له هاى كلان اجتماعى و انسانى , و حـجـم وسـيعى از ريزترين مسايل انسانى را مى توان در اين فرهنگ شاهد بود و ازآن الگو گرفت .
آنچه در عاشورا رخ داد از نظر زمينه ها, عناصر و عوامل شكل گيرى و انجام آن , در بسيارى موارد مـنـحـصر به فرد است و به همين بيان , فرهنگ شكل گرفته از آن نيز هويتى ويژه دارد.
اما حوزه تـاءثيربخشى و حركت آفرينى آن , بسى گسترده و مستمر است .
و اين حقيقتى است كه درارزيابى عاشورا تا اينك , بيشترين توجه را به خود اختصاص داده است .
تـا كـنون فرهنگ عاشورا از زواياى بسيارى مورد ارزيابى و كنكاش صاحبان انديشه و تحقيق قرار گـرفـته است كه بسى قابل تاءسى و تقدير است .
طبعا عاشورا نيز مانند بسيارى مسايل و جريانات تـاريـخـى ـ اجتماعى ديگرنتوانسته و نمى تواند به گونه اى هماهنگ و در يك راستا مورد داورى قرارگيرد.
اين واقعيت , افزون بر محدوديتهاى اسناد تاريخى كه به گونه اى معمول , بسيارى زوايا را در ابـهـام و تـرديـد بـاقـى مـى گـذارد, نـاشـى از تـفاوتهاى بسيار و گسترده اى است كه در ديـدگـاهـهـاى تحليل گران وجود دارد.
تفاوتهايى كه گاه بسيار عميق و در حوزه مسايلى بس اسـاسـى و مـهـم اسـت .
بـخـش وسـيـعـى از ايـن تـحـلـيـلـهـا و ارزيـابـيـهـا, حاصل اصول و پيش فرضهاى قطعيت يافته اى است كه ملاكهايى متقن در ارزيابى عاشورا تلقى شده اند.
واين است كـه بـا وجـود مواد و منابعى يكسان در برابر ارباب تحقيق و نظر,شاهد قضاوتهايى بس متفاوت و حـتـى مـتـنـاقـض مى باشيم .
بخشى ازپراكندگى موجود در آراء و تحليلهايى كه در باره عاشورا صـورت گـرفـتـه ,ناشى از قوت و ضعف اشراف بر منابع و مستندات است , اما بسيارى نيزمعلول ديـدگـاهـهـاى پـراكنده ولى جزمى تحليل گران , حتى در اصولى ترين مسايل است كه زيربناى ارزيابى و تحليل آنان را متفاوت مى سازد.
بـراى مـثال اگر عاشورا را به عنوان حركتى ناخواسته و انفعالى تلقى نموديم , طبعا تحليلى كه بر اجزاء و در مجموع , بر كل آن مى گذاريم ,به گونه اى بسيار متفاوت با اين ديدگاه خواهد بود كه ايـن حـركـت , حـركتى خودخواسته و برخاسته از موضعى هجومى و در تمام مراحل كاملاانتخابى بوده است .
چنان كه اگر با اين تلقى به ارزيابى آن پرداختيم كه نه تنها رهبرى اين قيام بلكه حتى هـيـچ يـك از انـبـيـاء و ائمه (ع ) نيز در صددبرپايى حكومت و تشكيلات سياسى براى اداره مردم نـبـوده انـد و بـه ايـن تـلـقى معتقد شديم , نتيجه اى كه در بررسى قيام عاشورا به دست خواهيم داد,بـسـيـار مـتـفـاوت بـلكه متضاد با تحليلى است كه حركت سيدالشهدا(ع ) را درجهت برپايى حكومت عدل مى داند.
طـبـعـا در انـگـيـزه هـا و عـلـل غـايى تحليل و بازگويى فرهنگ عاشورا نيزمى توانيم شاهد اين پراكندگى باشيم .
و اين خود سخت در نقشى كه عاشورادر جامعه ايفا مى كند, دخالت دارد.
در واقع , نقش آفرينى عاشورا منوط به نوع انگيزه هايى است كه تحليل ما را سامان مى بخشد و شكل مـى دهـد, چـرا كـه انـگيزه تحليل ما, به نوع برداشت ما از دستاوردهايى كه از اين فرهنگ انتظار داريم , شكل مى دهد.
همان گونه كه چگونگى تحليل و ارزيابى ما از آن , تفسير ما از يك جريانى كه مى تواند به عنوان يك الگو و اسوه معرفى گردد را تحت تاءثيرمى گيرد.
از عاشورا و فرهنگ برخاسته از آن , تا كنون , در بسيارى زوايابه گونه اى مستقل , ارزيابى و تحليل صـورت گـرفـتـه اسـت , ولـى آنـچـه در ايـن فرصت مى تواند به عنوان يك موضوع مفيد و قابل پـى گـيـرى مـورد تـوجـه قـرار گيرد و در قالب يك بحث مستقل عمومى تا كنون مورد عنايت لازم قـرار نـگـرفـته است , طرح قيام عاشورا و موضع سيدالشهدا(ع ) در فقه , به عنوان يك مستند فـقهى مى باشد.
پرداختن به تحليلى فقهى در باره موضع قاطع آن حضرت (ع ) و ديدگاههاى آن دسـته از فقيهان كه در مباحث اجتهادى خويش به اين مهم پرداخته اند, مى تواند براى بسيارى از علاقه مندان به مباحث اجتماعى , فقهى تازگى داشته و راهگشا باشد.
اينكه در فقه از چه زاويه اى به حركت امام (ع ) نگريسته شده و فقه درچه قالبى مى تواند به ارزيابى ايـن حـركـت بـپـردازد و فقها در تحليل خود,كدام چارچوب را پذيرفته و بر اساس آن به ارزيابى نـشـسـتـه انـد, مـى تـوانـد به راحتى نوع نگرش آنان به اين حركت تاريخى را نشان دهد.
سنجش ايـن گـفته ها با آنچه فقيه فرزانه , حضرت امام خمينى (قده ) به عنوان ديدگاه روشن اجتهادى و فقهى خويش در اين خصوص , ارائه كرده است , گوياى سطح بينشها و تفاوت در ملاكهاى ارزيابى فـقهى عاشورا است .
چنان كه ملاك متقنى براى ارزيابى و سنجش تحليل برخى كسان ديگر است كـه بيشتر و يااساسا با صبغه اى تاريخى ـ اجتماعى به بررسى و كنكاش در اين باره پرداخته اند و نه يـك بررسى فقهى .
برخى از اينان گاه گرفتار اشتباهاتى فاحش شده اند كه از نگاه اهل نظر بلكه حتى عموم جامعه پنهان نمانده است .
بـه هـر روى , همان گونه كه اشاره شد ارزيابى عاشورا در فقه را فتح بابى مى شماريم كه تلاش بس بيشترى را در جهت ارزيابى و شرح جوانب مختلف آن مى طلبد و اين بر عهده فرصتهاى ديگر و انديشه هاى پربار است كه به اين مهم بپردازند.
ان شاءاللّه .= پيش درآمد
از جـمله مباحثى كه در بحث جهاد مورد بررسى و كنكاش قرار گرفته است موضوع آتش بس و قـرار صلح با دشمن و ترك جنگ مى باشد.
آنچه در فقه با عنوان هدنه و يا مهادنه آمده است به همين انگيزه و در همين مقوله مى باشد.
تعريفى كه محقق اول , صاحب شرايع , متوفاى 676ه ريال .
ق ارائه مى دهد عبارت است از پيمان بر ترك جنگ در مدتى مشخص : هى المعاقدة على ترك الحرب مدة معينة ((1))
نزديك به همين تعريف را علامه حلى , متوفاى 726ه ريال .
ق دارد: هى المعاهدة على ترك الحرب مدة من غير عوض ((2))
چـنـان كـه گفته اند, قيد بلاعوض ناظر به عدم اعتبار عوض و شرطيت آن درچنين قراردادى است و نه اينكه عدم عوض جزء شروط آن باشد.
((3))
ايـنـكـه مـعاهده هدنه از ديدگاه شرعى چه حكمى دارد و در شرايطمختلف چه وضعيتى پيدا مـى كند, پرسشى است كه هر يك از فقهاى عظام با عنايت به ادله متعددى كه از كتاب و سنت در اخـتـيـار اسـت , بـه بـررسـى وپـاسـخ پرداخته اند.
و نيز اينكه اين پيمان , براى چه مدتى مى تواند تنظيم شود و تا چه زمانى محترم شمرده مى شود و جداى از نصوص و ظواهر ادله ,عوامل و عناصر ديـگرى چون قوت و ضعف مسلمانان , مصلحت سنجى عمومى و غيبت امام معصوم (ع ) و نيز شوق شـهادت به عنوان واقعيتهاى بيرونى , به چه ميزان دخالت دارد, از جمله محورهاى مورد بحث در كلام فقهاست .
تـوجـه به مجموعه ادله اى كه هر يك به گونه اى و گاه با برداشتهاى متفاوت , مورد تمسك قرار گرفته است , مى تواند نمايى كلى از فضاى بحث را ترسيم كند.
بى نياز از اينكه استدلالهاى هر يك از اطـراف قـضـيـه را بـه تـفـصـيـل گـرد آوريـم , اين اجمال مى تواند جايگاه طرح قيام حضرت امام حسين (ع ) در فقه را ـ توسط جمعى از فقها ـ بيشتر روشن كند.
چنان كه درتحليل حركت آن بزرگوار, و معرفى آن , به