ـان را بـر شـاخ نخل بياويزد، گويى كه نه تو از اين امتى و نه آنان از تواند!

آيـا تـو هـمـدم حـضـرمـيـان (416) نـيستى كه پس از آن كه پسر سميه نوشت كه آنان بـرديـن عـلى هـسـتـنـد بـه او نـوشـتـى كـه هـر كـس را كـه بـر ديـن عـلى بـاشـد بـه قتل برسان و او به فرمان تو همه شان را كشت و مثله كرد. به خدا سوگند دين على همانى بود كـه [پـسـر سميه ] به خاطرش تو و پدرت را مى زد و به وسيله اين دين است كه تو امروز در ايـن جـايگاه نشسته اى ؛ و اگر نبود آن دين ، شرافت تو و پدرت تنها به رد سفر (زمستانى و تابستانى ) بود.

و از جـمـله گـفـتـه اى (417): (مـلاحـظه خود و دين خود و امّت محمد را بنما، و از ايجاد تـفـرقـه ميان امّت و از اين كه آنان را به فتنه گرفتار سازى بپرهيز.) ولى من هيچ فتنه اى بـالاتـر از ايـن كـه تـو حـكمران اين امّت باشى براى آنان نمى شناسم و من هيچ ملاحظه اى را بـراى خـودم و ديـنـم و امّت محمد برتر از جنگ و جهاد با تو نمى شناسم . اگر جهاد كردم موجب نزديكى به خداست و اگر آن را وانهادم براى دينم (گناهم ) از خداوند طلب بخشايش ‍ مى كنم و از او توفيق راهنمايى در كارم را خواستارم .

ديگر گفته اى كه (اگر من تو را انكار كنم تو نيز انكارم مى كنى و اگر با تو نيرنگ ببازم تـو نـيـز بـا من نيرنگ مى بازى )، پس هر چه از دستت بر مى آيد نيرنگ بباز و من اميدوارم كه نـيـرنـگ تـو بـه مـن زيـانى نرساند و زيانش از همه بيش تر به خودت برسد. زيرا تو بر مركب نادانى خويش سوارى و در شكستن عهد خويش اصرار مى ورزى . به جانم قسم كه تو به هـيـچ شـرطـى عـمل نكرده اى و با كشتن آن چند نفرى كه پس از صلح و سوگند و عهد و پيمان ها كـشـتـى ، پـيـمـانت را شكستى . تو بى آن كه بجنگند يا بكشند، آنان را كشتى و اين كار را با آنـان نـكردى مگر به خاطر اين كه فضايل ما را يادآور مى شدند و حق ما را بزرگ مى شمردند. تـو از آن رو آنـان را كـشـتى كه ترسيدى چنانچه آن ها را نكشى پيش از آن كه كارى انجام دهند بميرى و يا آن كه پيش از رسيدن به مقصودشان بميرند.

اى مـعـاويـه آمـاده قـصاص [الهى ] باش و به حساب يقين داشته باش . بدان كه خداوند كتابى دارد كه هيچ ريز و درشتى را وا نمى گذارد مگر كه آن را بر مى شمرد. خداوند فراموش ‍ نمى كند كه تو مردم را به صرف گمان كيفر كردى ؛ و دوستانش را بر سوگندهايشان كشتى و از خانه هايشان به ديار غربت تبعيد كردى و براى پسرت از مردم بيعت گرفتى . جوان نورسى كه شراب مى خورد و با سگ ها بازى مى كند.

مـن در تـو چـيـزى سـراغ نـدارم ، جز اين كه خويشتن را باختى و دين ات را تباه كردى ، با رعيت خـويـش فـريـبـكارى كردى و امانتداريت را رعايت نكردى [و از اين جهت رسوا شدى ] و به گفتار نـادانـان و جـاهـلان گـوش فـرا دادى و افـراد پـارسا و با تقوا را به خاطر آنان خوار كردى . والسلام .

معاويه پس از خواندن نامه گفت : در وجودش كينه اى است كه من پى نمى برم !

يـزيـد گـفـت : يـا امـيـرالمؤ منين به وى پاسخى ده كه او را پيش خودش خرد كند؛ و از بدى هاى پدرش ياد كن .

راوى گويد: در همين حال عبدالله بن عمرو بن عاص وارد شد و معاويه به او گفت : آيا نديده اى كـه حـسـين چه نوشته است ؟ گفت : چه نوشته است ؟ گفت : پس نامه را بخوان . [عبدالله پس از خـوانـدن نـامـه ] بـراى خـوشـايـنـد مـعـاويه گفت : چه چيز تو را مانع مى شود از اين كه چيزى بنويسى كه او را نزد خودش خرد كند؟

پـس از آن عبدالله گفت : نظرم را چگونه ديدى يا اميرالمؤ منين ؟ معاويه خنديد و گفت : يزيد هم مـانـنـد هـمـين نظر تو را داده است ! عبدالله گفت : نظر خوبى داده است . معاويه گفت : هر دو خطا كـرديـد. آيا فكر مى كنيد كه اگر من به حق دنبال عيوب على باشم ، چه توانم گفت ، و براى كسى چون من خوب نيست كه به ناحق و بر چيزى كه مشهور نيست عيب بگيرد. آن گاه كه مردى را به چيزى كه براى مردم شناخته شده نيست بد بگويى ، به او زيانى نمى رساند و مردم آن را به چيزى نمى گيرند و تكذيبش مى كنند. براى حسين چه عيبى توانم گفت . به خدا سوگند من هـيـچ چـيـزى بـراى عـيـب جـويى او نمى بينم . به نظرم رسيده است كه به او بنويسم و وعده و وعيدش بدهم ولى بعد مصلحت ديدم كه اين كار را نكنم و با او نستيزم (418)

هـنـگـامـى كـه مـعـاويـه حـجـر بـن عـدى و يـارانـش را كـشـت ، در هـمـان سـال حـج گـزارد و با حسين بن على (ع) ديدار كرد؛ و گفت : اى اباعبدالله ، آيا شنيدى كه با حجر و ياران و پيروانش و شيعيان پدرت چه كرديم ؟

فرمود: با آنان چه كردى ؟

گفت : آنان را كشتيم و كفن كرديم و بر آن ها نماز خوانديم !

حسين (ع) خنديد و گفت : معاويه ، آن گروه بر تو چيره شدند. ولى ما اگر پيروانت را بكشيم . نـه كـفنشان مى كنيم ، نه بر آنان نماز مى خوانيم و نه آنان را به گور مى سپاريم . شنيده ام كـه از عـلى بـد مـى گويى و نسبت به ما كينه مى ورزى و از بنى هاشم عيب جويى مى كنى . آن گـاه كـه چـنين كردى به نفس خويش باز گرد درباره حق از او بپرس كه آيا به زيان اوست يا بـه سـودش ، چـنـانـچـه ايـن كار را عيبناك تر نيافتى ، آن گاه تو بى عيبى و ما به تو ستم كـرده ايـم . اى مـعـاويه ، جز كمان خويش را زه مينداز و جز بر هدف خويش تير ميفكن و در دشمنى بـا مـا زيـاده روى مـكـن و اصـرار نـورز؛ چـرا كه تو در دشمنى با ما از كسى (عمرو بن عاص) پيروى كرده اى كه پيشينه اسلام ندارد و نفاق او امرى جديد نيست و تو را جز براى منافع خود نـمـى خـواهـد [و هموست كه دشمن توست ] پس به اراده خود هر چه مى خواهى انجام بده (و بنگر كه با خويش چه مى كنى ؟).(419)

نـقـل شـده است كه امام حسين (ع) به معاويه نامه اى نوشت و در آن به خاطر كارهايى كه از وى سـر زده بـود او را سـرزنـش و نـكـوهـش كرد. در آن نامه آمده بود: (سپس پسرت را ولايت دادى ، جـوانـى كـه شـراب مـى نوشد و با سگان بازى مى كند. با اين كار به امانتت خيانت كرده اى و رعـيـت خـويـش را تـبـاه كـرده اى و بـه سـفـارش پـروردگـارت عمل نكرده اى . چگونه بر امّت محمد(ص) كسى را مى گمارى كه شراب مى نوشد؟ كه نوشنده مـسـكـر از فـاسـقـان و اشـرار اسـت و شـارب مـسـكر بر درهمى امين نيست تا چه رسد كه امين امتى بـاشـد! زود است كه نتيجه عمل خويش را ببينى و آن هنگامى است كه طومار استغفار در هم پيچيده شود.(420)

معاويه با گماردن جاسوسان فراوانى ـ كه جزئيات زندگى خصوصى و عمومى امام حسين (ع) را بـه او گـزارش مـى دادنـد ـ از اوضـاع و احـوال آن حـضـرت آگـاهـى كـامـل داشـت . دست حسين (ع) نيز به خاطر بخشندگى و سخاوت فراوان تنگ و زير بار قرض رفـتـه بـود. مـعـاويـه فـرصـت را غـنـيـمـت شـمـرد و بـه آن حـضـرت نـوشـت كـه قـصد دارد چاه (اَبـونـَيـْزر) را، كـه امـيـرالمـؤ مـنـيـن بـا دسـت خـودش حـفر كرده و بر مستمندان مدينه و در راه ماندگان وقف كرده بود، از او بخرد. امام حسين (ع) از فروش آن سرباز زد و فرمود: (پدرم آن را صـدقـه داد تـا خداوند او را به خاطر آن از آتش دوزخ حفظ كند و من به هيچ قيمتى آن را نمى فروشم )(421)

نـقـل شده 