ى قائم سيد على محمد!)) ! البته بايد از چپ بخوانيد پس ما براى همه مطالب ، محتاج علم ايم و محتاج استدلال ايم . بيش تر از همه ، به اين ها محتاج ايم ؛ چون مسئله ، مسئله دين است و بايد در مقابل اين بى سوادى و جهال وارداتى ، بايستيم ! اينان روى اين افرادشان ، كار مى كنند. لازم نيست رسوا هم بشوند. اين افراد، به طور مخفيانه پول مى گيرند. پس ما بايد علم كلام را خوب ياد بگيريم و در برابر اينان پاسخگو باشيم وگرنه گرگ ها، ما را مى خورند، آن چنان كه به هضم رابع برسد!!(73)
اطاعت ، لازمه معرفت
درباره معرفت و اعتقاد به امام (عليه السلام ) ادنى المعرفه كافى است . آن ، اين است كه فقط معتقد باشيم كه او، امام مفترض الطاعه (74) و وصى پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ولو اسم او را - و اين كه مثلا او همان كسى است كه با معاويه يا با مروان و طلحه جنگيد - را ندانيم . همچنين دانستن ترتيب آنان و اين كه امام چندم است ، لازم نيست . خدا كند آن چه را كه از ما مى خواهند، انجام دهيم و آنچه را كه مى خواهند انجام ندهيم ، انجام ندهيم .(75)
مرتبه اول در اعتقاد به امامت ائمه (عليهم السلام ) التزام قلبى به وصايت و خلافت ائمه اطهار (عليهم السلام ) و سفارش رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به آنان به نام هايشان و نام پدران بزرگوارشان ، و مرجعيت ايشان است ، و مرحله بعد، التزام عملى به متابعت از آنان است ، نه اين كه نماز بخوانيم و آنان و امامت آنان را قبول نداشته باشيم ! كسى كه به آنان اعتقاد نداشته باشد و از امامت انحراف داشته باشد، هلاك است ، گرچه نماز بخواند؛ چون ، اعتقادش خراب است . واى بر كسانى كه مدعى قرب به خدا هستند، اما ولى او را نمى شناسند.!(76)
همه طالب مرگ و شهادت
كارى كه به عابس (77) (رحمه الله ) نسبت مى دهند كه در روز عاشورا در ميدان جنگ زره را انداخت و لخت شد(78) سهل است ؛ زيرا تمام اصحاب و خود آن حضرت طالب مرگ و شهادت بودند و مى دانستند كه كار تمام است و تنها مساءله مردن و شهادت در ميان بود و عقلاى عالم در چنين مواضعى از خواسته خود دست برمى دارند، يعنى يا تسليم مى شوند و يا فرار مى كنند، مگر اين كه رابطه دينى و باعث و رادع (79) مذهبى و الهى داشته باشند، چنان كه اصحاب سيدالشهداء (عليه السلام ) در كربلا چنين بودند و مگر نزد آن ها اءحلى من العسل (80)؛ (شيرين تر از عسل ) بود. آيا مى شود گفت اين جمله خلاف واقع است ؟!(81)
احترام سادات
سؤ ال : آيا همه اولاد ائمه (عليهم السلام ) كه توسط حكومت ها و خلفاى جور شهيد شده اند، قصد خروج و مخالفت داشتند؟
جواب : مختلف بودند، لازم نيست داعيه و قصد خروج و قيام و براندازى داشته باشند. همين كه مى ديدند مردم دور آن ها جمع شده اند، مى ترسيدند كه مبادا روزى بيايد كه حكومت از دست آن ها گرفته شود. وگرنه كدام يك از ائمه (عليهم السلام ) بعد از حضرت سيدالشهداء (عليه السلام ) خروج كردند؟! انتساب آنان به حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) كافى بود كه مردم به آن ها توجه كنند، زيرا توجه به آن ها را توجه به حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى دانستند و در نتيجه هر خواسته اى داشتند برآورده مى شد، گذشته از اين كه هر كدام از آنان خصوصيات و مقامات و كراماتى داشتند و اين باعث مى شد كه مردم به سوى آن ها جلب مى شوند.(82)
شب زيارتى امام حسين (عليه السلام )
نوشته اند: شخصى در كربلا، بالا سر حرم حضرت سيدالشهداء (عليه السلام ) مى خواست نماز بخواند و نمى دانست كه آيا شب اول ماه رجب و شب زيارتى سيدالشهداء (عليه السلام ) است ، يا خير، لذا سؤ ال مى كند كه :
الليله ليله اول الشهر؟؛ ((آيا امشب ، شب اول ماه است يا خير؟)) آقاى ديگرى كه مى خواست مشغول نماز بشود، جواب داد: نعم ، الليله ليله الزياره ؛ ((بله ، امشب شب زيارت است .))
و مقصود او اين بود كه بله شب اول ماه است . خدا مى داند كه اگر حضرت صاحب (عليه السلام ) در ميان ما حاضر بود، از چه جهاتى حتى براى شناخت اول ماه و يا تاريخ اعياد و وفيات ائمه اطهار و... مستغنى بوديم !(83)
كرامتى از امام (عليه السلام )
آقا شيخ على زاهد قمى با آقاى اشرفى - رحمهما الله - به كربلا مشرف مى شدند آقاى اشرفى از ايشان سؤ ال مى كند كه آيا در اين مدت كه به كربلا مى رفتيد، چيز عجيبى مشاهده كرده ايد؟ ايشان صحبت كه نمى كرد؛ ولى دفترچه اى از جيبش بيرون آورد و به ايشان داد كه در آن نوشته بود: مردى صالح مقيد بود كه شب هاى پنجشنبه از نجف به كربلا جهت زيارتى شب جمعه برود، نزديك غروب مغازه خود را تعطيل مى كرد و مى رفت . يك روز پنجشنبه وقت غروب آفتاب دكان را تعطيل كرد و مقدارى ديرتر از شب هاى گذشته دكان خود را بست و آمد ديد كه مال ها و قافله حركت كرده و رفته اند خيلى ناراحت شد، ولى ناگهان ديد در گوشه اى چيزى است ، خوب نگاه كرد ديد كه شير است ! مى گويد: در دلم افتاد كه بر آن سوار شوم ، با اين چنين سابقه شجاعتى نداشتم . به جلو رفتم و بر روى شير نشستم . شير هم بلند شد و به سرعت به طرف كربلا رفت و از قافله هم گذشت . بعد از آن ، هر شب جمعه چنين برنامه اى براى او اتفاق مى افتاد.!(84)
بزرگوارى ائمه اطهار
روزى آقا در رابطه با بزرگوارى و اغماض ائمه اطهار - صلوات الله عليهم - فرمودند: در نزديكى نجف اشرف ، در محلى تلاقى دو رودخانه فرات و دجله ، آبادى اى است به نام ((مصيب ))، كه مردى شيعه هر شب جمعه براى زيارت مولاى متقيان اميرالمؤ منين (عليه السلام ) مى رفت . مردى از اهل سنت كه در سر راه خانه مرد شيعه خانه داشت چون مى دانست وى به زيارت حضرت على (عليه السلام ) مى رود همواره هنگام عبور وى او را مسخره مى كرد، حتى يك بار به ساحت مقدس على (عليه السلام ) جسارت كرد و مرد شيعه خيلى ناراحت شد. چون خدمت آقا مشرف شد خيلى بى تابى كرد و ناله زد كه : تو مى دانى اين مخالف چه مى كند.
آن شب آقا را در خواب ديد و شكايت كرد آقا فرمود: او بر ما حقى دارد كه هرچه بكند در دنيا نمى توانيم او را كيفر بدهيم . شيعه مى گويد عرض كردم : آرى ، لابد به خاطر آن جسارت هايى كه او مى كند بر شما حق پيدا كرده است ؟! حضرت فرمودند: نه ، بلكه او روزى در محل تلاقى آب فرات و دجله نشسته بود و به فرات نگاه مى كرد، ناگهان جريان كربلا و منع آب از حضرت سيدالشهداء (عليه السلام ) به خاطرش افتاد و پيش خود گفت :
((عمر بن سعد كار خوبى نكرد كه اينها را تشنه كشت ، خوب بود به آن ها آب مى داد بعد همه را مى كشت !))
و ناراحت شد و يك قطره اشك از چشم او ريخت ، از اين جهت بر ما حقى پيدا كرد كه نمى توانيم او را جزا بدهيم .
آن مرد شيعه مى گويد: از خواب بيدار شدم و حركت كردم ، هنگام برگشتن در سر راه ، آن سنى با من برخورد كرد و با تمسخر گفت : آقا را ديدى و از طرف ما پيام رساندى ؟! مرد شيعه گفت : آرى ! پيام رساندم و نيز پيامى دارم . او خنديد و گفت : بگو چيست ؟ مرد شيعه جريان را تا آخر بازگو كرد. وقتى فرمايش امام (عليه السلام ) را كه وى به آب نگاهى كرد و به ياد كربلا افتاد...و بازگو كرد، مرد سنى تا شنيد سر به زير افكند و كمى به فكر فرو رفت و گفت : خد