نان و مسلمانان ! هانى و سعيد آخرين نفراتى بودند كه نامه هاى دعوت شما را آوردند.
همه حرفهاى شما را فهميدم .
حرف شمااين است كه امام نداريم , تو بيا كه شايد خداوند به واسطه تـو مـا را بـرهدايت و حق مجتمع سازد.
من پسرعمويم را با اين ماءموريت كه وضعيت شما را برايم بـنـويـسـد بـه سـوى شـمـا فرستادم .
اگر برايم نوشت كه رفتار و عمل شما نيز مطابق مضامين نـامـه هايتان است , به زودى خواهم آمد.
به جانم سوگند كه آن كس مى تواند امام و رهبر باشد كه عـمـل كـنـنـده بـه قـرآن ,عـدالـت پـيشه و ملتزم به حق باشد و جانش را در گرو خواست الهى گذارد.
والسلام .
چـنـان كـه سيدالشهدا(ع ) هنگامى كه با سپاهيان حر بن يزيد روبه رو شدهنگامه اقامه نماز ظهر, ضمن سخنانى كه خطاب به سپاهيان كوفه ايرادنمود, به همين نامه ها و مضمون آنها اشاره فرمود.
بـه نـوشـتـه شـيخ مفيد,حسين (ع ) به حجاج بن مسروق , هنگام ظهر دستور داد اذان بگويد.
پس ازاذان , حضرت (ع ) با عبايى بر دوش و نعلين خود, از خيمه بيرون آمد, حمد وستايش خداوند را به جاى آورد, آنگاه خطاب به ياران حر كه براى اقتداى به حضرت (ع ) آماده شده بودند فرمود: اءيها الناس ! انى لم آتكم حتى اءتتنى كتبكم و قدمت على رسلكم اءن اقدم علينا فانه ليس لنا امام لـعل اللّه اءن يجمعنا بك على الهدى و الحق فان كنتم على ذلك فقد جئتكم فاعطونى ما اطمئن الـيـه مـن عهودكم و مواثيقكم .
و ان لم تفعلوا و كنتم لقدومى كارهين انصرفت عنكم الى المكان الذى جئت منه اليكم .
((41))
اى مـردم ! من به سراغ شما نيامدم تا اينكه نامه هاى شما به من رسيد وپيكهايتان در رسيد كه به سـوى ما بيا, چرا كه ما را امامى نيست , شايدخداوند ما را به واسطه تو بر هدايت و حق گرد آورد.
پـس اگـر شـمـاهـمـچـنـان بـر دعـوت خـود هـسـتـيـد كـه خـوب , مـن آمده ام .
پس عهد و پـيـمـانـى اطمينان بخش به من دهيد.
و اگر چنين نمى كنيد و نسبت به آمدنم ناراحتيد, از شما روى گردان شده و به همان جايى كه از آن آمده ام برمى گردم .
بـه عـنوان نمونه مى توان از نامه اى ياد كرد كه سران كوفه پس از خبر مرگ معاويه و به دنبال يك گردهمايى در خانه سليمان بن صرد خزاعى , به حضرت (ع ) نوشتند.
محمد بن بشر همدانى , جريان را اين گونه بازگو مى كندكه ما در خانه سليمان بن صرد گرد هم آمديم .
سليمان سخنرانى كرد و گـفـت :مـعاويه به هلاكت رسيده است و حسين (ع ) از بيعت با بنى اميه امتناع جسته و به سوى مكه رفته است , و شماها شيعه او و شيعه پدرش مى باشيد.
لذا اگرمى دانيد كه او را يارى مى كنيد و بـا دشـمـنـش مى جنگيد به او نامه بنويسيد واگر از سستى و شكست نگران هستيد حضرت را فـريـب ندهيد.
جمعيت گفتند: نه , با دشمنش مى جنگيم و خودمان را به خاطرش فدا مى كنيم .
اين بود كه سليمان گفت : پس برايش نامه بنويسيد.
مـتـن اين نامه كه توسط دو نفر پيك به نامهاى عبداللّه بن سبع همدانى وعبداللّه بن وال تميمى با شـتـاب زيـاد براى حضرت (ع ) فرستاده شد و آن دو, دربيستم ماه رمضان در مكه تقديم امام (ع ) كردند, چنين است : بـسـم اللّه الـرحـمـن الرحيم .
للحسين بن على , من سليمان بن صرد, و المسيب بن نجبة , و رفاعة بـن شداد, و حبيب بن مظاهر, و شيعته من المؤمنين والمسلمين من اهل الكوفة .
سلام عليك .
فانا نـحمد اليك اللّه الذى لا اله الاهو.
ام ا بعد: فالحمد للّه الذى قصم عدوك الجبار العنيد الذى انتزى عـلـى هـذه الامـة فابتزها, و غصبها فيئها, و تاءمر عليها بغير رضى منها, ثم قتل خيارها, و استبقى شرارها, و جعل مال اللّه دولة بين جبابرتها و اءغنيائها,فبعدا له كما بعدت ثمود.
انه ليس علينا امام , فـاءقبل لعل اللّه اءن يجمعنا بك على الحق , و النعمان بن بشير فى قصر الامارة لسنا نجتمع معه فى جـمـعـة و لانـخرج معه الى عيد, و لو قد بلغنا انك قد اقبلت الينا اءخرجناه حتى نلحقه بالشام , ان شاءاللّه .
والسلام عليك و رحمة اللّه .
((42))
مـضـمـون نامه كه به عنوان شيعيان حضرت (ع ) نگاشته شده و نام چهار نفر ازسران اين اجتماع , يـعنى سليمان بن صرد و مسيب بن نجبه و رفاعة بن شداد وحبيب بن مظاهر نيز در آن برده شده , ايـن اسـت كـه مـا خداى را سپاسگزاريم كه معاويه , آن دشمن ستمكار و كينه توز تو را كه به ناحق بـرگرده اين امت سوار شد و اموال آن را به چپاول برد و خوبان را كشته و بدان را ميدان داد,نابود ساخت .
ما اينك امامى نداريم .
به سوى ما بيا كه شايد خداوند ما راگرد حق آورد.
و نعمان بن بشير در دارالامـاره اسـت و مـا را بـا او كارى نيست و اعتنايى به او نداريم , و اگر به ما خبر برسد كه به سوى ما حركت كرده اى او را از شهر بيرون خواهيم كرد تا به شام , ملحقش سازيم .
به هر حال , امام خمينى (قده ) ديدگاه يادشده را سالها پس از آن نيز, به مناسبت پيام نوروزى سال 67, اين گونه اظهار مى دارد: سيدالشهدا سلام اللّه عليه , تمام حيثيت خودش , جان خودش را وبچه هايش را, همه چيز را [داد.
] در صورتى كه مى دانست قضيه اين طورمى شود.
كسى كه فرمايشات ايشان را از وقتى كه از مدينه بـيرون آمدند وبه مكه آمدند و از مكه آمدند بيرون , حرفهاى ايشان را مى شنود همه را,مى بيند كه ايـشـان متوجه بوده است كه چه دارد مى كند.
اين جور نبود كه آمده است ببيند كه [چه مى شود.
] بلكه آمده بود حكومت هم مى خواست بگيرد, اصلا براى اين معنا آمده بود و اين يك فخرى است و آنـهـايـى كـه خيال مى كنند كه حضرت سيدالشهدا براى حكومت نيامده , خير, اينهابراى حكومت آمـدنـد, بـراى ايـنـكه بايد حكومت دست مثل سيدالشهداباشد, مثل كسانى كه شيعه سيدالشهدا هستند باشد.
((43))
ايـن هـمـان حقيقت است كه سيدالشهدا(ع ) در نخستين برخورد با دستگاه بنى اميه پس از مرگ مـعـاويـه , آنـگاه كه هنوز در مدينه بود و مواجه بادرخواست وليد بن عقبه , حاكم مدينه , مبنى بر بـيـعـت بـا يـزيد بن معاويه شد,بر آن تاءكيد ورزيد و با تصريح به شايستگى خويش براى خلافت و امـامـت و عـدم شـايـسـتگى كسى چون يزيد براى اين منصب , از بيعت با او سر باز زد.
حضرت (ع ) خطاب به وليد فرمود: اءيـهـا الامـير! انا اهل بيت النبوة و معدن الرسالة و مختلف الملائكة ومحل الرحمة و بنا فتح اللّه و بناختم , و يزيد رجل فاسق شارب خمر قاتل النفس المحر مة معلن بالفسق , و مثلى لايبايع لمثله و لكن نصبح و تصبحون و ننتظر و تنتظرون اءينا اءحق بالخلافة و البيعة ((44))
.
اى امـيـر! ما خاندان نبوتيم و خاستگاه رسالت , آمد و شدگاه فرشتگان وجايگاه رحمت .
با ماست كـه خـداونـد آغـاز كـرد و با ما پايان داد.
و يزيدمردى است فاسق , شرابخوار, قاتل جان بى گناه و آشـكـارا مرتكب فسق مى شود.
و كسى مثل من با مانند او بيعت نخواهد كرد, لكن ما و شمامنتظر مى مانيم تا معلوم شود كدام يك از ما سزاوارتر به خلافت وبيعت است .
از طرف ديگر, خود حضرت (ع ) پس از مرگ معاويه , نامه اى را با يك متن ,به صورتى مخفيانه و در حـالـى كـه عبيداللّه بن زياد حاكم بصره بود, براى جمعى از سران و بزرگان بصره كه نام برخى از آنـان در تـاريـخ آمـده اسـت نـوشت , 