 بد زدن اعتقادى ندارند و براى آن ارزشىقائل نيستند، چگونه چنين چيزى مى تواند درست باشد.
ايـن كـه طـبـرى چنين مطلبى را براى مشوّه ساختن مقام شهيد كوفه ـچنان كه عادت وى درباره اعضاى خاندان علوى است ـ بنويسد شگفتنيست . شگفت اينجاست كه چگونه اين موضوع بر يك صاحبنظر دقيقپـوشـيـده مـانـده و در حـالى كـه پـيـوسـتـه از بـدگـويـىامـثـال آنـهـا دم مـى زند و معتقد است كه اين گونه روايات از ساختههـاى آل زبـيـر و پـيـروان آنـهـاسـت ، بـاز هـم آن را در كـتاب خويشنقل كرده است .)).(79)
بـه نـظـر مـى رسـد كـه مـقـرم اصـل رويداد و مرگ دو راهنما و نامهنـوشـتـن پـسـر عـقيل براى امام حسين (ع ) و پاسخ حضرت به او راقـبـول دارد، اما انتساب زدن فال بد و ترس به مسلم را ساختگى وبى پايه مى داند.(80)
ولى شـيـخ بـاقـر قـرشـى اصـل نـامـه و پـاسـخ آن راقبول ندارد و ساختگى مى داند. او مى گويد:
((1 ـ تـنـگه خَبَت كه مسلم از آنجا براى امام (ع ) نامه نوشت ، طبقگـفـتـه حـمـوى مـيـان مـكـّه و مـديـنـه واقـع اسـت . در حالى كه روايتتـصـريح دارد كه مسلم دو راهنما را در يثرب اجير كرد؛ و به سوىعـراق بـيرون رفتند و راه را گم كردند و مردند. بنابر اين طبيعىاست كه اين حادثه ميان مدينه و عراق روى داده باشد، نه ميان مكه ومدينه .(81)
2ـ چـنـانچه ميان يثرب و عراق جايى كه حموى از آن نام نبرده وجودداشـتـه بـاشـد، رفـت و آمـد از آنـجـا تـا مـكـه بـيـش از ده روزطـول مـى كـشـد. در حـالى كـه مورخان زمان مسافرت مسلم از مكه تاكـوفـه را تـعيين كرده و گفته اند: وى روز پانزدهم رمضان از مكهحـركـت كرد و در روز پنجم شوال به كوفه رسيد؛ كه مجموع مدتمـسـافرتش بيست روز مى شود واين بسيار كوتاه تر از مدتى استكـه مـسـافـر از مكه به مدينه (و سپس كوفه ) طى مى كند. چنانچهمـدت سـفـر فـرستاده مسلم از اين مكان و بازگشت او را استثنا كنيم ،مـدت سـفـر او از مـكـه تا كوفه كمتر از ده روز مى شود؛ و پيمودنچنين مسافتى در اين مدت عادتا محال است .
3ـ امـام (ع ) ـ در ايـن نـامه ـ مسلم را به ترس متهم كرده است ؛ و اينمـوضـوع بـا مـوثـق شـمـردن مـسـلم و اين كه او شخص مورد اعتماد وبـزرگ اهـل بـيت اوست و فضيلتى بيش از ديگران دارد در تعارضاست . چگونه ممكن است كه امام بااين اوصاف بازهم او را به ترسمتهم كند.
4ـ تـرسـو خـوانـدن مـسلم با سيره عملى وى تناقض دارد. زيرا اينقـهرمان بزرگ ، دلاورى و شجاعتى خيره كننده از خود نشان داد و درهـنگام حمله گروه هاى كوفى ، بى آن كه كسى او را يارى دهد و ياپشتيبانى كند، يك تنه با آنها به مقابله پرداخت . وى شمار زيادىاز آن سپاه انبوه را كشت و آنها را وحشتزده و بيمناك ساخت . هنگامى همكـه او را اسـيـر گـرفـتـه نـزد ابـن زيـاد بردند، اثرى از ذلت وشـكـسـت در وى ديـده نـشده بلاذرى درباره مسلم مى گويد: او شجاعتـريـن و سـرسـخـت تـريـن مـردان بـنـىعـقـيـل بـود(82)؛ و بـلكـه پس از ائمه (ع ) شجاع ترينهاشمى تاريخ است .
ايـن حـديـث افترايى است كه براى كاستن از ارج و مقام اين فرماندهبـزرگ كـه از مـفـاخر امت عربى و اسلامى به شمار مى آيد ساختهشده است )).(83)
از ايـن رو ما در اين باره ، نظر قرشى را بر نظر مقرم ترجيح مىدهـيـم ، و بـر اين باوريم كه اصل نامه و پاسخش صحت ندارند؛ وبه گمان قوى اصل حادثه نيز درست نيست . مسلم در كوفه
چـنان كه گذشت ، امام حسين (ع ) به مسلم سفارش كرد كه در كوفه، نـزد مـورد اعـتـمـادتـريـن مـردم شـهـر بـرود و فرمود: ((چون واردشـهـرشـدى نـزد مـوثق ترين ساكنانش فرود آى )).(84)چـرا كـه لازمـه طـبيعى آغاز عمل سياسى ـ انقلابى مسلم براى دعوتمـردم بـه فـرمـانـبـردارى از امـام و بـسـيج آنان براى قيام همراه آنحـضـرت ، و دسـت بـرداشتن از آل ابى سفيان ، اين بود كه پايگاهوى مـنـزلى بـاشـد كـه صـاحـب آن دوسـتـداراهل بيت (ع ) و موثق ترين فرد كوفه باشد.
ابـن كـثـير مى نويسد:(85) هنگامى كه وارد كوفه شد درخانه مردى به نام مسلم بن عوسجه اسدى (86) فرود آمد.بـه قـولى ديـگـر وى درخـانـه مـخـتـار بـن ابـى عـبـيـد ثـقـفـى(87) فرود آمد. شيخ مفيد گويد: ((... آنگاه مسلم پيش رفتتـا بـه كـوفـه وارد شد و در خانه مختار بن ابى عبيده ـ كه امروزخـانـه مـسلم بن مسيب خوانده مى شود ـ درآمد. پس از آن شيعه نزد وىبـه آمـد و شـد پرداختند و چون مردم نزد وى آمدند و شمارشان زيادشـد، نـامـه حـسـيـن (ع ) را برايشان مى خواند و آنان مى گريستند.هجده هزار تن از مردم با مسلم بيعت كردند؛ و او اين موضوع را براىحـسـيـن (ع ) نـوشـت و از او خـواسـت كـه بـه كـوفـهبيايد...))(88)
اما پس از ورود عبيدالله زياد به كوفه ، به عنوان والى شهر، ازسـوى يـزيـد و حصول تحولات سريع و پى در پى نوع فعاليتمسلم نيز تغيير كرد و به خود شكل پنهانى گرفت . وى ناچار شدكـه مـحـل اسـتـقـرارش را تـغـيـيـر دهـد و بـه خـانـه هـانـى بـن عروه،(89) رئيس و بزرگ قبيله مراد برود. هانى از اشراف وبزرگان شيعه در كوفه بود.نامه امام (ع ) به محمد حنفيه و بنى هاشم
ابن عساكر و ابن كثير نقل كرده اند كه امام (ع ) (هنگام حضور در مكه) بـه مـدينه پيغام داد و از بنى هاشم خواست كه نزد وى بشتابند.به دنبال آن گروهى از آنان نزد وى آمدند و محمد بن حنفيه نيز بهآنـهـا پـيـوست . ولى نام افراد بنى هاشم ، در اين روايت ذكر نشدهاست .(90)
ذهـبـى گـويد: حسين (ع ) به مدينه [پيغام ] فرستاد و شمارى اندكاز بـنـى عـبـدالمـطـلب نـزد وى آمـدنـد. ايـنـان زن و مـرد نـوزده تـنبودند.(91)
مفهوم روايت اين است كه بنى هاشم از مدينه همراه حسين (ع ) نيامدند.بـلكـه پـس از دعـوتـى كـه بـه وسـيـله ايـن نـامـه از آنـان بـهعمل آمد، در مكه به وى پيوستند.
ولى بنابر منابع تاريخى شيعه امام حسين (ع ) از مكه براى محمدحنفيه و بنى هاشمى كه در مدينه نزد وى بودند نامه اى فرستاد؛كه در عين اختصار، معانى بسيار بلندى را در خود جاى داده است و ازباشكوه ترين نامه هاى امام (ع ) به شمار مى آيد.
در روايتى از امام باقر(ع ) آمده است كه امام حسين (ع ) نامه اى را ازمكه فرستاد؛ كه متن آن چنين است :
((بسم الله الرحمن الرحيم
از حـسـين بن على به محمد حنفيه و كسانى از بنى هاشم كه نزد وىهستند.
هـر كـس بـه مـن بـپـيـونـدد بـه شهادت مى رسد؛ و هر كس نپيوندد،پيروزى را درك نخواهد كرد. والسلام .))(92)
مـتـن ايـن نـامـه ، بـا انـدكـى تـفـاوت از امـام صـادق (ع ) نـيـزنقل شده است و از ظاهر آن چنين برمى آيد كه امام حسين (ع ) آن را پساز خروج از مكه نوشته است .(93)
مفهوم نامه : علامه مجلسى در توضيح مفهوم اين نامه مى نويسد: بهپـيـروزى نـمى رسد، يعنى به پيروزى هاى دنيوى نمى رسد و ازآنـهـا بهره مند نمى شود. از ظاهر اين پاسخ نكوهش كسانى كه بهامـام نـپـيـوسـتـند برمى آيد. شايد هم معنايش اين باشد كه امام (ع )آنـان را مـخـيـر گـذاشـتـه است ؛ و بنابر اين هر كس تخلف ورزيدهگناه نكرده است .(94)
بـنـابـرايـن ، عـلامـه مـجلسى پيروزى را به معن