ست ، ايناسـت كـه يـكـديـگر را در آغوش گرفتند و خداحافظى كردند و همهگريستند.
يـك روايـت تـاريـخـى مـى گـويـد: ((مسلم در نيمه ماه رمضان از مكهبـيـرون آمـد و پـنـج روز مـانـده از شـوال بـه كـوفـهرسيد...)).(68)
مسلم بن عقيل كيست ؟
مسلم بن عقيل بن ابى طالب ، از ياران على (ع )، حسن (ع ) وحسين (ع) اسـت . وى بـا رقـيـه ،(69) دخـتـر امـام على (ع )، ازدواجكـرد؛ و در جـنـگ صـفـيـن ، هـمـراه حسن و حسين (ع ) و عبدالله بن جعفرفـرمـانـدهـى جـنـاح راسـت سـپـاه امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) را عـهـده داربود.(70)
خـويـى گـويـد: ((بـزرگـى و عـظـمـت مـسـلم بـنعـقـيـل بـالاتـر از آن اسـت كـه بـه وصـف درآيـد. وى در جـنـگ صـفينفـرمـانـده جـنـاح راسـت سـپـاه امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) بـوده اسـت...)).(71)
بر اين اساس ، بعيد مى نمايد آن طورى كه مامقانى مى گويد، عمرشـريـف وى هـنـگـام رفـتـن بـه سـفـارت كـوفـه 28سـال بـوده بـاشـد.(72) زيـرا جـنـگ صـفـيـن درسال 37 هجرى روى داد و معنايش اين است كه وى در آن هنگام كمتر ازده سال داشته است !
از سوى ديگر پيامبر اكرم (ص ) به على (ع ) خبر داد كه مسلم (ع )در راه مـحبت حسين (ع ) كشته خواهد شد. صدوق در كتاب امالى خويشچـنـيـن نـقـل كـرده اسـت : ((عـلى (ع ) بـهرسـول خـدا(ص ) گـفـت : يـا رسـول الله ، آيـاعقيل را دوست مى دارى ؟ فرمود: آرى به خدا سوگند، من او را دو باردوسـت مـى دارم : يـكـى بـه خاطر خودش و ديگرى به خاطر دوستىابوطالب نسبت به او؛ و فرزندش در راه محبت فرزند تو كشته مىشـود؛ و اشك ديده مؤ منان بر او مى ريزد و فرشتگان مقرب درگاهخـداونـد بـر او درود مـى فـرسـتـنـد. آنـگـاهرسـول خـدا(ص ) گـريـسـت به طورى كه اشك بر سينه اش جارىشـد؛ و سـپـس فـرمود: خدايا، از آنچه پس از من بر سر خاندانم مىآيد به تو شكايت مى كنم .))(73)
مـسـلم الگـوى والاى اخلاق اسلامى ، به ويژه در شجاعت ، دلاورى وقـدرت بـود. نمونه اش ‍ حماسه اى بود كه در كوفه آفريد؛ بهطـورى كـه دشـمـن وى يـعنى محمد بن اشعث هنگام توصيف وى براىابـن زيـاد گـفـت : ((اى امـير، آيا نمى دانى كه مرا به سوى شيرىژيان و شمشيرى برنده در كف قهرمانى بلند همت از خاندان بهترينانسان ها فرستاده اى ؟))(74)
در بـرخـى كـتاب هاى مناقب آمده است كه مسلم همانند شير بود. نشاننـيـرومـنـديش اين كه مردى را با دست مى گرفت و بر پشت بام مىانداخت .(75)
در جـاى ديـگـر آمـده اسـت : حـسـيـن (ع )، مـسـلم بـنعـقـيـل را بـه سـوى كـوفـه فـرسـتـاد و او هـمـانـنـد شـيـربود.(76)
از جـاهـايـى كـه نـشان دهنده شجاعت بى مانند هاشمى وى مى باشد،مـوضـعگيرى او در برابر معاويه است كه در دوران زمامدارى اش ازوى خـواست تا مال را بازپس دهد و زمين را بگيرد؛ و مسلم در پاسخگفت : تا سرت را با شمشير نزده ام ، دست بردار!(77)
آيا مسلم خواستار معافيت از سفارت شد؟
طبرى در تاريخ خود و شيخ مفيد در كتاب ارشاد نوشته اند كه مسلمبـن عـقـيـل در اثـنـاى حـركـت به سوى كوفه يكى را نزد حسين (ع )فـرسـتـاد و از آن حـضـرت خـواسـت كـه وى را از مـاءمـوريت سفارتكوفه معاف سازد. متن داستان به روايت طبرى از اين قرار است :
مـسـلم پـيـش رفـت تـا بـه مـديـنـه رسـيـد. آنـگـاه در مـسـجـدرسول خدا(ص ) نماز گزارد؛ و با خاندان محبوب خويش خداحافظىكـرد. سپس دو راهنما از قبيله قيس اجير كرد. آن دو وى را پيش بردندتا آن كه راه را گم كردند و منحرف گشته به شدت تشنه شدند.راهـنـمـايـان گـفتند: اين راه را در پيش بگير تا به آب برسى ؛ ونـزديـك بود كه خود از عطش ‍ جان بدهند (طبق روايت ارشاد دو راهنمااز تـشـنـگـى مـردنـد). آنـگاه مسلم بن عقيل نامه زير را همراه قيس بنمـسهر صيداوى براى حسين (ع ) فرستاد؛ و اين در تنگه بطن خُبيت(و به روايت ارشاد در بطن خبت ) بود:
مـن از مـديـنـه هـمـراه دو راهـنـما به راه افتادم ، اما آنان از راه منحرفگـشـتـه و گـم شـدنـد. تـشـنـگـى شديد چنان بر ما غلبه كرد كهنـزديـك بود دو راهنما جان بسپارند. رفتيم تا آن كه نفس آخرمان رابـه آب رسـانديم . اين آب در جايى به نام تنگه بطن خُبيت واقعاست . من اين پيش آمد را به فال بد گرفتم ، اگر صلاح مى دانيد،مرا معاف داريد و ديگرى را به سفارت بفرستيد. والسلام .
حسين (ع ) در پاسخ او نوشت :
بـيـم آن دارم كـه انـگـيـزه تـو از نـوشتن نامه و تقاضاى استعفا ازماءموريتى كه به تو داده ام چيزى جز ترس ‍ نباشد. بنابراين بهسويى كه تو را فرستاده ام رهسپار شو. والسلام .
مـسـلم بـه خـوانـنـده نامه (و به روايت ارشاد، پس از خواندن نامه )گفت : ((من اين سخن را از بيم جان خودم نگفتم ...)).(78)
هـر كـس زنـدگـى نـامـه مـسـلم را ـ هـر چـنـد كـه در كتاب ها به طورخـلاصـه آمـده اسـت ـ مـورد مـطـالعـه قـرار دهـد و بـا عـرف عـرب آنروزگار و به ويژه با اوصاف بنى هاشم اندكى آشنا باشد، شكنـخـواهـد كـرد كـه ايـن داسـتـان سـاخـتـه دسـت دشـمـنـاناهـل بـيـت (ع ) و بـراى مشوّه جلوه دادن سيما و آوازه اين سفير بزرگاست .
مـسـلم از فـرمـاندهان جناح راست سپاه امير مؤ منان (ع ) بود. او كسىاسـت كـه مـعـاويـه ، حـاكـم مـطـلق العنان آن روز جهان اسلام را موردخطاب قرار داد و گفت : ((ساكت شو! تا سرت را با شمشير نزده ام، دسـت بـردار!)) او كـسـى اسـت كـه پـس از شـنـيـدن ايـن سـخـن امـام((امـيـدوارم ، مـن و تو در درجه شهيدان باشيم ))، تعيين كرد كه بهسـوى شـهـادت مـى رود و بـا آن حـضـرت چـنان خداحافظى كرد كهگويى وعده ديدارشان بهشت است .
آيـا نـفـس مطمئن به سعادت بازهم مى ترسد؟ و آيا كسى كه مشتاقلقـاى پـروردگار و ديدار با رسول خدا و دوستان گذشته خود ازاهـل بـيـت اسـت ، قـرار گـرفـتـن در آسـتـانـه مـرگ را بـهفـال بـد مى گيرد؟ آيا آرامش يك لحظه از وجود مسلم جدا شده است ؟سـيره آن حضرت در كوفه گواه ثبات قدم و آرامش ناشى از ايمانوى بـه كـار خـويـش اسـت ؛ كه در اين زمينه كسى جز امام معصوم نهبـه پـايـش مـى رسـد و نـه از او برتر است . آيا به باور انسانآگـاه و انـديـشـمـنـد مـى گـنجد كه حسين (ع ) اين سفارت مهم را بهفردى ترسو، كه پديده هاى عادى همه مسافران در چنان روزهايىرا به فال بد مى گيرد، واگذار كند؟ سرانجام اين كه آيا با ادبحسينى سازگار است كه پسرعمويش ، مسلم را اين گونه خطاب كندو به ترس متهم گرداند؟
آقـاى مـقرم گويد: ((كسى كه در سند ولايت سيد الشهدا براى مسلمبـن عقيل تاءمّل بورزد، به ثبات ، آرامش ، بى باكى و نترسى اواز مـرگ اذعـان خواهد كرد. مگر چيزى جز كشته شدن و شهادت در راهخدا مى تواند برازنده خاندان ابوطالب باشد؟ چنانچه مسلم در جنگهـا تـرسو مى بود، سيد الشهدا افتخار سفارت خويش را كه لازمهآن ، همه اين امور است به او نمى بخشيد.
ايـن سـخـنـى كـه راويـان نـقـل كـرده انـد و ابن جرير نيز به خاطركـاستن مقام والاى مسلم ثبت كرده است ، كاملا سست و بى پايه است .در حـالى كـه اهـل بـيـت و كـسـانـى كـه در سايه تعاليم آنها هدايتيـافـتـه انـد، بـه فـال