زيارت بر گردد)).
بعد فرمود: آن شربت را چگونه يافتى ؟))
گفتم : ((گواهى مى دهم كه شما اهل بيت رحمتيد و تو وصى اوصيايى . هنگامى كه غلام شربت را آورد، توانايى نداشتم كه بر پا بايستم و از خودم نااميد بودم و چون آن شربت را نوشيدم چيزى از آن خوش ‍ بوتر و خوش مزه تر و خنك تر نيافتم . غلام گفت : مولايم فرمود بيا؛ گفتم : با اين حال مى روم هر چند جانم برود و چون روانه شدم گويا از بندى رها شدم . پس سپاس خداى را كه شما را براى شيعيان رحمت گردانيده است )).
فرمود: ((اى محمد! آن شربت را كه خوردى از خاك قبر حسين عليه السلام بود و بهترين چيزى است كه من به آن استشفا مى نمايم و هيچ چيزى را با آن برابر مكن كه ما به اطفال و زنان خود مى خورانيم و از آن خير بسيار مى بينيم )).
فرمود: ((شخصى آن را بر مى دارد و از حائر بيرون مى رود. آن را در چيزى نمى پيچد، پس هيچ جن و جانورى و چيزى كه درد و بلايى كه داشته باشد نيست ، مگر آنكه آن را استشمام مى كند و بركتش ‍ برطرف مى شود و بركتش را ديگران مى برند و آن تربت كه به آن معالجه مى كنند نبايد چنين باشد و اگر اين علت كه گفتم نباشد، هر كه آن را به خود بمالد يا از آن بخورد البته در همان ساعت شفا مى يابد و نيست آن مگر مانند حجرالاسود كه نخست مانند ياقوتى در نهايت سفيدى بود و هر بيمارى و دردناكى خود را بر آن مى ماليد در همان ساعت شفا مى يافت و چون صاحب آن دردها و اهل كفر و جاهليت خود را بر آن ماليدند سياه شد و اثرش كم گرديد)).
عرض كردم : ((فدايت شوم آن تربت مبارك را من چگونه بردارم ؟))
فرمود: ((تو هم مانند ديگران آن تربت را بر مى دارى ، ظاهر و گشوده و در ميان خرجين در جاهاى چركين مى افكنى پس بركتش مى رود)).
گفتم : ((راست فرمودى .))
فرمود: ((قدرى از آن به تو مى دهم ، چطور مى برى ؟))
عرض كردم : ((در ميان لباس خود مى گذارم )).
فرمود: ((به همان قرارى كه مى كردى برگشتى . نزد ما از آن هر قدر كه مى خواهى بياشام و همراه مبركه براى تو سالم نمى ماند)).
آن حضرت دو مرتبه از آن به من نوشانيد و ديگر آن درد به من عارض نشد.(49)آخرين توشه مرجع عارف آيت اللّه العظمى حجت رحمه الله عليه
مرحوم آية العظمى سيد محمد كوهكمرى ، معروف به آية اللّه حجّت از مراجع تقليد بود كه در سوم جمادى الاول سال 1372 قمرى در قم از دنيا رفت و قبرش در حجره اى واقع در غرب مسجد مدرسه حجتيه است و اين مدرسه عظيم از آثار اوست .
آية اللّه حجّت در اخلاص و تواضع و ساده زيستى ، كم نظير بود.
روزى كه در آستانه احتضار قرار گرفت ، به حاضران گفت : ((براى من مقدارى تربت سيدالشهدا بياوريد)).
مقدارى تربت حاضر كردند و با آب قاطى نمودند و ليوان را به ايشان دادند.
آية اللّه حجّت آن ليوان را به دست گرفت و نزديك لب آورد و گفت :
((آخرُ زادى من الدنيا تربة الحسين عليه السلام :
آخرين توشه من از دنيا تربت حسين عليه السلام است )).
آنگاه آب را نوشيد و سپس شهادتين را بر زبان جارى كرد و در حالى كه رو به قبله بود، در همان حال به جوار رحمت حق پيوست .(50)على عليه السلام و زائر حسينى
نقل شده است كه : در بغداد مردى فاسق و فاجر و خمار بود كه عمر خود را در اعمال نامشروع صرف كرده بود و مال بسيار داشت . چون اجلش در رسيد وصيت كرد كه : ((چون مرگ را دريابد، بعد از تجهيز و تكفين ، در نجف اشرف دفنم كنيد، شايد از بركت حضرت على عليه السلام خداوند عالم گناهان گذشته را، بدان حضرت ببخشد)). اين را گفت و جان به حق تسليم كرد. خويشان و اقوام او به وصيت او عمل نموده ، بعد از تجهيز نعش ، او را برداشته متوجّه نجف اشرف شدند.
خدام روضه شاه ولايت در آن شب حضرت على عليه السلام را در خواب ديدند كه آن حضرت بر سر صندوق حاضر شد و جميع خادمان آستان ملائك پاسبان را طلبيده و فرمود: ((فردا صبح مردى فاسق را به اينجا خواهند آورد. مانع شويد و نگذاريد كه او را در نجف دفن كنند كه گناهان او از عدد ريگ صحراها و برگ درختان و قطرات باران بيشتر است )). اين بفرمود و غائب شد.
چون صبح شد جميع ملازمان آستان بر سر قبر اميرالمؤ منين عليه السلام حاضر شدند و خواب خود را به يكديگر بيان كردند. همه اين خواب را ديده بودند. پس برخاستند و چوبها و سنگها به دست گرفته ، بيرون دروازه جمع شده ، همگى تا دير وقت به انتظار نشستند، ولى كسى پيدا نشد. از اين جهت برگشتند و متفكر بودند كه چرا اين واقعه به عمل نيامد.
از قضا آن جماعتى كه تابوت همراهشان بود، در آن شب راه را گم كرده به بيابان كربلاى معلى افتادند. چون روز شد از آنجا راه نجف اشرف را پيش گرفته ، روانه شدند. چون شب ديگر شد، باز حضرت شاه ولايت را در خواب ديدند كه خدام را طلبيده ، فرمودند ((چون صبح شود همه بيرون رويد و آن تابوتى كه شب پيش شما را به ممانعت او امر كرده بودم ، با اعزاز و اكرام هر چه تمامتر بياوريد و ساعتى در روضه من بگذرانيد. بعد از آن او را در بهترين جا دفن كنيد.))
خدام از شنيدن اين دو سخن منافى بسيار متعجب بودند. از اين جهت به شاه ولايت عرض كردند: ((اى پادشاه دين و دنيا! ديشب ما را منع فرمودى و امشب به خلاف آن در كمال شفقت و مهربانى امر فرموديد، در اين چه سرّى است ؟))
حضرت فرمود: ((شب گذشته آن جماعت راه را گم كرده ، به دشت كربلا افتادند؛ باد، خاك كربلا را در تابوت آن مرد افشاند؛ از بركت خاك كربلا و از براى خاطر فرزندم حسين عليه السلام خداوند از جميع تقصيرات او درگذشت و بر او رحمت كرد)).
پس خادمان همگى بيدار شدند و از شهر بيرون رفتند. بعد از ساعتى تابوت آن مرد را آوردند و پس از تعظيم تمام ، آن را به روضه مقدس اميرالمؤ منين عليه السلام حاضر كردند و صورت واقعه را آن طور كه اتفاق افتاده بود بر آن جماعت نقل نمودند.(51)پيغمبر و خاك خون آلود
از امّسلمه مروى است كه : رسول خدا شبى از ما غائب شد در مدّت طويلى و سپس به نزد ما آمد و ديديم آن حضرت گرد آلود و با موهاى ژوليده مراجعت كرده و در يك دست خود چيزى دارد كه انگشت ها را بسته است . عرض كردم : يا رسول اللّه چرا شما را بدين وضع پريشان و غبارآلود و ژوليده مى بينم ؟
حضرت فرمود: در اين وقت مرا سِير دادند به محلّى در عراق كه نامش كربلا است ، و مصرع حسين فرزند من و جماعتى از فرزندان اهل بيت مرا به من نشان دادند، و من شروع كردم كه خون هاى آنان را جمع كنم ، و اينك آن خون ها در دست من است ؛ و دست خود را به سوى من باز كرد و فرمود: بگير اينها را و محفوظ نگاهدار! من خون ها را گرفتم و توجّه كردم ديدم شبيه خاك قرمز رنگ است ؛ در شيشه اى نهادم و سر آن را بستم و محفوظ داشتم . چون حسين از مكّه به طرف عراق حركت كرد هر صبح و شب من شيشه را مى گرفتم و مى بوييدم و براى مصيبت آن حضرت مى گريستم . چون روز عاشوراى از محرّم يعنى همان روزى كه حسين در آن روز شهيد شد من در آن شيشه نگاه كردم ديدم تبديل به خون تازه شده است .(52)سفير فرنگ و ملامحسن فيض كاشانى
در قصص العلما مرقوم شده كه در زمان سلاطين صفويه شخصى از فرنگيان به اصفهان آمده و غير از تواتر دليل بر نبوت ختميه محمديه مى خواست و آن شخص در علم حساب و هيئت