم بود و سرّ فتوحات مرداني چون او در صحنه‌هاي گوناگون زندگي، همين بوده است.

اصل کلّي زندگي مرداني چون اميني، اين 