ه و قضاوتهاى عادلانه به مذهب جعفرى اعتقاد و سر تعظيم و ادب به پيشگاه دين مقدّس اسلام فرود آرند و بدانند پيشوايان ما شيعه اثنى عشرى احياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرزَقُون حيات و مماتشان يكسان است و با اينكه با شمشير يا زهر شهيد شده اند مع ذلك چشم بينا و گوش شنوا دارند و از ضمائر و دلها با خبرند و نظر رحمت بدوستان و متوسلين خود دارند و با اعجاز دردهاى بى درمان و با درمان را دوا مى نمايند و مشكلات را آسان مى گردانند و امور زندگى و شئون حيات روحانى ايشان را مقرون به مراد و مصلحت مى سازند.
به اين وسيله اسم خود را در دفتر ذاكران آن سرور داخل كرده و به وسائل شريفه آن جناب فائز گردم با وجود اينكه تأ ليف خود را كمتر از اين مى دانستم كه مورد توجه علماء اعلام و فضلاء و بزرگان قرار گيرد مع الوصف بحمداللّه اين مختصر مورد توجه عوام و خواص قرار گرفته و تا قبل از انتشار جلد دوم قسمت عمده آن پيش فروش شد ولى بايد گفته شود آقايان علماء و فضلائى كه قبض پيش فروش اين كتاب را خريدارى نموده اند نظر ايشان تشويق حقير بوده و الا حقير كمتر از اين هستم كه تأ ليفم مورد استفاده علماء و فضلاء قرار گيرد بدينوسيله از جميع طبقات آقايانيكه محض تشويق حقير از اين كتاب شريف خريدارى كرده اند و از هر جهت از اين كمترين خدمت حقير تقدير نموده اند تشكر و سپاسگزارى مى كنم و توفيق و سعادت دنيا و اخراى آنها را از خداوند متعال براى هميشه مسئلت مى نمايم .
ز آبادى دلم خونست بويران رو از آن دارم
بخاطر مختصر اين داستان از دوستان دارم
بجغدى بلبلى گفتا كه تو در ويرانه جا دارى
من اندر باغ گل بر شاخه سرو آشيان دارم
بگردان روى از اين ويران بيا با من سوى بستان
ببين چندين هزاران سرو كاخ ارغوان دارم
بپاسخ جغد گفت اى بلبل ارزانى تو را گلشن
مرا اين بس كه در ويرانه ماءوى و مكان دارم
اگر ويرانه بدبودى چرا پس دختر زهرا
بويرانى مى نشستى كز غمش آتش بجان دارم
نخواهد شد فراموشم سر بى چادر زينب
كه در هر لحظه صد باره از اين غم الامان دارم
گذشتم از گل احمر پس از مرگ على اكبر
بدل داغ غم ناكامى آن نوجوان دارم
تو شادى با عروسان گلستان دارى اى بلبل
من از دامادى قاسم دو چشم خون فشان دارم
تو بر سر شورشِ شمشاد و ياس و ارغوان دارى
من اندر لاله دل داغ عباس جوان دارم
ز جور شمر و خولى دارم از غم شكوه ها ليكن
شكايتهاى پى در پى ز دست ساربان دارم
آزاد كرده حسين (ع )
مرحوم متقى صالح و واعظ اهلبيت عصمت و طهارت عليهم صلوات اللّه شهيد حاج شيخ احمد كافى (رضوان اللّه تعالى عليه ) نقل نمود:
يكى از شيعيان در بصره سالى ده شب در خانه اش دهه عاشورا روضه خوانى مى كرد اين بنده خدا ورشكست شد و وضع زندگى اش از هم پاشيده شد حتى خانه اش را هم فروخت .
نزديك محرم بود با همسرش داخل منزل روى تكه حصيرى نشسته بودند يكى دو ماه ديگر بنا بود خانه را تخليه كنند، و تحويل صاحبخانه بدهند و بروند.
همسرش مى گويد: يك وقت ديدم شوهرم منقلب شد و فرياد زد.
گفتم : چه شده ؟ چرا داد مى زنى ؟
گفت : اى زن ما همه جور مى توانستيم دور و بر كارمان را جمع كنيم ، آبرويمان يك مدت محفوظ باشد، اما بناست آبرويمان برود.
گفتم : چطور؟ گفت : هر سال دهه عاشورا امام حسين (ع ) روى بام خانه ما يك پرچم داشت مردم به عادت هر ساله امسال هم مى آيند ما هم وضعمان ايجاب نمى كند و دروغ هم نمى توانيم بگوئيم آبرويمان جلوى مردم مى رود.
يكدفعه منقلب گرديد، گفت : اى حسين مپسند آبرويمان ميان مردم برود، قدرى گريه كرد.
همسرش گفت : ناراحت نباش يك چيز فروشى داريم . گفت : چى داريم ؟
گفت : من هيجده سال زحمت كشيدم يك پسر بزرگ كردم پسر وقتى آمد گيسوانش را مى تراشى ، و فردا صبح دستش را مى گيرى مى برى سر بازار، چكار دارى بگوئى پسرم است ، بگو غلامم است . و به يك قيمتى او را بفروش و پولش را بياور و اين چراغ محفل حسينى را روشن كن .
مرد گفت : مشكل مى دانم پسر راضى بشود و شرعاً نمى دانم درست باشد كه او را بفروشيم يا نه .
زن و شوهر رفتند خدمت علماء و قضيه را پرسيدند، علماء گفتند: پسر اگر راضى باشد خودش را در اختيار كسى بگذارد اشكالى ندارد، و بعد از سؤ ال بر گشتند خانه .
يك وقت ديدند در خانه باز شد پسرشان وارد شد، پسر مى گويد.
وقتى وارد منزل شدم ديدم مادرم مرتب به قد و بالاى من نگاه مى كند و گريه مى كند، پدرم مرتب مرا مشاهده مى كند اشك مى ريزد گفتم : مادر چيزى شده ؟
مادر گفت : پسر جان ما تصميم گرفته ايم تو را با امام حسين (ع ) معامله كنيم .
پسر گفت : چطور؟ جريان را نقل كردند پسر گفت : به به حاضرم چه از اين بهتر.
شب صبح شد گيسوان پسر را تراشيدند، پدر دست پسر را گرفت كه به بازار ببرد پسر دست انداخت گردن مادرش (مادر است و اينهم جوانش است ) پس يكمقدار بسيار زيادى گريه كردند و از هم جدا شدند.
پدر، پسر را آورد سر بازار برده فروشان ، به آن قيمتى كه گفت ، تا غروب آفتاب هيچكس نخريد، غروب آفتاب پدر خوشحال شد، گفت : امشب هم مى برمش خانه يكدفعه ديگر مادرش او را ببيند فردا او را مى آورم و مى فروشم .
تا اين فكر را كردم ديدم يك سوار از در دروازه بصره وارد شد و سراسيمه نزد ما آمد بمن سلام كرد جوابش را دادم .
فرمود: آقا اين را مى فروشى ؟ (نفرمود غلام يا پسرت را مى فروشى ) گفتم : آرى . فرمود: چند مى فروشى ؟ گفتم : اين قيمت ، يك كيسه اى بمن داد ديدم دينارها درست است .
فرمود: اگر بيشتر هم مى خواهى بتو بدهم ، من خيال كردم مسخره ام مى كند. گفتم : نه . فرمود: بيا يك مشت پول ديگر بمن داد. فرمود: پسر جان بيا برويم .
تا فرمود پسر بيا برويم ، اين پسر خود را در آغوش پدرش انداخت ، مقدار زيادى هم گريه كرد بعد پشت سر آن آقا سوار شد و از در دروازه بصره رفتند بيرون .
پدر مى گويد: آمدم منزل ديدم مادر منتظر نتيجه بود گفت : چكار كردى ؟ گفتم : فروختم . يك وقت ديدم مادر بلند شد گفت : اى حسين به خودت قسم ديگر اسم بچه ام را به زبان نمى برم .
پسر مى گويد: دنبال سر آن آقا سوار شدم و از در دروازه بصره خارج شديم بغض راه گلويم را گرفته بود بنا كردم گريه كردن ، يك وقت آقا رويش را برگرداند، فرمود: پسر جان چرا گريه مى كنى ؟
گفتم آقا اين اربابى كه داشتم خيلى مهربان بود، خيلى با هم الفت داشتيم ، حالا از او جدا شدم و ناراحتم .
فرمود: پسرم نگو اربابم بگو پدرم .
گفتم : آرى پدرم .
فرمود: مى خواهى برگردى نزدشان ؟
گفتم : نه .
فرمود: چرا؟
گفتم : اگر بروم مى گويند تو فرار كردى .
فرمود: نه پسر جان ، برو پائين من را پائين كرد، فرمود: برو خانه .
گفتم : نمى روم ، مى گويند تو فرار كردى .
فرمود: نه آقا جان برو خانه اگر گفتند فرار كردى بگو نه ، حسين مرا آزاد كرد.
يك وقت ديدم كسى نيست .
پسر آمد در خانه را كوبيد مادر آمد در را باز كرد.
گفت : پسرجان چرا آمدى ؟ دويد شوهرش را صدا زد گفت : بتو نگفته بودم اين بچه طاقت نمى آورد، حالا آمده .
پدر گفت : پسر جان چرا فرار كردى ؟ گفتم : پدر بخدا من فرار نكردم .
گفت : پس چطور شد آمدى ؟ گفتم : بابا حسين مرا آزاد كرد.(1)
هر كه شد از سر اخل