وياى احوال وى شد.
اُسامه كه انتظار چنين برخورد محبّت آميزى را از امام نداشت ؛ آهى كشيد و اظهار داشت : يا ابن رسول اللّه ! غم و اندوه بسيارى دارم .
حضرت ابا عبداللّه عليه السّلام به او خطاب كرد و فرمود: مشكل و ناراحتى تو چيست ؟
اُسامه اظهار داشت : قَرْض و بدهى سنگينى بر دوش دارم كه به مقدار شصت هزار درهم مى باشد.
حضرت او را دلدارى داد و فرمود: ناراحت نباش ، تمام قرضى كه بر عهده دارى ، من تعهّد مى نمايم كه آن ها را بپردازم .
اُسامه گفت : مى ترسم پيش از آن كه بدهكارى هايم پرداخت شود، از دنيا بروم .
امام حسين عليه السّلام فرمود: مطمئن باش پيش از آن كه من ، بدهى تو را نپرداخته ام ، هرگز نخواهى مُرد.
سپس حضرت . از نزد اُسامه حركت نمود تا قرض هايش را پرداخت نمايد؛ و پس از آن كه بدهكارى هايش پرداخت شد، فوت كرد.(25)
همچنين آورده اند:
روزى حضرت ابا عبد اللّه الحسين عليه السّلام در مجلس معاوية ابن ابى سفيان شد و ديد كه يك نفر عرب بيابان نشين از معاويه تقاضاى كمك دارد، ولى معاويه از كمك به آن عرب ، خوددارى نمود؛ و با حضرت مشغول صحبت گرديد.
عرب بيابان نشين از برخى افراد حاضر در مجلس سؤ ال كرد: اين شخص تازه وارد كيست ؟
پاسخ دادند: او حسين فرزند علىّ بن ابى طالب عليه السّلام است .
آن گاه اءعرابى حضرت را مخاطب قرار داد و گفت : اى فرزند رسول خدا! من از شما خواهش مى كنم تا نسبت به رفع مشكل من با معاويه صحبت كنى ؟
حضرت هم درخواست اعرابى را پذيرفت و سفارش او را به معاويه كرد و معاويه هم خواسته اعرابى را برآورد و نيازش را برطرف ساخت .
سپس أ عرابى با اشعارى چند امام حسين عليه السّلام را مدح و ثناء گفت ؛ و از آن حضرت قدردانى و تشكّر كرد.
معاويه به اعرابى معترض شد كه من به تو كمك نمودم و تو حسين را تمجيد و تعريف مى كنى ؟!
أ عرابى در پاسخ گفت : اى معاويه ! آنچه را كه تو به من دادى از حقّ آن حضرت بود كه سفارش و وساطت او را پذيرفتى ؛ و به جهت او مرا كمك و يارى كردى .(26)
آينده نگرى و پيش انديشى
مرحوم شيخ صدوق رحمة اللّه عليه در كتاب خود آورده است :
در يكى از روزها شخصى ، محضر مبارك امام حسين عليه السّلام شرفياب شد و ضمن احوال پرسى عرضه داشت : يا ابن رسول اللّه ! در چه حالتى هستى ؟ و شب را چگونه به صبح آورده اى ؟
حضرت در جواب فرمود: در حالتى به سر مى برم كه پروردگارم در هر لحظه شاهد و ناظر بر اعمال و كردارم مى باشد.
و آتش دوزخ را بر سر راه خود مى بينم ، مرگ كه به دنبال من است ، هر لحظه مرا مى جويد؛ و مى دانم كه محاسبه ، نسبت به گفتار و كردارم حتمى است ، پس سعادت و خوشبختى خود را در گرو اعمال و گفتار خود مى دانم ؛ و هر آنچه را دوست داشته باشم ، به آن دست نمى يابم ؛ و از آنچه بى زار و ناخرسندم ، نمى توانم خود را برهانم ؛ و بالا خره بايد تابع مقدّرات الهى ، باشم ؛ و ايمان دارم كه تمامى امور من به دست ديگرى است ، كه اگر بخواهد مرا مؤ اخذه مى كند؛ و اگر مايل باشد مرا عفو مى نمايد. پس با يك چنين حالتى كدام فقيرى در پيشگاه خداوند، از من فقيرتر و نيازمندتر خواهد بود.(27)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:3.xml">کتابخانه جامع خامس آل عبا (ع)</a><a class="text" href="w:text:1939.txt">توضیحات کتابخانه</a><a class="text" href="w:text:1940.txt">ارسال پیشنهادات و انتقادات</a></body></html>ورود كاروان اسرا به شام

روز اول صفر سال 61 هجرى، كاروان اسرا به دمشق نزديك مى شود .

ام كلثوم از شمر خواست كه آنان را از محلى كه جمعيت كمتر دارد وارد شهر كنند تا چشم مردم كمتر به آنان بيفتد؛ ولى شمر دستور داد آنان را از محل پرجمعيت وارد شهر كنند .

سرهاى مقدس شهدا را به نيزه كردند و همه از دروازه دمشق وارد شهر شدند .

ديوارهاى شهر آذين بندى شده بود و زنان خواننده دف مى زدند؛ گويى عيد بزرگى در پيش دارند! مردم شام كه مدتها زير باران تبليغات مسموم معاويه و يزيد بودند، هنوز از عمق فاجعه بى خبرند .

پيرمردى نزد اسرا آمد و گفت: خدا را سپاس مى گويم كه شما را كشت، مردم را از دست شما آسوده كرد و اميرالمؤمنين را بر شما مسلط نمود! امام سجاد (ع) به او فرمود: اى پيرمرد! آيا قرآن خوانده اى؟ او گفت آرى .

امام فرمود: آيا اين آيه را خوانده اى: قل لا أسألكم عليه أجرا إلا المودة فى القربى: اى پيامبر! بگو من در مقابل رسالتم از شما مزدى نمى خواهم مگر اينكه خويشاوندانم را دوست داشته باشيد (سوره شورى، آيه 23(؟ گفت: آرى خوانده ام .

امام فرمود: خويشان پيامبر ما هستيم .

آيا در سوره بنى اسرائيل اين آيه را خوانده اى : و آت ذا القربى حقه: به خويشاوند حقش را بده! (آيه 23(،؟ گفت: خوانده ام .

فرمود ذا القربى و خويشاوند رسول خدا ما هستيم .

آيا اين آيه را خوانده اى: و اعلموا أنما غنمتم من شى ء : بدانيد كه هر غنيمتى كه به دست مى آوريد، خمس آن به خدا و رسول و خويشاوند تعلق دارد (سوره انفال ، آيه 41)،؟ گفت: آرى خوانده ام .

امام فرمود: ذا القربى و خويشاوند پيامبر، ما هستيم .

آيا اين آيه را خوانده اى: إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهركم تطهيرا: اراده حتمى خداوند تعلق گرفته است كه هر گونه پليدى را از شما اهل بيت دور كند و شما را كاملا پاك كند(سورهاحزاب، آيه 33)؟ پيرمرد گفت: آرى خوانده ام .

امام فرمود: ما هستيم آن اهل بيتى كه خداوند به آيه تطهير مخصوصشان گردانيده است .

پيرمرد ساكت شد و از سخن خود پشيمان گرديد و گريست، عمامه خود را بر زمين زد و سر به آسمان بلند كرد و گفت: خدايا! من بيزارى مى جويم به سوى تو از دشمنان جنى و انسى آل محمد (ص) پس از آن به امام عرض كرد: آيا توبه من پذيرفته مى شود؟ امام فرمودند: اگر توبه كنى، خداوند مى پذيرد و تو با ما هستى .

او گفت: من توبه كردم .
چون داستان اين پيرمرد به گوش يزيد رسيد، دستور داد او را كشتند .

شايد اين نخستين بارقه آگاهى بود كه بر قلب مردم مى تابيد و مى بايست در نطفه خاموش شود؛ زيرا براى حكومت يزيد، هيچ چيز بدتر از آگاهى مردم نيست! زنان و بازماندگان اهل بيت در حالى كه با ريسمان به هم بسته شده بودند، به مجلس يزيد آورده شدند .

امام سجاد (ع) هنگام ورود، به يزيد فرمودند: تو را به خدا قسم مى دهم اگر رسول خدا (ص) ما را با اين وضع ببيند، فكر مى كنى چه خواهد كرد؟ يزيد دستور داد ريسمانها را بريدند .

سپس زنها راپشت سرش جاى دادند و آنگاه سر بريده امام حسين (ع) را مقابلش نهادند .

چون زينب (س) چشمش به سر برادر افتاد، گريبان خويش را پاره كرد و فرمود: حسين عزيزم! اى محبوب رسول خدا! اى فرزند مكه و منا! اى پسر فاطمه زهرا- بانوى بانوان جهان- اى فرزند دختر مصطفى! و تمام مجلس به گريه افتاد .

يزيد با چوب به لب و دندان امام مى زد و كينه خود را با اشعارى بدن مضمون ابراز مى كرد: اى كاش بزرگان طايفه من كه در جنگ بدر كشته شده بودند، حاضر بودند و مى ديدند كه طايفه خزرج چگونه از شمشير زدن ما به جزع آمده اند و مى نالند تا از ديدن اين منظره، فرياد شادى آنان بلند شود و بگويند: اى يزيد! آفرين برتو ! دستت درد نكند! ما بزرگان بنى هاشم 