را كشتيم و آن را به حساب جنگ بدر گذاشتيم .

امروز در مقابل آن روز! چون اين سخنان از يزيد شنيده شد، زينب (س) برخاست و خطبه تاريخى خود را آغاز كرد كه خلاصه آن چنين است: خطبه زينب كبرى (س) در شام الحمد لله رب العالمين و صلّى الله على رسوله و آله أجمعين .

خداوند مى فرمايد: ثم كان عاقبة الذين أساؤا السوآى : عاقبت آنان كه اعمال زشت را با بدترين وضعى مرتكب مى شدند، اين است كه آيات خدا را تكذيب كردند و به مسخره گرفتند (سوره روم، آيه 10) .

خداوند راست مى گويد .

اى يزيد! اينكه زمين و آسمان را بر ما تنگ كردى و ما را مانند اسيران به هر شهر و ديار كشاندى، گمان مى كنى به خاطر بى ارزش بودن ما نزد خدا و احترام تو نزد او است؟ به همين خاطر است كه بر خود مى بالى و ناز مى كنى و شادمانى كه دنيايت آباد شده و كارها بر وفق مراد است و سلطنت همواره براى تو باقى است؟ تند مرو! آهسته باش! مگر سخن خدا را فراموش كرده اى كه مى فرمايد: ،آنان كه به راه كفر بازگشتند، گمان نكنيد كه اين مهلت چند روزه اى كه به آنان داديم، مقدمه سعادت آنهاست؛ هرگز! بلكه اين مهلت براى آن است كه بر گناهان خود بيفزايند و براى آنان عذابى خواركننده در پيش است (سوره آل عمران، آيه 178)، اى پسر بردگان آزادشده! آيا اين از عدالت است كه تو زنان و كنيزان خود را پس پرده جاى دهى و دختران پيامبر را با صورتهاى باز و و بدون پوشش به همراه دشمنانشان در شهرها بگردانى و اهالى منازل، آنان را ببينند و دور و نزديك و پست و شريف، بر آنان كه هيچ ياورى ندارند، بنگرند؟ آرى، چگونه اميد مهربانى مى رود از كسى كه جگر آزادمردان را در دهان مى مكد و بيرون مى اندازد و گوشتش از خون شهيدان روييده است؟ اكنون مست و مغرور شده اى و خيال مى كنى گناهى مرتكب نشده اى؛ با چوب به دندانهاى ابا عبدالله،- سرور جوانان بهشت- مى زنى و شعر مى خوانى و مى گويى: ،درگذشتگان من در روز بدر خوشى كنند و بگويند: اى يزيد! دستت درد نكند! آفرين بر تو!، آرى؛ چگونه اين حرفها را نزنى و اين شعرها را نخوانى .

در صورتى كه دستت را در خون فرزندان محمد (ص) فرو برده اى و ستارگان درخشان زمين را كه دودمان عبدالمطلب بودند خاموش كرده اى! حالا پيران طايفه خود را صدا مى زنى و خيال مى كنى آنها مى شنوند؛ ولى به همين زودى تو نيز به آنان ملحق خواهى شد و در آنجا آرزو مى كنى اى كاش دستهايم شل و زبانم لال مى بود و اين سخنان را نمى گفتم و مرتكب اين جنايات نمى شدم! خداوندا! انتقام ما را از كسانى كه به ما ظلم كردند بگير و حق ما را از آنان بستان و ايشان را در آتش غضب خود بسوزان! اى يزيد! تو فقط پوست خود را شكافتى و گوشت خودت را پاره كردى .

طولى نمى كشد كه با اين بار سنگينى كه به گردن گرفته اى، بر رسول خدا وارد شوى، در آن روزى كه خداوند فرزندان پيامبر را جمع مى كند و حق آنان را مى گيرد .

هرگز گمان مكن آنان كه در راه خدا كشته شده اند، مرده اند؛ بلكه زنده اند و نزد پروردگار خود روزى مى خورند( سوره آل عمران ، آيه 169)

اگر چه فشارهاى روزگار، مرا به سخن گفتن با تو وادار كرده است، ولى من قدر و ارزش تو را كوچك و سرزنشت را بزرگ مى شمارم و توبيخ نمودن تو را كارى ستوده مى دانم .

اما چشمها اشك مى ريزد و سينه ها از آتش غمها مى سوزد! آه! چه شگفت آور است كه سپاه خداوند به دست سپاه شيطان كشته شوند! خون ما از اين دستها مى ريزد و گوشت ما در اين دهانها جويده و مكيده مى شود و آن بدنهاى طيب و طاهر در روى زمين مانده و گرگهاى بيابان، به نوبت آنان را زيارت مى كنند و درندگان، آنها را بر خاك مى مالند! اى يزيد! اگر امروز بر ما غلبه كردى، بزودى مؤاخذه خواهى شد و در آن هنگام چيزى ندارى مگر آنچه پيش فرستاده اى .

خداوند به بندگانش ستم نمى كند و ما به او شكايت مى كنيم . او پناه ما است . تو به كار خودت مشغول باش و تا مى توانى مكر و حيله كن و كوشش نما، ولى به خدا سوگند، نمى توانى نام ما را محو كنى و وحى ما را خاموش گردانى و اين ننگ و عار را از دامن خود بشويى؛ زيرا عقل تو عليل است و ايام زندگانيت اندك و روزى كه منادى فرياد زند: لعنت خدا بر ستمكاران!، در آن روز اجتماع تو پراكنده است! سپاس خداوندى را كه ابتداى كار ما را به سعادت و مغفرت و پايان آن را به شهادت و رحمت ختم نمود! ما از خداوند درخواست مى كنيم كه نعمت خويش را بر شهيدان ما تكميل كند و به اجر و مزد آنان بيفزايد و براى ما جانشينان نيكويى قرار دهد؛ او خداوندى بخشنده و مهربان است و او به تنهايى ما را بس است .

تنها او وكيل و كارگزار ماست! يزيد به يكى از خطباى دربارى دستور داد بالاى منبر رود و نسبت به امام حسين و پدر گراميش (عليهم السلام) بدگويى كند .

او نيز چنين كرد و يزيد را مدح و ستايش نمود .

حضرت سجاد (ع) فرياد زدند: واى بر تو اى خطيب! خشنودى مخلوق را به بهاى خشم و غضب خالق خريدى! پس جايگاه خود را در آتش جهنم ببين! در بعضى روايات تاريخى آمده است كه امام سجاد (ع) از يزيد خواستند اجازه دهد به منبر روند، يزيد اجازه نداد .

مردم به او گفتند: اجازه بده اين جوان سخن گويد! يزيد گفت: او اگر بالاى منبر رود، پايين نمى آيد مگر اينكه مرا و خاندان ابوسفيان را رسوا كند .

اطرافيان گفتند: اين جوان كه كارى نمى تواند بكند! يزيد گفت: شما او را نمى شناسيد؛ او از اهل بيتى است كه دانش را با پيكر خود آميخته است! با اين حال، اصرار اطرافيان مؤثر واقع شد و امام به منبر رفتند و با فصاحت و شيوايى تمام، خود را معرفى كردند و انتساب خود را به خاندان عصمت و طهارت يادآور شدند تا جايى كه فرياد ناله و گريه بلند شد و جو عمومى كاخ ظلم و ستم دگرگون گرديد .

يزيد كه مى خواست به هر طريق ممكن جلو اين سخنان را بگيرد و نگذارد مردم متوجه حقيقت امر شوند، به مؤذن دستور داد اذان بگويد .

مؤذن شروع به اذان گفتن كرد؛ ولى هر جمله اذان او با پاسخى از طرف امام مواجه شد: - الله أكبر - : تكبير مى گويم، تكبيرى بى قياس؛ تكبيرى كه به حواس انسانى درك نشود؛ چيزى بزرگتر از خداوند نيست! - أشهد أن لا إله إلا الله - مو و پوست و گوشت و خون من به يگانگى خداوند گواهى مى دهد! - أشهد أن محمدا رسول الله - (رو به يزيد كردند و فرمودند:) اى يزيد! اين محمد، جد من است يا جد تو؟ اگر او را جد خودت بدانى، دروغ گفته اى و اگر او را جد من مى دانى، پس چرا فرزندانش را كشتى؟ هنگام ورود كاروان اهل بيت به شام، مردم نادان و فريب خورده گمان مى كردند با اسراى خارجى روبرو هستند .

ولى معرفى بازماندگان و اهل بيت از خود و اعلام خويشاوندى آنان با رسول خدا (ص) آنان را آگاه كرد و مردم دانستند كه با چه كسانى روبرو هستند و اين اسراى به زنجير كشيده شده، در حقيقت فرزندان خاندان وحى الهى هستند .

حتى درباريان نيز تحت تأثير قرار گرفتند و صداى اعتراض بعضى از آنان بلند شد .

يكى از شاميان در حالى كه به طرف فاطمه، دختر امام حسين (ع) اشاره مى كرد، از يزيد خواست تا او را به كنيزى به وى ببخشد .

فاطمه به زينب (س) گفت: عمه جان! يتيم شديم و حالا مى خواه