ـراخ خـدا را بـر او تـنـگ كـرده بـودند بايد كجا مى رفت ؟ و اينتـفـسير سخن وى به محمد حنفيه است كه فرمود: ((چنانچه به لانههـر جـنـبـنـده اى از جـنـبـنـدگـان روى زمـيـنداخل شوم ، مرا بيرون مى آورند تا بكشند!))(149)
بـدون شـك مـطـالب مطرح شده از سوى شيخ شوشترى ، به ويژهتـوجـه بـه ايـن نـكـتـه كـه امـام دو وظـيفه دارد، يكى ظاهرى و يكىبـاطنى كه در طول يكديگرند و باهم منافاتى ندارند، دقيق است .او جـزئيـات ايـن ديـدگاه را كه نخستين بار به وسيله خود او مطرحشـد بـه خـوبـى روشن ساخت . ولى پذيرش اين بخش از سخن وىكـه مى گويد: ((چنانچه حضرت نزد كوفيان نمى رفت ، در حالىكه عرصه زمين فراخ خدا را بر او تنگ كرده بودند، بايد كجا مىرفـت ؟))، دشـوار اسـت . زيـرا از بـيـشـتـر روايت هاى تاريخى چنينبـرمـى آيـد كـه امـكـان رفـتـن بـه يـمـن و يـا جاهاى ديگر براى آنحضرت وجود داشت . چنان كه محمد بن حنفيه به ايشان گفت :
((بـه مـكـه بـرو، اگـر آنـجـا را مـطمئن يافتى كه به مقصد خويشرسيده اى و اگر چيزى جز اين بود به سرزمين يمن برو. زيرا كهمـردم يـمـن يـاران جـدّ و پـدر تـوانـد. آنـان از هـمه مهربان ترند ودل هـاشـان رئوف تـر اسـت و سـرزمينشان از هر جاى ديگر گستردهتر است . اگر آنجا را مطمئن يافتى كه به مقصود خويش رسيده اىوگـرنـه راه ريـگـسـتان ها و دره ها را در پيش گير و از شهرى بهشـهر ديگر برو، تا ببينى كه كار مردم به كجا مى كشد و خداوندميان ما و قوم تبهكار داورى كند.))(150)
طـرماح نيز به آن حضرت گفت : ((اگر مى خواهى كه در سرزمينىفـرود آيى كه خداوند تو را بدان وسيله حفظ كند تا در كار خويشبينديشى و روشن شود كه چه مى خواهى بكنى ، بيا تا شما را دركـوه بـلندمان به نام ((اءجاء)) ببرم و با تو حركت كنم تا شما رادر ((قُرَيّه )) جاى دهم .))(151)
و در نـقـل ديگرى آمده است : ((چنانچه اراده قطعى براى جنگ دارى دراءجاء فرود آى كه كوهى است بلند و به خدا سوگند كه هرگز تاكـنـون خـوار نـشـده ايـم و هـمـه قبيله ام تو را يارى مى دهند و تا درميانشان باشى از تو دفاع مى كنند)).(152)
بـنابر اين در اين مورد واقعيت امر آن گونه كه شيخ شوشترى مىگويد، كه امام هنگام رفتن از مكه پناهگاهى جز كوفه نداشت ، نيست.
عـلاوه بـر آنـچـه عـلامه مجلسى و شيخ شوشترى گفته اند، شايددرسـت تـر ايـن بـاشـد كـه بـگـويـيـم : قـصـد امـام رهـيـدن ازقتل در مدينه و به ويژه در مكه بود، زيرا با كشته شدن او انقلابدر نـطـفـه خـفـه مـى شـد و حـرمـت خـانه خدا مى شكست . چنان كه خودحـضـرت مى فرمايد: ((اى برادر ترسيدم كه يزيد بن معاويه مراغافلگيرانه در حرم بكشد؛ و من كسى باشم كه حرمت اين خانه بهوسـيـله او مـبـاح گـردد)).(153) زيـرا در ايـن صـورت ،امـويـان در هـمـه اين موارد نسبت به آنچه بر سر امام مى آمد خواه درمـديـنـه يا در مكه و يا در راه ، خود را بى گناه قلمداد مى كردند؛ وبـه ايـن وسـيـله قالب و ظاهر دينى حكومتشان را حفظ مى كردند. ياآنكه مصيبت بزرگترى درست مى شد و خود امويان در مقام خونخواهىامام برمى آمدند و كسى را كه خود به او فرمان كشتن حضرت را دادهبـودنـد، مـى كـشـتـنـد. يـا بـى گـنـاهـى را مـتـهـم مـى كـردند و بهقـتـل مـى رسـانـدنـد؛ و بـا اين ادعا كه صاحب خون امام هستند و قصدگـرفـتـن انـتـقـام وى را دارنـد، مـردم را مى فريفتند. در نتيجه مردمفـريـبـشـان را بـيـشـتـر مـى خـوردنـد و دوسـتى شان نسبت به آنهازيادتر مى گشت و تظاهر به ديندارى آنان و التزامشان به احكاماسـلامـى را تـاءيـيـد مى كردند. كه در اين صورت مصيبت وارده براسلام و امت اسلامى دردناك تر و تلخ ‌تر مى گشت . از آنجا كه اماممى دانست كه چنانچه بيعت نكند كشته مى شوند، كوشيد تا در زمانو مكان و با كيفيتى كه خود بر مى گزيند و طرحش را مى ريزد، امّادشـمـن اجرا مى كند، كشته شود. آن حضرت با منطق شهيد فاتح مىكـوشـد تـا شـهـادتـش در سـرزمـيـنى كه خود انتخاب مى كند تحقّقيابد، تا دشمن نتواند قتلگاه ايشان را پنهان كند و در نتيجه اهدافمـورد نظر و نهفته در پس اين قتل كه عمق جان امّت را تكان مى دهد ودر راسـتـايـى كـه خـود حسين (ع ) خواسته است به حركت درآورد، درنطفه خفه شود. نيز آن حضرت كوشيد تا آن رويدادهاى فاجعه آميزدر روز روشـن و نـه در تـاريـكـى شـب جـريـان يـابـد، تا گواهانبـيشترى بر آن شاهد باشند و دشمن نتواند بر اين وقايع دردناكپـرده بـيـنـدازد و سـرپـوش بـنـهـد. ايـن هـمـان هـدف نـهفته در پسعامل تبليغاتى است كه امام (ع ) عصر تاسوعا از دشمن مى خواهد كهتا بامداد عاشورا به وى مهلت دهند.(154) دقت كنيد!
گفتار سيد مرتضى
سيد شريف مرتضى ـ اعلى الله مقامه ـ درباره راز پافشارى امام (ع) بـر رفـتـن بـه كـوفـه ، نـظرى شگفت انگيز دارد؛ او مى گويد:((اگـر گـفته شود: دليل خروج امام (ع ) با خاندان و عيالش از مكهبـه سـوى كـوفـه ، در حـالى كـه دشـمـنـان وى بـر آن شهر مسلطبـودنـد و آزادانـه از سوى يزيد فرمان مى راندند و امر و نهى مىكردند. چه بود؟ او كه رفتار كوفيان را با پدرش ديده بود و مىدانـسـت كه اينان نامردمانى خيانت پيشه اند، چگونه بازهم با نظرهـمـه نـصـيـحـتـگـرانـى كه مخالف بيرون رفتن وى بودند مخالفتورزيد؟ ابن عباس كه به كشتن او يقين داشت اشاره كرد كه از رفتنچـشـم بـپوشد؛ و پسر عمر هنگام خداحافظى با وى گفت : به خداىمى سپارمت اى كشته شونده ))! و ديگر موارد...
پـاسـخ ايـن اسـت كـه مـى گـويم : مى دانيم كه هرگاه امام ظن قوىبـبـرد كـه بـا انجام كارى به حق خويش مى رسد و وظيفه اى را كهعـهـده دار اسـت بـه جـا مـى آورد، انـجـام آنفـعـل بـر او واجـب مـى شـود، گـرچـه در آن كـار نـوعـى مـشـقـتقـابـل تحمل هم وجود داشته باشد. سرور ما اباعبدالله نيز هنگامىبـه كـوفـه رفت كه از سوى مردم مطمئن شد و از آنان عهد و پيمانگـرفـت . آنـان بـه طور دلخواه و نه از سر اجبار؛ و آغازگرانه ونـه اجـابت كننده با او مكاتبه كردند. مكاتبه به وسيله بزرگان ،اشراف و قاريان در دوران معاويه و پس از برقرارى صلح ميان اوو حـسن (ع ) انجام شد؛ و آن حضرت آنچه را كه واجب بود در پاسخآنـان نـوشـت . بـار ديـگـر پـس از رحـلت امـام حـسـن (ع ) و در دورانمـعـاويه با وى مكاتبه كردند؛ و امام به آنان وعده داد و اميدوارشانسـاخـت . ولى دوران مـعـاويـه دورانى دشوار بود و در چنان دوره اىكـارى نـمـى شد كرد. پس از درگذشت معاويه بار ديگر مكاتبه راآغـاز و ضـمـن اظـهـار فـرمـانـبـردارى خواست و تمايلشان را تكراركـردنـد. امـام (ع ) نـيـز پـس از آن كـه نـيـروى آنـان را از يزيديانبـرتـر ديد اين گمان قوى در او پديد آمد كه ((رفتن واجب است ؛ وآنچه انجام داد از روى اجتهاد و سبب جويى بر او متعين گشت . اين كهمـمـكـن اسـت بـرخـى از مـردم بـه وى خـيـانـت كـنـنـد و حـتـىاهل حق در يارى او كوتاهى ورزند و آن امور شگفت انگيز روى دهد، درمحاسبات وى نگنجيده و مسلم بن عقيل هنگام ورود به كوفه 