ى برند، معاويه دستور مى دهد كه يك جايزه خيلى مهمى به ايشان بدهند.
يزيد به پدرش مى گويد: ((چطور شد كه اين حرف تند را به تو زد و حال آن كه تو اين جايزه را به او مى دهى ؟!)) معاويه گفت : بنى ! الحق والله لهم ، اءخذناه منهم اءفلا نردفهم دابه غصبناها منهم : پسرم ! به خدا قسم حق (=حكومت ) براى آنان است و ما از آنان گرفته ايم . آيا (دست كم ) پشت سر خودمان ، بر مركبى كه از آنان غصب كرده ايم سوارشان نكنيم ؟!)). اين كلام ، براى شيعه حجت است ؛ اما غافلند. كاءنه چنين چيزى نبوده است !(222)
دغلى ها و نيرنگ هاى معاويه
خوارزمى نوشته است : معاويه وقت مرگش يك چيزى را به آن كسى كه متصدى تجهيزش بود، مى دهد و مى گويد: ((هنگامى كه مى خواهى مرا تكفين كنى ، اين را در چشم من بريز)). اين چه بود؟ به قول خودش ناخن حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) را گرفته بوده و ساييده بود و گفته بود: ((اين را به چشم من بريزيد و بعد مرا تكفين كنيد!))
آخر تو كه مى گويى : لا حكم له غير ذالك .(223) چطور حالا توسل به ناخن هاى ساييده شده اش مى كنى كه مثلا از عذاب محفوظ باشى ؟!(224)
ما كه نمى توانيم اين مساءله را حل بكنيم ! اگر كسى توانست حلش بكند به ما اطلاع بدهد! ما نفهميديم مطلب را كه چطور معاويه و يزيد و امثال اين ها مسلمانند؟! چطور معامله مسلمان با اين ها جائز مى شود؟ چطور از اين ها آب گرفته و خورده مى شود؟ چطور نكاح با اين ها جائز مى شود و همه اين ها بوده ، چطور؟ با اين كه يقين داريم كه در اين ها اسلام نبوده و مى دانيم كه عين اين مطالب با كفار حربى جايز نيست . كفارى هم كه در ذمه اسلام هستند، با آن ها نكاح دائم را جائز نمى دانيم .
چه عرض بكنيم ؟ كار، خيلى مشكل است مگر خودش (حضرت ولى عصر (عجل الله تعالى فرجه الشريف ) )تشريف بياورد و براى ما رفع اشكال كند. ما نمى توانيم بين اين مطالب جمع بكنيم ! خدا ما را به آن چه نزد خودش ‍ حق است ، هدايت كند.(225)
ابن زياد ملعون و تلاش براى آشوب افكنى
ابن زياد ملعون بعد از حضرت امير (عليه السلام ) و وصول امامت ظاهرى به امام حسن (عليه السلام )، نزد ابن عباس آمد و گفت : تريد اءن يتقيم هذا الاءمر؟: ((مى خواهى كه اين كار مستقيم شود يا نه ؟)) (منظور خلافت امام حسن (عليه السلام ) بود) گفت : ((بله )). ابن زياد گفت : اقتل فلانا و فلانا و فلانا: ((فلان و فلان و فلان را بكش ، كه اين ها مخل و مخالف خلافت امام حسن (عليه السلام ) هستند)).
اين ها شايد همان منافاتى بودند كه معلوم بود در زمان حضرت امير (عليه السلام ) باطنا با معاويه بودند. اين ها همان هايى بودند كه براى معاويه پيغام مى دادند كه (اگر بخواهى حسن بن على (عليه السلام ) را كت بسته تسليم تو مى كنيم .)) مى گويند: ابن عباس پاسخ گفت : ((مگر نديدى كه اين ها آمدند و صبح ، نماز جماعت خواندند؟!))(226) برعكس ، يزيد ملعون به ابن زياد سفارش كرد كه احبس على الظنه واقتل على التهمه (227): ((در كوفه كه وارد شدى كسانى را كه گمان مى كنى با حسين باشند حبس كن و آن هايى كه متهم به اين همراهى هستند، بكش )).(228)
عمه وليد و اداره امور مملكت
نوشته اند كه وليد ملعون از بنى مروان ، خودش كه مشغول شرب و سكر بود و از تصدى امور معذور بود، عمه خودش را در محل مراجعات گذاشته بود و امور مملكت را او اداره مى كرد! شنيده شده كه او را براى امامت در مسجد فرستاده بود (البته داخل مقصوره بوده كه چندان هم آشكار نباشد تا همه كس او را ببيند. داخل آن ضريحى كه درست كرده بودند تا امام (جماعت ) مورد اصابت دشمن نباشد) آن جا امامت كرده بود. البته وقتى قرار باشد تمام امور مملكت را يك زن اداره كند و اكثر امور دينى و دنيوى مردم را بتواند اداره كند، - نماز هم يكى از آن هاست . شايد نماز نزد آن ها به مرتبه آن كارها نرسد - (بنابراين براى مردها هم امامت جماعت مى كند!) نقل شده اين زن را در بيرونى گذاشته بود و اداره امور را به دست او مى داده اين مطلب مسلم است . ديگران نقل كرده اند كه خودش مشغول بوده ، حوضى از خمر(229) درست كرده بود و با زن هايش داخل آن مى رفته است !
و معاويه هم اگر خدا جلوش را نمى گرفت (همه را) از بين مى برد. چه كارها كه نكرد! گفت : ((اذان مستحب است ، نگويند؛ نماز را بدون اذان بخوانيد.)). خود نماز را هم ، تمام (خواند) و قصرش را تغيير داد. آن وقت اين جور لوازم هم دارد كه در تمام ممالك اسلامى نه فقط حالا، بلكه تا روز قيامت و به طور يقين تا زمان ظهور، همين آثار فساد باقى است .(230)
عمر بن عبدالعزيز
سليمان بن عبدالملك - لعنه الله عليه - در وقت مرض و احتضارش ‍ فرستاد كه بخوانيد: ((بعد از من عمربن عبدالعزيز خليفه است )). رفتند و خواندند. مردم به داد آمدند كه : ((ما همه اين طايفه را مى شناسيم )). خبر دادند به وى كه : ((آن جورى كه بايد، ترتيب اثر ندادند و از نامه شما استقبال نكردند)). گفت : ((يك عده اى با شمشير بروند و يكى ديگر، نامه را بخواند و شمشيردارها مواظب باشند و همه هم ببينند تا بفهمند كه شمشير جوابشان را مى دهد)). (رفتند و نامه را) خواندند و هيچ كسى ، ديگر حرف نزد. برهان قاطع ، معنايش همين است ! با شمشير ثابت شد و حق شد!
حالا تازه خدا مى داند كه عمر بن عبدالعزيز چقدر با اين ها (=ديگر خلفا) تفاوت داشت يستغفر له اهل الارض و تلعنه الملائكه (231): ((اهل زمين براى او استغفار مى كنند و ملائكه او را لعن مى كنند)). تا كار به آن جايى رسيد كه در حال مرض عمر بن عبدالعزيز به او ايراد گرفتند كه ((چرا از اجداد و فاميل خودت اظهار برائت نمى كنى ؟ آخر تو يزيد بن عبدالملك را بعد از خودت ، قرار دادى كه او هم از همين ها (=ستمگران ) است )). يك جواب تقريبا ساكت كننده اى داد. وقتى آن ها رفتند، گفت : حسبونى فى يزيد (( (=مرا هم براى يزيد بن عبدالملك ، خليفه كردند) من او را قرار ندادم . آن كسى كه مرا تعيين كرده ، او را قرار داده است )) نوشته اند كه شايد يزيد وقتى فهميد كار در خطر واقع شده ، كارى كرد كه عمر بن عبدالعزيز زود برود و نماند، شايد از اين استخلافش عدول بكند.(232)
پسر عمروعاص كه راوى بود و مخالفت با پدرش
به پسر عمروعاص كه راوى بود و به حسب ظاهر، كارش غير از كار پدر ملعونش بود، گفتند: ((آخر تو چه مى گويى ؟! پدر تو مى گويد: با پسر عمويت (بنى هاشم ) بايد جنگيد. بايد خونريزى كرد (ولى تو چنين نمى گويى ) )). گفت : بله ؛ شكانى الى رسول الله : پدرم شكايت مرا پيش حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) كرد. كه : ((اين پسر حرف مرا گوش نمى كند.)) حضرت رسول به من فرمود: اءطعه فى ما اطاع الله و لا تطعه فى ما لم يطع الله پدرت را در اطاعت خدا، اطاعت كن ، و در غير اطاعت خدا، اطاعت نكن .(233)
نماز فرادى در جماعت باطل
برخى احتجاج مى كنند كه امام حسن و امام حسين (عليهماالسلام ) پشت سر مروان در زمانى كه عامل معاويه بود، نماز خواندند. حالا (خود اهل بيت (عليهم السلام ) )براى اهلش بيان كرده اند كه چگونه نماز خوانده اند. نماز آن ها فرادى بوده است . حتى امام زين العابدين (عليه السلام ) در نماز جمعه بعد از دو ركعت جماعت ، امام كه سلام داد، بلند شد و دو ركعت خود